S M a h v a r .com .:|:. امید بازیافته

.


ادبیات بزرگسال

 

ما نمی دانیم کلود کلمان چرا این کتاب را نوشت. اما امروز ما می توانیم بر اساس افق دانایی خویش هر مضمونی را که خواسته باشیم  از آن برداشت کنیم.

با قوهای پرنده اش در آسمان پرواز کنیم

نقاشی شویم که دل بسته قوهای پرنده می شود

همه هستی خویش را می فروشد

و راهی می شود،

 راهی می شود به سویی

که روزی روزگاری قوهای وحشی

به آن سو رفته بودند

به سوی بی سویی افق

همان سویی که روح های ما را

به سوی خویش فرا می خواند

نقاش و قوهای وحشی


گوسینی کودکان را به ما نشان می دهد، و همچنین معصومیت های شان را، که چگونه در زیر بار قواعد و قوانین ما بزرگسالان نادیده گرفته می شوند.

این کتاب پیش از آن که کتابی باشد جالب و خواندنی برای کودکان، کتابی است که بزرگسالان باید آن را بخوانند تا به رازهای نهان کودکان و دنیاهای درون شان آگاهی یابند. کودکانی که گاه می خواهند با ما سخن بگویند، اما نمی توانند.

نیکولا کوچولو


خانم هاوک این مطلب را درک می کرد، اما بدبختانه درک نمی کرد چه قدر ضروری است که کودکان حتی در پرورشگاه هم وقت بازی داشته باشند. اما شاید این توقع از او بی جا بود، چون خودش هرگز در زندگی علاقه به بازی نداشته است.

راسموس و مرد آواره


گربه بیشتر وقت ها گربه های دیگر را روی پشت بام های دیگر می دید که دنبال پرنده ها می کردند تا آن ها را شکار کنند.

اما او هیچ وقت پرنده ها را دنبال نمی کرد. هر چه بود بهترین دوست اش یک قناری بود.

تمام پرنده ها به پشت بام او هجوم می آوردند.

بیشتر وقت ها پشت بام او پر از پرنده می شد.

گربه و قناری


آنتونیو گفت: باور کن من نبودم.

_ پس اگر تو نبودی من بودم؟

_ تقصیر خود این تکه چوب است...

عجب آدمی هستی! می دانم که چوپ به قلم پایم خورد. اما این تو بودی که چوپ را انداختی روی پای من.

_ من نینداختم.

ژپتو که در این هنگام سخت خشمگین شده بود خودش را انداخت روی درودگر و باز با هم گلاویز شدند و خوب همدیگر را کتک زدند.

بینی آنتونیو زخم شد و تکمه کت ژپتو  کنده شد. خوب که حساب هم را رسیدند آنوقت باز با هم دست دادند و قرار گذاشتند که دیگر تا آخر عمرشان با هم دعوا نکنند. آنوقت ژپتو تکه چوب را برداشت و از آنتونیو سپاس گذاری کرد و رفت.

پینوکیو


متاسفانه بسیاری از پدر و مادرها می خواهند که عقل کودکانشان مانند عقل خود آن ها عمل کند. گویی که درک ما از خویش، و از جهان پیرامون، همچنین تصورات مان از معنی زندگی نباید مانند روح و جسم مان آرام رشد کند.

کودکان به قصه نیاز دارند


عجیب نبود که نمی دانست کیست؟

و بی انصافی نیست که انسان در قیافه خود دستی ندارد؟ این قیافه را به او قالب کرده بودند. آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند، اما انتخاب خودش دست خودش نیست. حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست.

بشر چیست؟

سوفی دوباره به دختر درون آینه نگریست.

دنیای سوفی


به نظر من، این کتاب یکی از زیباترین کتاب های دنیاست. کتابی که ما را تا مرز کودکی هایی که در اندرون ما خانه دارد پیش می برد و به ما نشان می دهد که:

هیچ چیز

خطرناک تر از آن نیست

 که روزی، روزگاری

رویاهای مان

 به حقیقت بپیوندد

مومو


گری گورکی پدر فرانکی گفت:  پسرم این ماه است!

