S M a h v a r .com .:|:. غیر منتظره

.


ادبیات بزرگسال

 

سنگی انداختم به درخت

سنگم به زمین نیفتاد

سنگم به زمین نیفتاد

سنگم را درخت خورد

سنگم را می خواهم

سنگم را می خواهم!

رنگ قایق ها مال شما


_ ببخشید خانم پرنده من از جای تنگ و تاریک می ترسم. برای همین هم نمی توانم توی لاکم بروم. شما می توانید به من کمک کنید؟

پرنده گفت: شاید بتوانم. می دانی، من هم گاهی از پرواز در بلندی می ترسم. و فکر می کنم سرم گیج می رود. برای همین گاهی که کسی من را نمی بیند، چتر نجات می پوشم. می خواهی آن را به تو بدهم؟

فرانکلین در تاریکی


من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم، بانوی من

اگر دیگری ابری به تو دهد

من بارانت می دهم

اگر دیگری فانوسی دهد

من ماه را در دستانت می نهم

اگر دیگری شاخه دهد

من درختان را برایت ارمغان می آورم

و اگر دیگری کشتی به تو بدهد

من سفر را پیشکش تو می کنم.

در بندر آبی چشمانت


هر نفس که می کشم، بوسه است به زندگی.

فراتر از طنز


...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار


شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

غیر منتظره

بخش هایی از متن کتاب

  • نامه به نور./9

  • بدی./17

  • چای بدون چای./27

  • جشنی بر بلندی ها./37

  • امیدوارم قلبم بی آن که ترک بخورد تاب بیاورد./47

  • دیگر شما را نمی ترساند./55

  • بازنشستگی در سی سالگی./63

  • مینا./73

  • وسط غذا از جایم بلند شدم./81

  • غیر منتظره./93


مینا

درباره اش متنی نوشته بودید. به او نشان اش داده بودید و بعد دورش انداخته بودید. خراب شده بود. تصویر غلطی از آب در آمده بود. دیگر نمی شد درستش کرد. این متن را خیلی می خواستید و این خواستن با نوشتن جور در نمی آید، همان طور که با عشق جور در نمی آید. آدم نمی گوید: می خواهم دوست تان بدارم. بلکه می گوید: دوست تان دارم. و با این گفتن، عشق عمیق تر از هر خواسته حس می شود. در مدرسه خیلی چیزها به شما آموخته اند. در خانواده هم همین طور. اما مجبور بوده اید چیزهای مهم را به تنهایی بیاموزید. با شک، لکنت، لمس. چیزهای مهم، مثل تهیدستی خواسته که تنها بر خودش متکی است، حماقت زندگی ای که چون دژی بنا شده باشد...


غیر منتظره

... من این همه را با نگریستن به شیوه زندگی تو آموختم. من می توانم تمام عمرم را صرف نگریستن به زندگی تو کنم: نمایش عقل هرگز کسل کننده نیست. حرکات تو برای پاک کردن لب های یک کودک یا برای ورق زدن صفحات کتابی که هرگز وقت خواندن آن را نخواهی داشت. شیوه تو برای آن که کاری را به خوبی به پایان برسانی. کاری که به خاطر آن باید تنهایی ات را به ازای مقدار ناچیزی پول از دست بدهی _ همه چیز تو برای من عمیقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواری زندگی را بشناسم، کافی است که به تو نگاه کنم و آن چه را می بینم، بنویسم.

من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی، می نویسم. از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه که نمی دانستم مفهوم اش چیست. نامه که معنای اش را تنها در چشمان تو می یافت. من هیچ گاه بیش از سه جمله اول این نامه چیزی ننوشتم: هیچ باوری نداشتن، منتظر چیزی نبودن، امید داشتن به آن که روزی اتفاقی بیفتد. کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو همیشه غیر منتظره بودی...


نامه به نور که چهار شنبه 16 دسامبر 1992 حدود ساعت دو بعد از ظهر، در خیابان های «کروزو» در فرانسه پرسه می زد.

خانم، اوایل بعد از ظهر بود که شما را دیدم _ امیدوارم مرا به خاطر حماقت این اعتراف ببخشید _ به خاطر این که کار دیگری داشتم. جلوی مدرسه موسیقی منتظر بودم. بچه ها با سازهایی که بعضی اوقات از خودشان هم بزرگ تر بود و جلوی دست و پاهایشان را گرفته بود وارد مدرسه می شدند.

