|

بیست
و چهارم پاییز:
دیروز
به دنیا آمدم
عاشق
شدم، دیروز
و
دیروز بود
که من
مردم
بیست
و پنجم پاییز:
امروز، زاده شدم
ظهر
عاشق خواهم شد
و
غروب نخواهم مرد تا...
بیست
و ششم پاییز:
که در
من زاده می شوی،
با تو
هستم عشق پاییزی عشاق
و...
آنگاه
هرگز
پاییز نخواهد شد.
یوزپلنگانی که با من
دویده اند
در بندر آبی
چشمانت
سنگ ها آواز شبانه
می خوانند.
در کتاب بسته چشمانت
چه کسی هزار شعر
پنهان کرده است؟
ای کاش، ای کاش
دریانوردی بودم
ای کاش قایقی
داشتم
تا هر شامگاه در
بندر آبی چشمانت
بادبان برافرازم.
در بندر آبی چشمانت
دل مردمان را از امید
سرشار کردن، حتا برای لحظه ای، مسئله است که شاعر هیچ وقت نباید
فراموش کند، زیرا جاودانگی شعر از آن است.
ناآرام در آرامش
...
چیک ...
چیک ...
آهای چیک ...
بیا چیک ...
مرا چیک ...
ببند چیک ...
می خوام چیک ...
کمی چیک ...
لالا چیک ...
کنم چیک ...
چیک ...
چیک ...
...
ساویسا
مهوار
شاهزاده کوچولو گفت:
در دنیا باید مواظب
هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل!
آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک
باشد.
و آن هنگامی است که او مثل درخت
بائوباب
در قلب آدم ریشه زده باشد،
و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که
خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور
باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.
...و باز هم شاهزاده کوچولو
5
|