خوب فرانکی گورکی نمی دانست با ماه چه باید بکند. آزرو کرد ماه گرد باشد. هر شب وقتی به رختخواب می رفت از پنجره اتاق خواب به ماه نگاه می کرد. همان پنجره که پرنده ها به انتظار بیداری او جلو آن می نشستند.

بهترین بچه عالم


خواستن با نوشتن جور در نمی آید، همان طور که با عشق جور در نمی آید. آدم نمی گوید: می خواهم دوست تان بدارم. بلکه می گوید: دوست تان دارم. و با این گفتن، عشق عمیق تر از هر خواسته حس می شود. در مدرسه خیلی چیزها به شما آموخته اند. در خانواده هم همین طور. اما مجبور بوده اید چیزهای مهم را به تنهایی بیاموزید. با شک، لکنت، لمس.

غیر منتظره


وقتی موش صحرایی و قورباغه غذایشان را خوردند، دوباره به راه افتادند. کمی نرفته بودند که قورباغه از موش صحرایی پرسید:

_ آیا به آن جا نزدیک شده ایم؟

موش صحرایی گفت: منظورت کجاست؟

_ منظورم دنیای بزرگ است.

موش صحرایی با شنیدن این حرف قورباغه کمی ناراحت شد و گفت: چه طور ممکن است به این زودی به آن جا برسیم؟ ما که هنوز راه زیادی نیامده ایم.

دنیای بزرگ قورباغه


...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار


شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

امید بازیافته

به پسرم مهران

آندری تارکوفسکی هفت شاهکار شگفت ساخت. در سینما، هنری که آن را بزرگ می داشت، و خود به ارج آن بسیار افزوده بود، به هیچ سنتی وابسته نبود. خواست، کوشید و توانست که زبانی تازه بیافریند که شیوه نگاه ما را دگرگون کرد. نه فقط به سینما و هنر بل به واقعیت و زندگی.

این کتاب کوششی تازه است در کشف دنیای هنرمندی که سینما را به فضایی پیش تر نادیده برد، فضایی که حتی شعر هم بدان راه ندارد.

از پشت جلد کتاب


چرا این کتاب؟

آندری تارکوفسکی می گفت که هنرمند به پیامبر پوشکین همانند است، چرا که زیبایی را همراه با آیینی اخلاقی می آفریند. شاید این حکم را شرط آفرینش هنری ندانید، اما نمی توانید منکر شوید که خود تارکوفسکی چنان هنرمندی بود. فیلم هایش از راه دقت به ژرفنای رنج های آدمی زنگ کلام پیامبران را یافته اند، و به همین دلیل چنین زیبایند. در گفته دیگر او نیز می توان پژواک «پیامبر» پوشکین را باز یافت:« هنرمند به جای همه کسانی سخن می گوید که خود توانایی سخن گفتن ندارند». این کلام سینماگری است که تا زنده بود، حاکمان کشورش او را «سرآمدگرا»، «فرمالیست» و «گریزان از آرمان های مردمی» می خواندند. مهاجرت واپسین سال های زندگی اش، که خانه و وطن خود را ترک کرد و به غربت رفت، و تنهایی درونی رنج باری که عمری تحمل کرد، او را باری دیگر به پیامبر آن شاعر همانند می کنند که «چشم هایش از اندوه رانده شدن و بی کسی می درخشید».

اندیشه نگارش کتاب تارکوفسکی چهاردهم دی 1365 شکل گرفت. آن شب، یکی از شب های جنگ و تنهایی، شنیدم که تارکوفسکی، هفته پیش تر این جهان را ترک گفته است. به کجا اما؟ در سکانس گذر دشوار سربازانی خسته و مفلوک از دریاچه سیواش در آینه، آوای پدر او را می شنیدیم:

در زمین مرگ نیست

جاودانه اند همه چیز.