شما مدت ها قبل از من آن جا بودید. از اعماق زمان آمده بودید تا در این روز، اولین و آخرین قدم هایتان رابر روی زمین بگذارید. از آن جا که صبح ها زود از خواب بیدار نمی شوم، افتخار آشنایی با شما را در دوران جوانی ام را نداشتم. کسی را  که من در حال گذر از آسمانی سرما زده دیدم، زنی بود جا افتاده کمی خسته در اثر ساعت ها پرسه. اما بی شک زیباترین زنی بود که در عمرم دیده بودم. خانم، زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه  یک نقاش، یک عاشق به شما نگاه می کنم. ذرات رقصنده در خلاء و صبر مهیب خدا، جامه فرشتگان را به شما پوشانده بودند. من مانند کسی به شما نگاه می کردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد _ زندگی کردنی با بی قیدی هر چه تمام تر و شادی مخفیانه.

مثل یک بچه خندان، هر لحظه همه جا سر می کشیدید. شما تصویر زندگی ای بودید که خود را رها کرده است و بی دریغ می بخشد. زندگی ای که نسبت به فرداهایش بی قید است. در حالی که بچه ها در مدرسه موسیقی می آموختند، من از شما درس مهربانی می آموختم. خانم، دلم می خواهد با تصویر شما به سراغ مشتی روز که به من عطا شده است بروم. با شادی و عشق بی واهمه شما از گم گشتگی تان.

همه ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم: که از آن لبریزشویم _ که بوسه نو را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم. زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت: و هیچ کس از  این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است. چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.

تورات چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست. تلاش هایی خارج از عقل ما. تلاش برای آن که دیده شود. حتی برای یک ثانیه، حتی توسط یک آدم، حتی اگر این آدم، انسانی بی مصرف باشد. یا یک بز چران که از تنهایی و شراب بد خرف شده است. این، همه چیز را در بر می گیرد. خدا، همه چیز را برای جلب توجه ما به  سوی خودش مناسب می داند. از دستگاه های بزرگ طوفان و رگبار با سر و صدای مهیب شان، تا ناله نوزادی که به زحمت قابل شنیدن است. نوزادی خوابیده بر روی کاه ها، که نفس های یک خر و یک گاو برایش لالایی است. مطمئناً دومی بهتر به نظر می آید: تنها جایی که ظلمت هیچ قدرتی وجود نداشته باشد. قدرت کور، شوکت تیره در قدیم، شاهزادگان با آراستگی از قصر هایشان خارج می شدند، کالسکه، اسب، نگهبان، پرچم دار، مراسم رژه. از این جاست که کلمه آشفتگی نشات می گیرد. آشفتگی یعنی محروم بودن از ملتزمین، پیش رفتن در زندگی ای که هیچ پوشش مستحکمی ندارد. خانم، خدا در آذین های آذرخش یا زینت های شاهانه ناچیز است. خدا در خواب یک نوزاد یا در آشفتگی رفتار شما _ بی کران است، بی کران.

من آدم هایی را می شناسم که شما را به خنده می اندازند. به قدری در اندوه کتابخانه ها و آزمایشگاه هایشان اسیرند که به هیچ وجه باعث تعجب شما نمی شوند. این آدم ها با پشتکار در جستجوی همه چیز هستند. در جستجوی توضیح برای دنیا . در شیدایی اندیشمندانه شان از هیچ چیز غافل نمی شوند ، از هیچ چیز جز یک نکته جزئی: هیچ کس نمی تواند حقیقت را پیش خود نگه دارد، حتی در سیاهچال یک فرمول. حقیقت را نمی توان صاحب شد. تنها می توان آن را زندگی کرد. خانم، حقیقت شما هستید: نوری که می آید، نوری که می گذرد. مرموزترین رازها را شما فاش می کنید وبه هر کس، که بخواهد، عطا می کنید.

باید چیزی را برایتان اعتراف کنم: مدتی زیاد، دوست تان نداشتم. مدتی زیاد خواهران تان را دوست نداشتم. آسمان عاری از سایه برایم نفرت انگیز بود. من تنها هوای ابری را دوست داشتم، آن هم به خاطر مالیخولیا. حشره مالیخولیا در وجود من، انگار که در کنده سوراخ و کرم خورده، راه می گشود. مالیخولیا، بیماری ای است که چنان اثری بر روح ما می گذارد که روح دیگر جرأت جدا شدن از آن را ندارد. مالیخولیا، کسی است که متقاعد شده است همه چیز را _ جز مالیخولیایش _ از دست داده است. همه چیز جز مالیخولیایش که سخت به آن می چسبد. بیماری کسی که از خشم این که همه چیز نیست، با امتناع کودکانه تصمیم می گیرد هیچ چیز نباشد. تصمیم می گیرد از دنیا هیچ چیز جز آن چه به خودش شباهت دارد، نگه ندارد: افسردگی و هوای ابری. این بیماری بر من گذشته است. درست نمی دانم چگونه، ولی از بین رفته است. امروز می توانم شما را دوست داشته باشم و اگر هنوز هم طعم آسمان های ابری را می چشم، با شیوه ملایمتری این کار  را انجام می دهم: دوست شان دارم چون هستند، نه به این خاطر که دریافتن فاجعه را در عمق وجودم تأیید می کنند.

