S M a h v a r .com .:|:. همه گرفتارند

.


ادبیات بزرگسال

 

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود

که من مردم

بیست و پنجم پاییز:

امروز، زاده شدم

ظهر عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مرد تا...

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده می شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و... آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد.

یوزپلنگانی که با من دویده اند


در بندر آبی چشمانت

سنگ ها آواز شبانه می خوانند.

در کتاب بسته چشمانت

چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت

 بادبان برافرازم.

در بندر آبی چشمانت


دل مردمان را از امید سرشار کردن، حتا برای لحظه ای، مسئله است که شاعر هیچ وقت نباید فراموش کند، زیرا جاودانگی شعر از آن است.

ناآرام در آرامش


...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار


شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

همه گرفتارند

بخش هایی از متن کتاب

آرین با پیراهنی آبی و قلبی سرخ می نوشید، می خندید، می رقصید. یک جشن عروسی با شکوه. رقص شراب و مجلس گفت و گو. برای این مناسبت قصری اجاره کرده بودند. البته نمی توان گفت قصر، در حقیقت مزرعه بود با سالن های وسیع، دیوارهای کلفت و سقف های کوتاه. آرین خیلی می نوشید، خیلی می رقصید و بیش تر از همه این ها می خندید. هرگز کسی موفق نشده بود او را تربیت کند و رفتار درست را به او بیاموزد. رفتار درست، رفتار غم انگیزی است. آرین برای غصه خوردن استعدادی نداشت. زندگی کوتاهه. به من چیزی رو بده که دوست دارم. من عاشق واقعیتم. همون چیزی رو که هستی به من بده. چیزهایی که استادات بهت یاد دادن رو ول کن و رفتار درست رو فراموش کن. این بود معجزه آرین: حضوری غنی و نادر، شاداب و ساده و ساده طلب. می تونی بگیریم، می تونی رهام کنی، ولی به من درس اخلاق نده، به من نگو باید چه جوری باشم. من هم مثل تو هدیه از طرف خدا هستم، دندون اسب پیش کشی رو که نباید شمرد. زندگی کوتاهه. لااقل باید کمی به اون شور و هیجان داد، نه؟ تمام وجود آرین از این چیزها حرف می زد. شوهرش را از میان ده تا خواستگار انتخاب کرده بود. امروز روز عروسی یک مرد و عزای نه مرد دیگر بود. عزایی شاد، سرمست کننده، رنگارنگ: کسی نمی توانست از آرین کدورتی به دل بگیرد. مگر می توان به بهار ایراد گرفت. آرین و زندگی، درد و روشنایی با هم شما را در بر می گیرند. نمی توان آن ها را از هم جدا کرد، نمی توان برای چاره اندیشی، یک فرصت، یک مکث، یک مهلت طلب کرد. زندگی و آرین، دو عروس به یک حجله.

...


...

_ گومز، مامان، آمد.

 این دومین جمله است که چرخ و فلک به زبان می آورد. حرفی بی اهمیت. آقای گومز با مهربانی و ادب پاسخ می دهد: آره کوچولوی عزیز من، مامانت الان برمی گرده. فرستادمش خرید، زود برمی گرده. بیا، دیدی گفتم، دارن در می زنن. مامانه.

اما آرین پشت در نیست: پشت در، زنی ست چاق با شالی که دور سرش بسته است و لباس بلندی که به زمین می رسد. انگشتان دستش تپلی و عکسی میان انگشتان لرزانش. نوزادی لاغر و برهنه خوابیده بر روی پوست حیوان. آقای گومز عکس را نگاه می کند. از اندوهی که در چشمان نوزاد است، چهره خودش را تشخیص می دهد. سرش را بلند می کند و به زن چاق که هنوز حرفی نزده نگاه می کند، زن از ترس رانده شدن می لرزد. در چشمان زن چاق همان اندوهی است که در چشمان نوزاد. برقی خاکستری، ستاره فراموش شده، زن چاق به حرف می آید. با لحنی شاد از اتفاقات مهیب حرف می زند. تعریف می کند که چه طور مجبور شده آقای گومز را هنگام تولدش رها کند و چه طور سی و دو سال بعد آدرس او را پیدا کرده است. هیچ کس حرفی نمی زند. چرخ و فلک این دو آدم بزرگ را نگاه می کند. مادر که می ترسد پسرش او را از خود براند. پسری که از فرط محبت به این زن چاق فلج شده است و حتا او را به داخل دعوت نمی کند. واقعاً که، آدم باید همه کارها رو خودش بکنه. چرخ و فلک دست یکی را می گیرد و در دست دیگری می گذارد. انگار که دو سر سیمی را که سی و دو سال پیش بر حسب تصادف قطع شده، به هم نزدیک کرده است: برق دوباره جریان می یابد، کلمه ها جزجز می کنند. اشک، خنده، بوسه. قلب خانه کوچکی است خانه نه، لانه. لانه هم نه، پناهگاهی برای پرندگان. قلب حجم کمی دارد. شادی که بال می زند، تمام آن را پر می کند. جایی برای چیزی باقی نمی ماند. و فقط یک هفته بعد _ آقای گومز که مادرش را در خانه اش نگه داشته و از او مانند دختر بچه مراقبت می کند _ تازه به یاد جمله چرخ و فلک می افتد و وحشت می کند: گومز، مامان، آمد.

5

مشخصات کتاب:

همه گرفتارند

نویسنده: کریستیان بوبن

مترجم: نگار صدقی

مدیر هنری: ساعد مشکی

ناشر: ماه ریز

قیمت: 900 تومان

5

Copyright © 2004-2008 Smahvar.com

Design Copyright © 2004-2008 DELDAR Institute All rights reserved

Designer & Moderator: Pedram Payande