ایثار و آینه راه به جاودانگی گشوده اند، اما تارکوفسکی در گورستان سنت ژنویو دوبوآ در حومه پاریس خفته است:

راست می گفتی هماره

الهام مقدس ات مرگ بود، آن دوست.

( ریلکه)

چند ماه پیش از مرگ تارکوفسکی، در پاریس، برای نخستین بار ایثار را دیده بودم. هشت سال می گذشت که به آن شهر نرفته بودم، و هزار جا بود که آرزو داشتم بروم. اما در همان هفته نخست، سه بار به تماشای این فیلم رفتم. هر بار پس از پایان فیلم منگ در کوچه های خلوت بی هدف می گشتم. برایم روشن بود که وصیت نامه معنوی هنرمند جای خود را در کنار برجسته ترین آثار تاریخ سینما گشوده است. ایثار چیزی از بزرگ ترین کارهای برسون، درایر، ازو و برگمان کم نداشت. نخست، با خود عهد کردم که رساله نه چندان مفصل درباره ایثار بنویسم. زود دانستم که وظیفه دل پذیرتر دیگری نیز در پیش رویم قرار دارد، شناخت و معرفی افق معنایی آثار تارکوفسکی. اشتیاق نخستین، اما، در مباحث کتاب تارکوفسکی جای گاهی ویژه به ایثار بخشید. کتاب حرکتی بود برای تاویل واپسین تصاویر آن فیلم. پسرک که دیگر در این جهان نه خانه دارد و نه پدری، سطل سنگین آب را به زحمت به پای درختی خشک می کشاند، روی زمین دراز می کشد و برای نخستین بار به حرف می آید، چیزی می گوید، و چیزی می پرسد.

کتاب یک سال بعد آماده، و در بهمن 1366 منتشر شد. نشر ماهنامه فیلم کتاب را بر کاغذ روزنامه (چه قدر رنگ زرد کهنه آن را دوست داشتم) چاپ کرد، و این هم زمان بود با مروری بر آثار تارکوفسکی در جشنواره سینمایی. حدود یک ماه پیش از جشنواره، از این برنامه با خبر شده بودم. از من خواستند تا برای مروری بر آثار عنوانی را برگزینم. و من «امید و ایثار: دنیای تارکوفسکی »را پیشنهاد کردم. در آن بهمن سرد و برفی، در تهران سال اوج جنگ، ایستادن میان دانشجویان و سینمادوستان در صف هایی طولانی، ساعت ها، به امید یافتن بلیط، و امکان دیدن استاکر و آینه همراه با آنان، وقتی در دست ها کتاب خودت را می دیدی، با طرحی از داوینچی بر جلد که آیدین از سر محبت برگزیده بود، حسی شگرف دل را می لرزاند. شادی و سربلندی از کسانی که دوست شان داشتی و برای آن ها نوشته بودی، کتاب را می خوانند. نسخه های کتاب تا عید برسد تمام شدند. همان نوروز موشک باران تهران و دیگر شهرها. در سال بعد، کتاب با پیوستی در تصحیح خطاها و معرفی کتاب ها و فیلم هایی تازه درباره تارکوفسکی، بار دیگر منتشر شد. نسخه های چاپ دوم هم به سرعت تمام شدند. پس از آن، دیگر به انتشار آن رضا ندادم. همواره خیال بازنویسی اش را در سر داشتم. از یک سو کتاب را دوست داشتم، بیش از دیگر کتاب ها و نوشته هایم. از سوی دیگر، آن دو چاپ را ویژه آن دوره می دانستم. گویی از آن روزهایی غمگین، مالیخولیایی و جادویی بودند. به آن شهر پایان زمستان، با شب های تاریک، صدای آژیرها، موشک ها، کمبودها، خاموشی ها، شهری به گونه غریب یکه و تنها، تعلق داشتند. آن منش یکتا از نامتعارف بودن زندگی در شرایطی دشوار، در سایه مرگ، بر می خاست. بعد از آن همواره چنین احساس کرده ام که زنده نگه داشتن یادهای دهه 1360 (نه فقط به دلیل جنگ) برای همه ما رسالتی اخلاقی است. کتاب من به چنان دورانی تعلق داشت، و دیگر برایم سخت بود که آن را به روزگاری دیگر منتقل کنم. با این همه ، اینک، متنی دیگر پدید آورده ام، با وامی که به آن کتاب دارد، و به آن روزها، و آن زندگی. ترکیبی از کتاب قدیم و اندیشه های جدید. نگاهی متفاوت، پیرتر، و شاید تلخ تر. هرگز گمان نمی بردم واژه هایی که در نوجوانی، در کتابی قدیمی از نویسنده یونانی خوانده بودم چنین ژرف، در زیستن و نوشتن، برای من معنا شوند: خوشا آن کس که جهان را در دقایق مرگ بار آن زیست.

