S M a h v a r .com .:|:. دلبند عزیزترینم

.


ادبیات بزرگسال

 

ملیحه، سرش را تا چشم های آرایش نکرده اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس نفس کشیدن و صدای پاشنه کفش هایش تقریباً می دوید. پاییز خودش را به آبی چتر می زد، چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دست های او می کشید. پیراهن نفتالین زده و اطو نشده ملیحه از چادر بیرون زده، پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست و چهار ساله او می رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی هرگز روی آن راه نرفته بود.

یوزپلنگانی که با من دویده اند


شاهزاده کوچولو خندید و گفت:

_ خیلی خنده دار است. اگر کسی گل پلاستیکی را دوست داشته باشد، خودش هم پلاستیکی می شود.

 ...و بازهم شاهزاده کوچولو


متاسفانه بسیاری از پدر و مادرها می خواهند که عقل کودکانشان مانند عقل خود آن ها عمل کند. گویی که درک ما از خویش، و از جهان پیرامون، همچنین تصورات مان از معنی زندگی نباید مانند روح و جسم مان آرام رشد کند.

کودکان به قصه نیاز دارند


بعد او را با سرعت دور سرش چرخاند و چرخاند. و غرغر کنان دم موشی او را رها کرد.

آماندا به سرعت در هوا به پرواز در آمد و به زودی چون لکه سیاه کوچکی به نظر رسید. او مثل موشک مستقیماً ار بالای نرده های سیمی مدرسه عبور کرد و به طرف آسمان رفت.

ماتیلدا


جاودانگی یک اثر از آن رو نیست که یک معنای یگانه را به انسان های گوناگون می قبولاند، بلکه از آن روست که الهام بخش معناهای گوناگون به انسانی یگانه است و همواره با همان زبان نمادین در زمان های مختلف سخن می گوید:

اثر پیشنهاد می کند

انسان در گزینش مختار است.

رولان بارت


اعداد، نام ها، کلمه ها و حتی کتاب هایی هستند که کاملاً فراموش می شوند. دانش تنها، انسان را حکیم نمی کند. بنا بر این می خواهم ارزش این محاسبه گر ایرانی را که رو به روی من است با سوالی بسنجم که به راحتی، تنها با حافظه یا توانایی ذهن نمی توان به آن پاسخ داد. از برمیز می خواهم داستان ساده ای را تعریف کند که در آن یک تقسیم سه بر سه را پیشنهاد کند که غیر ممکن باشد و یک تقسیم سه بر دو را پیشنهاد کند که عملی باشد، ولی باقی مانده نداشته باشد.

مردی که می شمرد


پسرک گفت:

_ من دیگر بزرگ شده ام،

بالا رفتن و بازی کردن

کار من نیست.

می خواهم چیزی بخرم

و سرگرمی داشته باشم

من به پول احتیاج دارم.

می توانی کمی پول به من بدهی؟

درخت بخشنده


خانه من درب و داغون است. سقف خراب است، مبل ها خرابند، صندلی ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می کنیم، چون خانه من است و از پول هم خبری نیست.

در افریقا همیشه مرداد است


من چه قدر کسانی را که در این دنیای کوچک کار می کنند دوست دارم. بیرون این دنیا، جهان بزرگ قرار دارد، و دنیای ما گاه آن را منعکس می کند، و سبب می شود تا بهتر بشناسیمش، یا... ما به کسانی که به دنیایمان گام می نهند امکان می دهیم تا برای چند لحظه، حتی لحظه هایی سخت کوتاه، آن جهان خشن و بی رحم بیرون را فراموش کنند. تئاتر ما اتاقک نظم، قاعده، آگاهی و... عشق است.

آفرینش و آزادی


...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار


بیایید!

بیایید کودکان را یاری کنیم

 تا بیش تر

و بیش تر

و بیش تر

و بیش تر...

