|
|
|
چرا این کتاب؟ بوبن را شما نمی خوانید، بوبن خودبخود خوانده می شود. بخش هایی از متن کتاب مرگ مانند زندگی، ضرب آهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد. امروز ما در آستانه بهار هستیم. فردا، سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد. ژیسلن، وقتی من رویم را بر می گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم _ هر چند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر، همیشه پیش تر از من بودی _ تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید، به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند. دل ام برای خنده ات تنگ می شود. در فقدان یا می توان پوسید، یا می توان به اوج زندگی دست یافت. در پائیز و زمستان پس از مرگت، من باغچه کوچک جوهر را برای کشت آماده کردم. برای ورود به این باغچه دو در وجود دارد: در آواز و در داستان. آواز را من سروده ام، ولی در مورد داستان من فقط راوی آن هستم. من آن را به فرزندان ات، به پرندگان بهشتی ات، به سه زندگی ابدی ات، تقدیم می کنم: گائل، هلن و کلمانس: من آن ها را به کاوش خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روشنایی ای را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست. روشنایی ای که تو برترین سرچشمه آن بودی. و آن روز عصر به آنها گفت: به آنسو برویم واقعه مرگ تو، تمام وجود مرا از هم پاشید. تمام وجود جز قلب ام را. قلبی که تو ساختی، قلبی که تو هنوز می سازی، قلبی که تو هنوز با دست های گم گشته ات شکل می دهی، با صدای گم گشته ات آرام می کنی، با خنده گم گشته ات روشن می سازی. دوستت دارم: چیزی جز این جمله نمی توانم بنویسم، چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم، تو نوشتن آن را به من آموختی، تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی، صحیح بیان کردن اش را، با تامل بسیار، هر کلمه جداگانه، به درازای چندین قرن، با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود. همان کندی ای که تو در انجام کارهای روزمره داشتی، بستن چمدان، مرتب کردن خانه. تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام، کندترین و تندترین، چهل و چهار سال زندگی تو مانند آذرخشی کند گذشت. آذرخشی کند که سیاهی آن را در یک لحظه بلعید. دوستت دارم _ این پر رمزترین کلام است، تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود. وقتی بیان می شود، وقتی صحیح بیان می شود، تمامی لطافتش را اهدا می کند. وقتی صحیح بیان می شود، در سکوت، در راز مرگ تازه تو: در کلمه آخر، " م " تقریباً شنیده نمی شود، بال می گشاید و پرواز می کند. ژیسلن دوستت دارم، محال است این جمله را به گذشته بنویسم. گل ها بر مزارت در سن اندراس در ای زر، یک هفته بعد از خاک سپاری پژمردند، دوستت دارم، این کلام زنده می ماند و مدت زمانی که برای بیان آن لازم است، تمام طول زندگی را در بر می گیرد، نه کم تر، ته بیش تر. 12 اوت 1955، در کروزو مرگ بر گیسوانت چنگ می اندازد. به خیالت از میگرن می نالی، به خیالت حرف بی اهمیتی می زنی و می افتی. باران ستاره های قرمز درون سرت فرو می ریزد. آنوریسم مغزی. این حرفی است که پزشک ها می زنند، این نامی است که آن ها برای گفتن ناگفتنی ها به کار می برند، نامی که آن ها به خون ریزی نیرو از بدن دوست داران تو می دهند _ خونی که در بدن مرده ها نمی گردد، همان خونی است که زنده های اطراف از دست می دهند. تو فرصت مریض شدن نیافتی، مرگ به گونه ای غیر منتظره بر تو فرود آمد، مانند جغد سیاه در آواز باربارا. تو این خواننده را خیلی