ب. احمدی

پاییز 1381


بخش هایی از متن کتاب


دنیاهای تارکوفسکی / 293

عشق

تئودسیوس قدیس (که در 1074 در گذشت) از نخستین عارفان ارتدکس در دعاهای خود می گفت: «خدایا ما دوستیم». و آموزش می داد: «این نشانه های دوستی را همه جا بجو». تیخون قدیس (الگوی پدر زوسیما در برادران کارامازوف داستایوفسکی) نوشته بود: «به دست دیگری نیازمندیم و خود نمی دانیم». در آندری روبلف شمایل گر از دوستش می خواهد تا آیه هایی از کتاب مقدس را برایش بخواند، و او اطاعت می کند: «اگر به زبان های فرشتگان سخن گویم و محبت نداشته باشم مثل نحاس صدا کننده و سنج فغان کننده شده ام. و اگر نبوت داشته باشم و جمله اسرار و همه علم را بدانم و ایمان کامل داشته باشم به حدی که کوه ها را نقل کنم و محبت نداشته باشم هیچ هستم... محبت حلیم و مهربان است. محبت هرگز ساقط نمی شود». عشق گوهر آدمی و سر چشمه و نیاز معنویت جان است. انسان حتی اگر نداند و نفهمد، در پی آن می رود. در آغاز آندری روبلف دل کیریل از حسادت به روبلف سیاه است. روبلف اما، به او می گوید:« از آن روز که با تو در یک حجره به سر برده ام جهان را با چشم های تو دیده ام، و آواهای جهان را با گوش های تو شنیده ام، و همه چیز را با دل تو احساس کرده ام». کیریل جهان را با نفرت و کینه می بیند، و به روبلف که می کوشد مسیح وار عشق را پیشه کند، این نفرت را نشان می دهد. روبلف به زن کافر در جشن روستاییان می گوید: «اما شما گناهکارید! »و زن زمزمه می کند: «عشق که گناه نیست». و ادامه می دهد: «نمی شود در ترس زیست». زن جوان روبلف را از چنگ سربازان می رهاند و خود در آب های رود پنهان می شود. جشن کافران پرستش زیبایی های طبیعت است، بزرگ داشت مادر خاک. و این جا روبلف با شگفتی کشف می کند که «عشق از مرزهای باور ما می گریزد». این منطق تارکوفسکی است. و او این منطق را در سولاریس و دیگر کارهایش دنبال کرده است. عشق، که به قول لویناس دیدن جهان با چشم های دیگری است، جهان را نجات خواهد داد...