 زندگی را

دوست بدارند

آن که آمد، آن که رفت


شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

دلبند عزیزترینم

چرا این کتاب؟

در زندگی لحظاتی هست که درخشندگی ویژه ای دارد. برای من سال های 1898 چنین بود. در این سال بود که از دانشکده تئاتر فارغ التحصیل شدم، در این سال تئاتر هنری مسکو شروع به کار کرد و سرانجام در این سال بود که با آنتوان چخوف آشنا شدم. سال های بعدی نیز چنین بودند، سال هایی پر از شادی و خلاقیت، کار، عشق، اعتماد، احساساتی والا و اعتقادی ژرف. راه ورود به صحنه تئاتر دشوار بود. من در خانواده ای به دنیا آمده بودم که تحمل فقر نداشت. پدرم مهندس بود مدت زمان کوتاهی مدیریت کارخانه ای را در گلازوف به عهده داشت. من در این شهر به دنیا آمدم. دو سالم بود که پدر و مادرم به مسکو نقل مکان کردند و از آن تاریخ به بعد من در این شهر ساکن بوده ام.

...

چخوف را برای نخستین بار در 9 سپتامبر 1898 دیدم. روزی بود ویژه و خاطره انگیز. هرگز نمی توانم آن لحظه را که یادداشت نیمروویچ دانچنکو را در جعبه اعلانات دیدم فراموش کنم. در یادداشت نوشته شده بود که چخوف قرار است روز 9 سپتامبر در تمرین نمایشنامه مرغ دریایی حضور داشته باشد.

...

چه قدر دل انگیز بود بدانیم که در آن سالن خالی، آن گوشه، یک روح است که ما عاشقش هستیم و دارد به ما گوش می دهد.


بخش هایی از متن کتاب

کنیپر

6 نوامبر

مسکو _ عصر

آنتون عزیز، به عکس تو نگاه می کردم نشستم برایت نامه ای بنویسم. احساس خجالت می کردم. من باید پیش تو می بودم. خودم را به خاطر این که از تأتر دست نکشیده ام نفرین کردم. اصلاً نمی دانم چه ام هست. و این مرا خشمگین می کند. حتی از فکر این هم نفرت دارم که تو آن جا تنها در ملال و اندوه باشی و من به جای این که به احساسم گوش کنم خودم را این جا با کارهای بی نتیجه مشغول کنم. چه چیز جلو مرا می گیرد؟! پس من به یک نیمه آلمانی کوچولو نیاز دارم!

چرا همه اش این جمله تو را که: « یک نیم آلمانی که بتواند سرت را گرم کند و زندگی ات را پر کند » به خاطر می آورم؟ چرا چیزی که می گویی آن قدر برایم روشن است؟ می دانم درباره ام چه فکر می کنی. اما شاید نه.

سر در گم هستم. با خودم در جنگم. می خواهم از میان این پریشانی مثل یک انسان بیرون بیایم.

فکر می کنم خیلی پراکنده می نویسم و تو نخواهی توانست منظورم را بفهمی. اما سعی کن تنها کلمه ها را نخوانی.

این زمستان را چگونه سر خواهم کرد؟! آنتون برایم زود بنویس. بگو که دوستم داری. این احساس خوبی به من می دهد. من وقتی می توانم زنده باشم که کسی دوستم داشته باشد. به این نتیجه رسیده ام.

من خیلی ضعیفم آنتون! آنتون!

زندگی چه چیزهایی به ما می دهد و چه راحت از دست شان می دهیم. چه قدر وحشتناک بود وقتی به این نتیجه رسیدم که آدم بی ارزشی هستم. وحشتناک.

222

چخوف

7 نوامبر

یالتا

داری مثل شکم باره ها می شوی. در همه نامه هایت صحبت از غذاست و این که من چه قدر می خورم. عزیزم من زیاد می خورم. لطفاً نگران نباش. شیر نمی خورم چون اصلاً در یالتا نیست. اما ناهار و شام را مثل گاو می خورم به اندازه ده نفر.