دوست داشتی. تو صدای بی قید، آزاد و عاشق اش را دوست داشتی: روزی از روزها یا شاید هم یک شب، کنار برکه به خواب رفته بودم، ناگهان جغد سیاه گویا آسمان را سوراخ کرد و از ناکجا آباد بر من فرو آمد. ژیسلن بال های جغد سیاه تو را در یک لحظه پوشاندند. بال هایش به قدری بزرگ بودند که سایه شان برای مدتی طولانی بر دوست دارانت افتاده است. برای آن که کمی، حتی شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است. تولد جسم و تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن هستند. تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد. تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم. وقتی یک جمعه شب در اواخر 1979 حدود ساعت ده، وارد اتاق می شوی. آن شب، خانه شوهر اول ات با تو آشنا می شوم. من داشتم می رفتم که تو سر می رسی. از زندگی خسته کننده ات باز می گردی و حالا جلوی من هستی، چه طور بگویم: برای همیشه _ حتی مرگ هم نمی تواند این جاودانگی را از بین ببرد. بقیه ماجرا، یک بازی ساده کودکانه است: من تو را دنبال می کنم. در ازدواج اول و در جدایی ات، و در ازوداج دوم ات تو را دنبال می کنم. من از خانه ها گچی لی لی کنان عبور می کنم. تو هم چنان پیش می روی و من هم چنان تو را دنبال می کنم. 16 سال تو را همه جا همراهی کردم و حالا، 12 اوت 1955، دیگر نتوانستم تو را دنبال کنم. ممکن نبود، دلیل اش را نمی دانم. انگار تو آن سوی یک شیشه، آن سوی هوا بودی. آن سوی چیزی که ضخامت اش از یک میلی متر هوا، نور و شیشه بیش تر نیست و تو فقط آن سو هستی. وقتی نگاه می کنم، چیزی نمی بینم، وقتی خوب نگاه می کنم، وقتی مدتی طولانی نگاه می کنم و این چند خط را هم برای همین می نویسم. برای خوب نگاه کردن به این فاصله میلی متری هوا، نور و شیشه، وقتی خوب نگاه می کنم، به خودم می گویم بالاخره خواهم دید، بالاخره خواهم فهمید. و حتی اگر چشمایم به سیاهی خو بگیرند، حتی اگر از شدت حیرت مرگ کاسته شود، حتی اگر روزی ببینم و بفهمم، می دانم که این میلی متر هوا، نور یا شیشه هم چنان برای من عبور ناپذیر باقی خواهد ماند _ و با این وجود تو در یک لحظه از آن عبور کردی. تو حقیقتاً آدم با استعدادی بودی و من در حقیقت برای همین می نویسم، برای این که بگویم: من می دانم چه کسی نابغه است، من در زندگی ام با یک نابغه آشنا شدم، شانزده سال یک نابغه را همراهی کردم. تو نمی نوشتی، تو نقاشی نمی کردی، تو آن کسی نبودی که او را هنرمند، دانشمند یا خدا می داند، چه چیز دیگری می نامند. تو به تمام معنا نابغه بودی. نابغه، از عشق، کودکی و باز هم از عشق ساخته می شود. دل ام می خواهد همه تو را انی گونه ببینند، همان گونه که بودی، همان گونه که هستی. اعجوبه کودکی و عشق حالص. مجموعه تمام استعدادها در قلبی به سرخی آتش. ص13 اگر فقط دو کلمه برای توصیف تو در اختیار داشتم، این دو کلمه را انتخاب می کردم: « دل خراشیده و شاد » و اگر فقط یک کلمه در اختیار داشتم، آنی را انتخاب می کردم که این دو کلمه را با هم در بر داشته باشد: « دوست داشتنی » این کلمه خیلی به تو می آید، درست مانند روسری های ابریشمی آبی که به دور گردن ات می بستی یا مانند خنده چشم هایت وقتی کسی آزارت می داد. در تو، درون تو، اندیشه ای ممتد، عمیق و متین نهفته است. اندیشه ای که در سراسر زندگی ات، ژست هایت، سکوت ات، خنده هایت، پخش شده است. تو تا آخرین روز زندگی ات، به دنبال پاسخ سوالی می گشتی که همواره با آن درگیر بودی. شنبه، 12 اوت 1995 ساعت یک بعد از ظهر در سالن ریکاوری بیمارستان شهر کروزو هستی. به زودی تو را با هلیکوپتر به شهر دیژون منتقل خواهند کرد. چند ساعتی از زندگی ات باقی مانده است. و شاید کلمه زندگی برای توصیف این ساعت ها چندان مناسب نباشد. چهره ات آرام است. چشم هایت بسته اند. انگار در رویایی عمیق فرو رفته ای و به دنبال حل مشکلی قدیمی هستی. نمی دانم آیا به حقیقت این معما پی بردی یا نه. می دانم که در طول زندگی ات هرگز از جستجوی پاسخ این سوال دست نکشیدی و بقیه مسایل در درجه دوم اهمیت بودند: عشق چیست؟ به خاطر اصالت ات به هیچ پاسخی قانع نمی شدی. حتی وقتی... ص47 اولین برخورد من با زندگی، سفید و سبک بود. مادرم بارها این صحنه را برایم تعریف کرده است. در حالی که مرا در آغوش گرفته است، از زایشگاه خارج می شود. اواخر ماه آوریل است و با این حال برف می بارد. به نظرم رطوبت دانه های برف، همان بخش باران گونه شان، پیش از روشنایی یا رقص شان مرا مجذوب ساخت. هر قدر هم که یک نوزاد را از هوای بد محافظت کنیم، در پتوهای مختلف بپوشانیم و در میان بازوان مان بفشاریم، باز هم محیط خارج سراغش می آید، هوا، حس خوشبختی برخورد با هوای زنده و مرطوب. من زنده ام چرا که با من حرف زده اند و مرا دوست داشته اند. من زنده ام چرا که از همان ساعت های اول تولدم، مادر و بخش باران گونه برف، عاشقانه با من سخن گفته اند. امروز وقتی به خیابان می روم و قطرات باران بر صورتم می چکد، دوباره متولد می شوم، به ابتدا باز می گردم، به اولین برخورد با بخش فانی زندگی و این بخش فانی مانند موتسارت، درست مانند موتسارت طراوت بخش است. زندگی رنج به همراه دارد. زندگی به اندازه رنج، کودکی به همراه دارد. رنج و کودکی در حقیقت یکی هستند. روح کودکی برای دنیا تحمل ناپذیر است. دنیا کودکی را رها می کند تا دنیا بماند. آن چه رها می شود، هیچ وقت نمی میرد بلکه سرگردان، بی آن که لحظه ای آرام گیرد، به راه خود ادامه می دهد. درد آن را همراهی می کند. موتسارت و باران با این کودکی خواب زده به خوبی سخن می گویند، به همان گونه که باید. با صدایی آرام و نزدیک، با صدای مادری کوچولو. رابطه من با موتسارت شبیه رابطه ام با «ل» است. اولین مکالمه من با «ل» در تاریکی گذشت بین من و «ل» یک اقیانوس و شش ساعت اختلاف وجود دارد. کلام ما از شب این سو به روز آن سو جاری می شود. کلام اقیانوس ها را می پیماید. کشور «ل» کشور برف و آسمان خراش هایی است که شب و روز نورانی هستند. «ل» غلط گیر یک روزنامه است. برای آن که بدانم سر کار هست یا نه، کافی است شش ساعت از ساعت فرانسه کم کنم. «ل» را فقط یک بار چند دقیقه ای در یک کافه در پاریس دیده ام. چهار یا پنج بار هم _ نه بیشتر _ از شب به روز، با هم تلفنی صحبت کرده ایم. شادی یی که در عرض یک ثانیه، شش ساعت اختلاف را می پیمود. از آن روز _ یا آن شب _ بستگی دارد کدام طرف اقیانوس باشیم. «ل» این جاست، او در زندگی من، در کنار موتسارت و همه آن چه که دوست دارم، بال می زند. «ل» را هرگز نمی بینیم. من به ندرت به موسیقی موتسارت گوش می دهم. فرقی ندارد: در عرض چند ثانیه مکالمه از سر گرفته می شود، اقیانوس طی می شود. شیوه عشق ورزی ما، از اختیار مان خارج است. روش عشق ورزی ما خیلی زود در زندگی مان شکل می گیرد و تا ابد به همان شکل باقی می ماند. روش من این است که می گذرام همه چیز اتفاق بیفتد، می گذارم وجود داشته باشد. «ل» با اتوبوسی غول پیکر به امریکا سفر می کند. در نامه ای برایم می نویسد که دل اش می خواهد در کتاب ها به اندازه این سفرهایی که هیچ اتفاقی در آن ها نمی افتد، معجزه بیابد. نمی دانم آیا من و «ل»، پیش از آن که هر یک در کنج خود بمیریم، باز هم یکدیگر را خواهیم دید یا نه؟ نمی دانم در باره مرگ چه فکری می کنم. فکر نمی کنم اندیشه بتواند به چیزی تا این حد خشن دست یابد. چیزی که مانند باران بهار شکوفه های گیلاس را از جا می کند. برای آن که از این دنیا جدا شوم کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که طنین می اندازد: به حقیقت، به صدای باران روی سقف ماشین، به کلمه های عاشقانه یا به پیانوی موتسارت. یک روز تابستانی در گراس، زیر آفتابی سوزان در خیابان قدم می زدم. از جلوی پنجره کوتاهی که تقریباً هم سطح پیاده رو بود رد شدم. بی آن که قدم هایم را کند کنم به درون پنجره نگاهی انداختم. اتاق نیمه روشن بود و یک زن و مرد یکدیگر را می بوسیدند. این تصویر را فقط دو ثانیه دیدم و با این حال تمام طول هفته به من طراوت و نشاط می بخشید. من در موسیقی موتسارت هم همین تصویر را می بینم: دو نت که در سایه روشن یکدیگر را می بوسند. من با واقعیت رابطه ای پنهانی دارم. من تنها چیزهای پنهان را می بینم. کافی است در این لحظه که می نویسم، دو نفر در اتاقی به هم عشق بورزند، دو نت با هم گپ بزنند، تا من این دنیا را قابل زیستن بدانم. ملایمت، وقار، جذابیت: این کلمه ها بارها و بارها برای وصف موتسارت به کار برده شده اند. آن ها دیگر توان خود را از دست داده اند. من این کلمه ها را کنار می گذارم تا کلمه مناسب تری بیابم: روشنایی. در این زندگی ظلمانی، روشنایی با ارزش ترین موهبت است، حتی وقتی که این روشنایی ما را بکشد. نه سکوت طولانی و نه سر و صدای زیادی: تیپ تاپ قطره های باران بر برگ های چنار و جیغ پرستو ها در طول قطعه های موتسارت بهترین آموزگاران کلام واقعی هستند. هر چیز متضادی دارد، دوگانه ای درونی که با آن گفت و گو می کند و می جنگد. به نظر من متضاد موسیقی موتسارت، ناقوسی است که روز خاک سپاری تو نواخته می شد. طنین نیستی در هوای داغ ماه اوت 1955. از یک طرف غرش برنز که تنها یک جمله را بیان می کند و از طرف دیگر شور و هیجان موسیقیدانی که بر نت ها می افزاید _ این موسیقی دان چه می خواهد بگوید: تقریباً هیچ. خلاف آن جمله دیگر. و بی شک این دو، جدایی ناپذیرند. یکی تیره و دیگری روشن. یکی متفکر و دیگری رقصان. هر دو، مانند دشمنان حقیقی جدایی ناپذیرند. شب مرگ تو اتفاقی افتاد. آن شب اتفاق های زیادی افتاد. در حالی که تو با سایه ها می جنگیدی، من دختر کوچکت را نگه می داشتم. وقت خوابش بود. نمی دانست که تو هرگز باز نخواهی گشت. در چهار سالگی هنوز عادت داشت شیرش را در شیشه ای که تو برایش آماده می کردی، بخورد. من شیر را گرم کردم. در آن پودر کاکائو ریختم و شیشه را تکان دادم تا شیر و کاکائو مخلوط شوند. او اول با ناباوری و بعد با تمسخر به من نگاه کرد: این طوری نیست که! شیشه را از دست ام گرفت و روش صحیح را به من یاد داد: نباید شیشه را تکان می دادم بلکه باید آن را بین دستانم می چرخاندم. همان طور که آدم در سرما دست هایش را به هم می مالد تا گرم شوند. من در این ژست کودک تو را می دیدم، تو را و حالت تو را به هنگام مراقبت از کسانی که دوست داشتی. تو را و دغدغه خاطرت را برای کوچک ترین مسایل. من به شکل بیمارگونه ای به این جزییات دقت می کنم. هیچ چیز به اندازه این ژست های پیش پا افتاده که برای گذران روزها لازم اند، بر من تأثیر نمی گذارد. استادان من، موسیقی دان ها، شاعرها، نقاش ها و جادوگران هستند. استادان من بچه های کوچک هستند. آن ها به من می آموزند که چه گونه شیر را با کاکائو، خواسته را با صبر، غم را با یک نت و خنده را با نت بعدی بیامیزم. بین من و دنیا شیشه ای است. نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی آن که بشکند. |
|
|||||
|
|||||||