این مقاله 71 صفحه است


تارکوفسکی جوان در مقاله که در آغاز دهه 1960 نوشت، و در سال 1964 با نام مستعار A.T منتشر کرد، مهم ترین مبانی نظری کار در سینما را چنین خلاصه کرد: سینما یک هنر جدید است که توانایی فراوانی در بیان ژرف ترین مسائل هستی شناسانه، اخلاقی، و معنوی انسان دارد. از عهده سینماگر کاری بر می آید که هیچ هنرمند دیگری قادر به انجام آن نیست. باید میان سینما به عنوان هنر با صنعت سینما (فیلم به مثابه ابزار سرگرمی و وقت کشی مردم، ایجاد کنندگان عادت های دیداری، و بیان قالبی) تفاوت گذاشت. به همین شکل سینما در مقام هنر با فیلم هایی تبلیغاتی که در توجیه موقعیت های سیاسی حاکمان ساخته می شوند (با هر ایدئولوژی و نظام نظری ای که ساخته شوند) تفاوت دارد. ما می پذیریم که سینما هنری مستقل، تازه و تواناست، اما این را هم باید قبول کنیم که هنری است به نسبت جوان، و هنوز تمامی توانایی ها و ظرفیت هایش کشف نشده اند. درک نادرست از سینما همچون ابزار سرگرمی و کم فکری یا بی فکری تماشاگران سبب شده که منش هنری سینما نادیده گرفته شود. در نتیجه، رسالت سینماگران امروز سنگین است چون باید مبانی زیبایی شناسانه و امکانات بیانی و راهگشای هنری تازه را کشف و یا ابداع کنند...

این مقاله 42 صفحه است


شعرها

چقدر چشم هایت را دوست دارم، یار

و شعله آتش گونه آن ها را

آن گاه که تند می گذرند.

و نگاه خیره ات، انگار نوری در آسمان

همه جا را با شتاب می روبد

لطف افزون نگاه ات

که به زیر می افتد

در بوسه ای

نگاهی که از میان پلک های بسته

به پا می کند

شعله های غمناک و آرام اشتیاق را.

تیوچف


هر لحظه که با هم بودیم

جشنی بود، عید تجلی

و در جهان، من و تو تنها.

سرکش تر بودی، سبک تر از پر پرنده

همچون توفانی، سرمست، فرود آمدی

بی حساب پله ها، و مرا

میان یاس های نمناک

به قلمرو خویش خواندی، آن سو

آنسوی آینه.

آرسنی تارکوفسکی

دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم

می گفتند «نمی آید». چنین می پنداشتند

چه زیبا روزی بود. یادت هست؟

روز فراغت و من بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی، پایان روزی عبوس

روزی به رنگ سرب

باران می آمد

شاخه ها و چشم انداز در انجماد قطره ها

واژه که تسکین نمی دهد

دستمال که اشک نمی زداند.

آرسنی تارکوفسکی


شاعران سینما

در تاریخ نهم سپتامبر 1982، تارکوفسکی به دعوت مسوولان امور هنری «مرکز فرهنگی پالاتینو» در رم، درس گفتاری درباره سینماگران مورد قبول و محبوب خویش ارائه کرد. در این جلسه سکانس هایی از بعضی فیلم های مورد نظر او را نیز نمایش دادند، و او در مورد این لحظه ها نظر داد. این فیلم ها عبارت بودند از موشت روبر برسونّ، نارازین لوییس بونوئل، شب میکل آنجلو آنتونیونی، و هفت سامورایی آکیرا کوروساوا. در این گفتار تارکوفسکی اعلام کرد:« این سینماگران بزرگ اند. این سکانس ها یکه اند، زیرا هیچ به رویدادهای زندگی هر روزه همانند نیستند. شیوه هنرمندان بزرگ این است که به ما جهان درونی خویش را نشان دهند. این سکانس ها نیاز تماشاگر به زیبایی را بر آورده می کنند، و به نیاز او به لذت را . دشوارترین کار این است که این روزها چنین راهی را دنبال کنیم. روزهایی که حتی سخن گفتن از زیبایی را هم پوچ و بی معنا جلوه می دهند. اما فراموش نباید کرد که سینما فقط به شکرانه این شاعران ادامه یافته است...