می خواهی از تأتر دست بکشی؟ از نامه ات چنین برداشت کردم. واقعاً؟ خیلی با دقت فکر کن عزیزم و بعد تصمیم بگیر. زمستان دیگر من به مسکو خواهم آمد. تصمیم این است.

از سواستوپول با کالسکه آمدم. شوخی نمی کنم و بدتر از همه چیز این است که کالسکه ران هر دقیقه به دقیقه جیبم را خالی کرد. مدت زیادی برای تعمیر معطل شدیم و ساعتی 3 روبل پرداختیم...

امروز موش گرفتم. دیگر نمی توانند بگویند که من کاری نمی کنم...

هنوز نامه مفصلی از تو به دستم نرسیده است. نامه ای که در آن از چیزهای گوناگون صحبت کرده باشی. من واقعاً از نامه هایی که تو در آن چیزهای مختلف می نویسی خوشم می آید.

ترسم از این است که خسته ات می کنم و کم کم داری از من فاصله می گیری وحشتم را از این روشن تر نمی توانم بیان کنم.

هوا آرام است اما دارد سرد می شود و تمیز. زمستان به زودی سر می رسد. با لوژنسکی ناهار خوردی؟ تا حال به خانه اش نرفته ام.

روی هم رفته میکاییل کریمر را بسیار خوب اجرا می کنید. استانیسلاوسکی بسیار خوب است و اگر منتقدین ما فکری بازتر و خلاقانه تر داشتند نمایشنامه موفقیت درخشانی پیدا می کرد.

از یاد نبر که شوهری داری. فقط به یاد داشته باش! باغ خوب است. اما حیف من از طبیعت این جا بدم می آید. سرد است. ای کاش تصمیم می گرفتی دو سه روز در یالتا می ماندی! همه سفر یک هفته طول می کشید. می توانستم در سواستوپول تو را ببینم... در سواستوپول می توانستم با تو زندگی کنم... هان؟... خدا پشت و پناهت.

دوستت دارم. مدت هاست که این را می دانی. تو را 1013212 بار می بوسم. مرا از خاطر نبر.

شوهر تو آنتونیو

222

کنیپر

8 نوامبر

مسکو _ صبح

محبوب عزیزترین. لطفاً عصبانی نباش. اگر این چند روز آینده نامه هایم کوتاه شوند و یا یک روز را از قلم بیندازم. فردا اسباب کشی داریم. امروز همه چیز را بسته بندی می کنیم و بعد اوضاع را سامان خواهیم داد. کلی کار داریم. سقف اتاق های طبقه اول در آپارتمان تو بسیار بلند هستند و نورگیر و بنابر این امید زیادی هست که بتوانم چشمان زیبا و با احساس تو را خوب ببینم. البته اگر زمستان زیاد سخت نگیرد. درست است؟... آیا دلبند من دندان هایش را تمیز می کند...

دیروز « سه خوهر » را خوب اجرا کردیم...

نقش جولیا در رویا را با کلماتی جویده جویده اجرا می کنم. با لیلینا صحبت کردم. توانش را ندارد و گفت که امکان ندارد بتواند صبح ها تمرین کند و شب ها اجرا...

سلامت باشی و شاد عشق من. تو را، سرت را، سینه ات را، چشمانت را، هزاران بار می بوسم و مدتی طولانی بر آن ها خیره می شوم.

هاپوی تو

222

چخوف

2 ژانویه

یالتا

امروز دو نامه یک جا رسید محبوبم. متشکرم! و مادر هم نامه ای از تو داشت. سرزنش کردن اصلاً خوب نیست. اگر تو در مسکو زندگی می کنی چیزی است که ما دو تایی خواسته ایم. مادر نه عصبانی است و نه شکایتی دارد.