در واقع، حتی در این بحران های مالیخولیایی هیچ وقت نفهمیدم که با زندگی چه کنم ، جز آن که دوستش بدارم. دیوانه وار دوست اش داشته باشم و این را به او بگویم. نوشتن نامه های عاشقانه، روشن کردن سفیدی کاغذ با ریختن جوهر بر آن. این کار در دراز مدت به اشتغال اصلی من مبدل شد. یک کار دستی کوچک چیزی شبیه به کار نقاشان شمایل. این جا با جوهر، آن جا با طلا ، در هر دو صبر یکسانی لازم است. در هر دو نامرئی به نمایش گذاشته می شود. خانم، دوست تان دارم _ حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد و هرگز ارزش تسلیم به دنیا را نیابد: ملایمت زندگی را نمی توان حس کرد، مگر با درک خشم در برابر بدی. خشم مطلق در برابر بدی ای که زندگی را از همه طرف احاطه کرده است. این قانونی است که نقاش ها بدان عمل می کنند، آنها سیاه شان را به قدری سیاه می کنند تا روشنی حقیقتاً روشن باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پول ساز نیست. اما اگر هیچ کس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچ کس به این زندگی یاد آوری نمی کرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه می داد که بمیرد _ موافق نیستند؟

این ها جزئی از افکاری بودند که شما - وقتی نگاه تان می کردم - به من می دادید. شما امروز را به سمت زمستان آینده پیش می بردبد. آن را مانند دسته گلی تازه میان بازوان برهنه تان می فشردید و ناگهان دریافتم که هیچ گاه به زندگی من باز نخواهید گشت. دریافتم که من بدون دیدار مجدد شما خواهم مرد. فردا، برای  نور بخشیدن به ما در روزمره گی هایمان، یکی از خواهران تان فرو خواهد آمد. اما او دیگر، هرگز شما نخواهد بود.

چه طور ساده تر برایتان بگویم: من با همان عشقی که شما را دوست داشتم، خواهران تان را نیز دوست خواهم داشت. زیرا که قلب من تغییر می کند. قلب من به خاطر وفاداری به تنها گذر زندگی در زندگی ام، تغییر می کند. با این حال نمی توانم اجازه بدهم به فنا بروید، بی آن که در آن جا نام شما را به خاطر بسپارم و برای این ملاقات از شما تشکر می کنم. ملاقاتی که با نابودی شما پایان یافت. ساعت پنج بعد از ظهر دسامبر، تاریکی حقش را می گرفت. چندین ستاره نزدیک می شدند و روشنایی شان کمی از روح گمگشته شما را در من تداعی می کرد _ سبکسر و شاد، فراموش ناپذیر.

5

مشخصات کتاب:

غیر منتظره

نویسنده: کریستین بوبن

مترجم: نگار صدقی

طرح جلد: ساعد مشکی

ناشر: ماه ریز

قیمت: 1000 تومان

از همین نویسنده:

همه گرفتارند

فراتر از بودن

زندگی از نو

فرسودگی

ایزابل بروژ

دیوانه وار

ابله محله

دلباختگی

زن آینده

رستاخیز

خرید کتاب:

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.


La conjugaison
 

Je chante
Pour moi-même
 
Tu chante
Pour toi-même
 
Il chante
Pour lui-même
 
 Elle chante
Pour elle-même
Aussi
 
Nous chantons
Pour nous-mêmes
 
Vous chantez
Pour vous-mêmes
 
Ils chantent
Pour eux-mêmes
 
Et
Elles chantent
Pour elles-mêmes
Aussi !
 
Et un petit chat blanc
nous regarde attentivement
Pour lui-même

LE JOUR DU PROFESSEUR 

5

Copyright © 2004-2008 Smahvar.com

Design Copyright © 2004-2008 DELDAR Institute All rights reserved

Designer & Moderator: Pedram Payande