آندری تارکوفسکی در حال کارگردانی نوستالگیا

زمانی که من ساختن فیلمی را آغاز می کنم، می کوشم تا فیلم هایی را که دوستشان دارم، دوباره ببینم. آثار کارگردانانی را که آن ها را «همراهان خویش» می دانم، بارها می بینم. من مقلد آن ها نیستم اما مایلم در فضایی که آن ها آفرید ه اند نفس بکشم.»

این مقاله 40 صفحه است

« همه آثار من از یک چیز سخن می گویند. همه شخصیت های فیلم های من منش مشترکی دارند. آن ها در پی چیزی هستند. در پی کشف قانون زندگی، وفادار ماندن به خویشتن، و به عهدی که با دیگران بسته اند. آن ها می اندیشند، و جستجو می کنند.»

تارکوفسکی با این تعریف از کارش، برداشت خویش از رسالت هنرمند، و تعهد اخلاقی او را بیان کرده است. شاید بتوان تمامی آثار او را در عنوانی کلی گرد آورد: جستجوی ایمان.

...

«آثار هنری بر خلاف آثار علمی، هیچ گونه هدف عملی، به هر معنا که باشد، در پیش روی خود ندارند هنر استوار به منطق نیست. هیچ نوع قاعده بندی در جهت منطق رفتاری ندارد. هنر فقط فرض ایمانی خود را دارد و بس»...

... رسالت رهایی جهان یگانه کاری است که واپسین مومن تارکوفسکی به آن متعهد است. دومنیکو، که در اتاق او (که بی شباهت به اتاق آرزوها نیست) باران می بارد، به گرچاکف می گوید که روزی خواست تا خانواده خود را نجات دهد، اما امروز به چیزی کمتر از نجات جهان قانع نیست، و شمع را به گرچاکف سپرد. گرچاکف مست، کنار آب هاست. کتاب شعر آتش می گیرد. او دیگر روسیه را پشت سر گذاشته است. در کابوس او خیابانی خلوت و نیم ویران در مسکو می بینیم. او به سوی کمد در گوشه خیابان می رود، به آینه در آن می نگرد، و در آن به جای خودش دومنیکو را می بیند. اکنون او دیگری است. عهده دار رسالت دیگری است. شعری از آرسنی تارکوفسکی می شنویم:

سال ها بی دیدار

بی لحظه نور

گرچاکف دیگر تنها نیست. حضور دومنیکو در اندیشه او در حکم مکاشفه است. راهی است برای گذشتن از جهان. تنها زمانی که از عهده امانت بر آمده باشی....

این مقاله 41 صفحه است

...

25 دسامبر

موفقیت آینه یک بار دیگر به من نشان داد که آن حدس اولیه ام درست بود. عاطفه هایی که به طور فردی تجربه شده باشند، در روایت سینمایی اعتباری استثنایی دارند. سینما شاید شخصی ترین هنرها باشد. نزدیک ترین و خصوصی ترین هنرها. در سینما حقیقت شخصی مولف چندان قدرتمندست که تماشاگران باورش می کنند.

1977

23 ژوئن. تالین

زندگی ما درست پیش نمی رود. انسان هیچ نیازی به جامعه ندارد. جامعه نیازمند اوست. جامعه یک سازوکار دفاعی است. گونه دفاع از خود. انسان بر خلاف یک جانور ناتوان، باید در انزوا به سر ببرد، نزدیک به طبیعت، به حیوانات و به گیاهان. باید با آن ها رابطه یابد. برای من مدام بیشتر روشن می شود که ما باید به شکلی دیگر زیستن را آغاز کنیم. اما چگونه؟ پیش از هر چیز ما باید خود را آزاد و مستقل بدانیم، باید ایمان داشته باشیم، و عاشق باشیم. ما باید این دنیای بی اهمیت را رد کنیم، و برای چیزی دیگر زندگی کنیم. اما چگونه؟ چه طور؟ کجا؟ این نخستین بد فهمی است. نخستین مانع.