امروز با وجود سرمای دو درجه زیر صفر رفتم شهر و موهایم را و ریشم را کوتاه و مرتب کردم شاید تو بیایی. تو بسیار خرده گیر هستی و من باید مرتب و تمیز باشم. اصلاً. ناراحت نباش هنوز وقت هست. تا حال 11 جلد نوشته ام _ شوخی نیست. وقتی 45 سالم شد 20 جلد دیگر هم خواهم نوشت. عصبانی نباش همسر عزیزم! درست است که نمی نویسم اما در عوض آن قدر می خوانم که به زودی بسیار خردمند خواهم شد.

حالا ژانویه است و هوای بد شروع می شود با باد، گِل، سرما و فوریه هم می آید با توفان هایش. یک مرد متأهل بدون همسرش در این ماه ها بدبختی می کشد. کاش همان طور که قول داده ای آخر ژانویه بیایی!

تو می دانی من چه قدر دوستت دارم هاپو؟ یا عین خیالت نیست؟ می دانی که تو را چه قدر زیاد دوست دارم...

شوهرت آنتون

222

کنیپر

3 ژانویه

مسکو

کاش می دانستی که در عکس قیافه ات چه قدر شیرین است! چه صورت آرام و فوق العاده ای! تو را بوسیدم. خیلی خوشحالم که قرار است دکتر آلتوشسولر را ببینم. این یعنی دیدن پاره ای از تو. ولی چرا امروز او را در جلسه ندیدم؟ ...

به تو فکر کردم. محبوب عزیزترین من هستی! آیا مرا خیلی زیاد دوست داری؟ چگونه می خواهیم همدیگر را ببینیم؟ باید در این باره با من صحبت کنی و من هم با تو صحبت کنم. به نظر می رسد که تو را بیشتر دوست خواهم داشت، در برابرت زانو خواهم زد و به تو نگاه خواهم کرد و بر افکار شادی که در مغزم است لبخند خواهم زد...

فردا دوباره گورکی را تمرین می کنیم...

خوشحالم که خوب غذا می خوری. ماشا از دست من عصبانی است؟ بگو نباشد. من هر روز برایت نامه می نویسم، روز را نمی بینم، در تأتر مشغول هستم. پنج شب پشت سر هم اجرا داشتم و روزها هم « آدم های کوچک » را تمرین می کنم. او هم نامه ای به من نمی نویسد که باید بنویسد. او به زودی خواهد آمد و همه چیز را به من خواهد گفت که خیلی جالب تر از نوشتن خواهد بود...

هاپو

دوستت دارم آنتوان! دوستت دارم! دوستت دارم!

5


مشخصات کتاب

دلبند عزیزترینم(نامه های آنتوان چخوف و اولگا کنیپر)

نویسنده: آنتوان چخوف و اولگا کنیپر

مترجم: احمد پوری

ناشر: باغ نو  22271333

قیمت: 2800 تومان

از همین نویسنده:

گفتگوهای تنهایی

به راستی وقتی که نامه می نویسیم، چه چیزی را می خواهیم بیان کنیم؟ لحظه هایی که بر ما می گذرند را؟ جهان به شیوه ای که در برابر دیدگانمان زندگی می کند؟ خنده ها و شادی های مان را؟ اندوه ها و سرگشتگی های مان را؟ یا آرزوها و آرمان های مان را؟ یا اساساً می نویسیم تا همه این ها را فراموش کنیم؟

به راستی با نوشتن چه می کنیم؟ آیا احساساتمان را آشکار می کنیم؟ یا نه، پنهان شان می کنیم؟

هر چه که هست، یک چیز را نمی توان انکار کرد، و آن این که:

با نوشتن هر چیزی را جاودان می کنیم.

کتابی که هم اینک بخش هایی از آن پیش روی شماست. لحظه هایی از یک زندگی است که به طریق واژه ها جاودان شده اند. تا ما نیز بتوانیم با آن ها زندگی کنیم. هر چند از طریق واژه های بر روی کاغذ، و آن هم برای لحظه هایی کوتاه.

5

Copyright © 2004-2008 Smahvar.com

Design Copyright © 2004-2008 DELDAR Institute All rights reserved

Designer & Moderator: Pedram Payande