|
|
|
بخش هایی از متن کتاب
در پی نشانی از توام نشانی ساده میان این رود مواج که هزاران زن، از آن در گذرند. نشانی از چشمانت آن گاه که خجالت می کشند وقتی که تا نور را حتی از خود عبور می دهند. ناخنهایت، عموزاده های گیلاس اند و من گاه در این اندیشه ام کاش می شد خراشم می دادند وقتی که تو را می بوسیدم. در پی نشانی از توام اما هیچ کس به آهنگ تو نیست یا به روشنائی ات میان این رود مواج که هزاران زن از آن در گذرند. سراسر تو کاملی و من ادامه ات می دهم چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه در گذر است. از لحظه هایی که با شب هم بستر شدم از میان تمامی ستارگان چشمان تو را تنها چشمان تو را برگزیدم و از تمامی رودخانه ها اشک ات را. از تمامی امواج یکی تنها یکی: موج تفکیک ناپذیر اندام تو را. گیسوانت تار به تار مو به مو از آن من باد و از تمامی سرزمین ها تنها قلب وحشی تو موطنم. سر انگشتانت شکوفه می دهند تا من ببویمشان و دستهایت به لب هایم آب تا زنده بمانم چون مادری به کودک خویش. آه انگشتانت آن ها حتی قلب مرا شخم زده اند و اکنون قلبی سوخته ام آن گاه که تو حجم خالی آغوشم را پر می کنی قلبی سوخته دریوزه آبی که تو می نوشانی ام. وقتی تو می خوانی مرا وقتی تو آوازم می کنی صدایت لایه ای از دانه روز بر می دارد و پرندگان زمستانی هم آوایت می شوند. گوش دریا پر است از زنگ و زنجیر و زنجره از موج و اوج و حضیض و من پرم از تو وقتی تو آوازم می کنی. مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی. دیگران معشوق را مایملک خویش می پندارند اما من تنها می خواهم تماشایت کنم. در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه گیسوانت را، یک به یک می شناسد. آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی فراموشم مکن! و به خاطر آور که عاشقت هستم. مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان یافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آن که، دریغشان نکنی. در آرزوی لبانت صدایت و گیسوانت آرام و گرسنه به کمین تو در خیابان ها پرسه می زنم. نان مرا سیر نمی کند ای صبحانه خورشید. من در پی شکار شکار میزان وضوح گام های توام. من در پی شکار در اشتیاق لبخند ساده تو در اشتیاق سر انگشتانت که یکی بوسه از آن از منش، جاودانه خواهد ساخت. دلم می خواهد تنت را به تمامی چون بادامی کامل با لب و زبانی لمس کنم ... برهنه من! تمام سادگی در نقش دست های تو معنا می شود صاف و ظریف و شفاف و کشیده. برهنه من! به ظرافت، چون دانه عریان گندمی و غمگینی همچون شبی در کوبا وسیعی، مانند تابستانی در کلیسا. با ناز انگشت های تو روز متولد می شود و شب تا دوباره باز آید تو در لباسی از نور خواهی درخشید و باز هم برای من همان دست برهنه می شوی. نه دوباره ای دارم نه همیشه ای مردی فقیر در اشتیاق عشق مردی رفیق در انتظار دوست داشتن نمی دانم کیستی اما دوستت دارم. من «هرگز» ندارم زان رو که متفاوت بوده ام و به نام «عشق همیشه در تغییر» اعلام خلوص می کنم. دوستت دارم و خوشبتی را به روی لب های تو می بوسم. اکنون، بیا هیزم جمع کنیم و آتش را در کوهستان به نظاره بنشینیم. |
|
|||||||||||
|
|||||||||||||