1978

20 سپتامبر

انسان زندگی درازی را پشت سر گذاشته، اما درباره مهم ترین چیزها یعنی معنای هستی خود، هیچ چیز نمی داند و هیچ اطمینانی هم ندارد. نکته و معما درست همین جاست.

23 دسامبر

مدت هاست که هر دم قوی تر چیزی را احساس می کنم. ما در آستانه دورانی تراژیک ایستاده ایم و امیدهای مان، همه بر باد می روند. و این درست در روزهایی است که بیش از همیشه به آفریدن نیازمندیم. کار استاکر پیش می رود. موسیقی به زودی آماده خواهد شد. این فیلم برایم تجربه تازه است. از یک سو شکلی ساده دارد، و از سوی دیگر از سنت و کارکردهای سینما گسسته است. کوشیده ام تا روش نگریستن به آن روزگار را دگرگون کنم، به گذشته باز گردم، و سرچمشه آن همه خطا را دریابم که آدمیان مرتکب شده اند، خطاهایی که زندگی امروز ما را چنین ناروشن کرده اند. فیلم هم درباره هستی خدا در دل ماست، و هم درباره مرگ معنویت که نتیجه علم دروغین ماست. پس از استاکر سفر به ایتالیا (نوستالگیا) را خواهم ساخت.

تعداد این یادداشت ها در این کتاب 58 عدد است


... و باز هم شاهزاده کوچولو

بخش 1 بخش 2 بخش 3 بخش 4 بخش 5 بخش 6 بخش 7 بخش 8 بخش 9

بخش 10 بخش 11 بخش 12 بخش 13 بخش 14 بخش 15 بخش 16 بخش 17

بخش هجدهم

غروب‌ آن‌ روز كه‌ به‌ پارك‌ رفتم‌، شاهزاده‌ كوچولو در آنجا نبود. ابتدا خيلي‌ نگران‌ شدم. نگران‌ آن‌ كه‌ مبادا بلايي‌ بر سر او آمده‌ باشد و يا اين‌كه‌ بدون‌ خداحافظي‌ به‌ سياره خودش‌ بازگشته‌ باشد. ولي‌ بسيار زود به‌ خاطر آوردم‌ كه‌ او هنوز راز گريه‌ كردن‌ آدم‌ها را كشف‌ نكرده‌است‌. و تا اين‌ راز را كشف‌ نكند به‌ سياره خود باز نخواهد گشت‌.

كنار گل‌ها نشستم‌ و درست‌ مانند شاهزاده‌ كوچولو به‌ آن‌ها خيره‌ شدم‌. ابتدا خيلي‌ بي‌ معني‌ به‌ نظر مي‌رسيد، ولي‌ پس‌ از سپري‌ شدن‌ زماني‌ نه‌ چندان‌ طولاني‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ گل‌ها بسيار نرم‌ و آرام‌ مرا مي‌نگرند، نگاه‌هاي‌ آن‌ها سرشار از مهر و علاقه‌ بود، درست‌ شبيه‌ مهر و علاقه كه‌ در چشمان‌ يك‌ مادر، هنگامي‌ كه‌ فرزند خويش‌ را مي‌نگرد، موج‌ مي‌زند. بعضي‌ از آن‌ها كمي‌ خجالتي‌ بودند و با گوشه چشم‌ مرا مي‌نگريستند. و بعضي‌ ديگر كه‌ خيلي‌ خجالتي‌ بودند در پشت‌ گل‌هاي‌ ديگر پنهان‌ مي‌شدند. گاهي‌ برخي‌ از آن‌ها همراه‌ با ملودي‌ زيبايي‌ كه‌ نسيم‌ شامگاهي‌ در حال‌ نواختن‌ آن‌ بود، براي‌ لحظه كوتاه‌ لبخندي‌ مي‌زدند و بلافاصله‌ پشت‌ گل‌هاي‌ ديگر پنهان‌ مي‌شدند. و اين‌ بازي‌ شورانگيز همه آن‌ها را در عروجي‌ دل‌انگيز يگانه‌ مي‌نمود. و من‌ نيز، در اين‌ همايش‌ بي‌مانند، خود را همراه‌ آن‌ها حس‌ مي‌نمودم‌. در اين‌ لحظه‌ صدايي‌ گفت‌: نه‌، نبايد با آن‌ها تا اين‌ اندازه‌ دوست‌ بشوي‌، خيلي‌ خطرناك‌ است‌!

وقتي‌ برگشتم‌ و نگاه‌ كردم‌، ديدم‌، شاهزاده‌ كوچولواست‌ كه‌ با اندكي‌ فاصله‌ كنار من ايستاده‌ است‌. با تعجب‌ پرسيدم‌: چه‌ چيزي‌ خطرناك‌ است‌؟

شاهزاده‌ كوچولو گفت‌: منظورم‌ دوستي‌ با گل‌هاست‌!

گفتم‌: منظورت‌ را نمي‌فهمم‌. آخر دوستي‌ با يك‌ گل‌ چه‌ خطري‌ مي‌تواند داشته‌ باشد.

شاهزاده‌ كوچولو گفت‌: در دنيا بايد مواظب‌ هر چيزي‌ بود تا خطرناك‌ نشود. حتي‌ يك‌ گل‌! آري‌، حتي‌ گلي‌ كوچك‌ هم‌ گاهي‌ مي‌تواند خيلي‌ خطرناك‌ باشد. و آن‌ هنگامي‌ است‌ كه‌ او مثل‌ درخت‌ بائوباب‌ در قلب‌ آدم‌ ريشه‌ زده‌ باشد و آن‌گاه‌ است‌ كه‌ مي‌تواند همه وجود آدم‌ را فرا بگيرد و هنگامي‌ كه‌ خواسته‌ باشي‌ از او دور شوي‌، تو را به‌ سوي‌ خودش‌ مي‌كشد و اگر مجبور باشي‌ او را ترك‌ كني‌، هميشه‌ غمگين‌ خواهي‌ بود. و اين‌ اصلاً ديده‌ نمي‌شود، ديده‌ نمي‌شود! و فقط‌ قطره‌هاي‌ اشك‌ هستند كه‌ اين‌ را مي‌فهمند.

شاهزاده‌ كوچولو آهي‌ كشيد و سپس‌ قطره‌هاي‌ اشك‌ چشم‌هاي‌ آبي‌ او را فرا گرفتند. و من‌ ناخواسته‌ زير لب‌ تكرار كردم‌: در دنيا بايد مواظب‌ هر چيزي‌ بود تا خطرناك‌ نشود. و آن‌گاه‌ به‌ ياد ساويساي‌ خودم‌ افتادم‌، هم‌ اويي‌ كه‌ روزي‌ مرا اهلي‌ كرد و رفت‌. و احساس‌ كردم‌ كه‌ او درست‌ مانند درخت‌ بائوباب‌ در قلبم‌ ريشه‌ زده‌ است‌ و همواره‌ مرا به‌ سوي‌ خودش‌ مي‌كشد. و باز شنيدم‌ كه‌ شاهزاده‌ كوچولو هم‌ آهسته‌ زير لب‌ تكرار كرد: آري‌، در دنيا بايد مواظب‌ هر چيزي‌ بود تا خطرناك‌ نشود.

در آن‌ لحظه‌ حس‌ كردم‌، شاهزاده‌ كوچولو بسيار غمگين‌ است‌. به‌ او گفتم‌: اي‌ كاش‌ گل‌ تو هم‌ اين‌ جا بود و همه حرف‌هاي‌ تو را مي‌شنيد.