S M a h v a r .com .:|:.

.


ادبیات بزرگسال

 

با هم جور در نمی آییم، راه هامان جداست

تو گربه جگرکی هستی، من گربه ولگرد

غذای تو در ظرف های مسی

مال من در دهان شیر

تو خواب عشق می بینی، من خواب استخوان

اما کار تو هم آسان نیست دوست عزیز

آسان نیست البته

هر روز خدا این طور دم جنباندن چاپلوسی کردن.

اورهان ولی


آفرینش ضرورتی است، تکرار بی پایان عملی ساده. نقاشی، بهره برداری از نورهایی است که در تمام فصول، همه جا هستند، در راه باریکه های خون و نیز روی صورت بی غم نوزادی دو ماهه.

زن آینده


بچه که بودم، هر روز می توانستم برای تماشای خیمه شب بازی، به باغ لوکرامبورگ بروم و حتی تمام روز را آن جا بگذرانم. آن نمایش ها و آن عروسک های سخنگو را که راه می رفتند و با چماق به سر یکدیگر می کوبیدند، با دهانی گشوده از حیرت می دیدم، اما هیچ خنده ام نمی گرفت. خیمه شب بازی تصویر جهان بود که به چشم من می آمد. شگفت آور، بیگانه، ناممکن...

اژن یونسکو


در این میان یکی از غازها به خودش جرئت داد و به روباه نزدیک تر شد و گفت: برای ما غازهای کم سن و سال و بیچاره مصیبت بزرگی است که این طور ناگهانی زندگی مان محو و نابود شود، پس لطفی به ما بکنید و فرصتی بدهید که همه ما به صف بایستیم تا شما بتوانید بهترین و فربه ترین را اول انتخاب کنید.

روباه در جواب گفت: این کار چه فایده ای دارد؟

_ فایده اش این است که ما می توانیم یک ساعت باقی مانده از عمرمان را نیایش کنیم.

روباه گفت: ایرادی ندارد. من منتظر می مانم تا شما نیایش کنید...

قصه ها و افسانه های برادران گریم


باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پر گو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر نیست نیلی

یادم آرد روز باران:

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

 کودکی ده سابه بودم

شاد و خرم

 نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دریا

باران


اگر مردم عادی بخواهند یک اثر را بیش از یک بار بخوانند احتمالاً نویسنده آن، نویسنده خوبی است.

میخائیل شولوخوف


خمیده بر عصرها تورهای غمگین ام را می گسترم

بر دریایی که چشم های اقیانوسی تو می کوبد بر آن.

پرندگان شب نوک می زنند نخستین ستارگان را

که نور می تاباند چون جانم زمانی که دوستت دارم.

ناآرام در آرامش


امروز روز عروسی یک مرد و عزای نه مرد دیگر بود. عزایی شاد، سرمست کننده، رنگارنگ: کسی نمی توانست از آرین کدورتی به دل بگیرد. مگر می توان به بهار ایراد گرفت.

همه گرفتارند


شباهنگام

در آندم که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگانند،

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.

ترا من چشم در راهم


...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار


شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

یوزپلنگانی که با من دویده اند

بخش هایی از متن کتاب

دفتر خاطرات

وصیت

سپرده به زمین

استخری پر از کابوس

روز اسبریزی

تاریکی در پوتین

شب سهراب کشان

چشم های دکمه ای من...

مرا بفرستید به تونل

خاطرات پاره پاره دیروز

سه شنبه خیس

گیاهی در قرنطینه


دفتر خاطرات

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود

که من مردم

بیست و پنجم پاییز:

امروز، زاده شدم

ظهر عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مرد تا...

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده می شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و... آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد


وصیت

نیمی از سنگ ها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش، پیاله های شیر

به خاطر پسرم

نیم دگر کوهستان، وقف باران است.

دریای آبی آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شب های دریایی را

بی آرام، بی آبی

با دلشوره فانوس دریایی

به دوستان دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که می گذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید، ششدانگ

به دانه های شن، زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به نی بدهید

و می بخشم به پرندگان

رنگ ها، کاشی ها، گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

پس از من...


شب سهراب کشان

پرده آنقدر بزرگ بود که سید توانست آن را روی تپه بیرون از میدان دهکده بین دو سپیدار آویزان کند. نخ های دو گوشه بالای پرده را به شاخه ها گره زد و روی گوشه های پایین دو قلوه سنگ گذاشت. باد آرامی که در دهکده و لای درخت ها راه می رفت نیمرخ نخ نما شده اسفندیار را روی پرده آهسته تکان می داد. در همان حاشیه پرده که به درخت چسبیده بود دست رستم و دشنه به اندازه ساقه علف بالاتر از دنده سهراب بود.

سید به رستم گفت: دست نگه دارید تا مردم بیایند.

وسط پرده، رستم با ابعاد بزرگتری روی اسب نشسته بود، با دست راستش به آفتاب روی پرده اشاره می کرد. بر نیم دایره بالای شاخ های کلاهش با نخ سرخ نوشته شده بود: تا فردا خواهیم دید که کدامیک از اسب های ما بدون سوار باز می گردد.

پارگی پرده روی خطوط شکسته ای دوخته شده بود که از صورت تهمینه می گذشت و همان جایی تمام می شد که تهمینه در خوابگاه موهایش را روی سینه لخت و مهتابی رستم ریخته بود. صبح اطراف آنها تکه ای از پرده بود که به اندازه یک دستمال، آبی مه گرفته ای داشت.

سید با کف دست روی سینه رستم زد و خاک زره اش را تکاند و از پشت سرش شنید که صدای کوچک دویدن بچه ها می آید، تا بچه ها دور سپیدار و سید بنشینند، زنان، رنگ روی رنگ، در پیراهن های بلند و شرابه های روسری نزدیک شدند، مردان دهکده هم آمدند. جلیقه آنها هنوز بوی دود زمستان می داد. سید چوبش را برداشت، از مردم صلوات گرفت.

بچه ها جیغ خودشان را کشیدند روی صلوات بزرگترها، سید به خاطر فردوسی که آن طرف استخر طوس ایستاده بود و به پرده بین درخت های این طرف آرارات نگاه می کرد، باز هم صلوات گرفت: قهوه چی زودتر از دیگران گفت:« الهم صلی علی محمد و آل محمد» بچه ها تا سیاه شدن رگ های گردنشان داد کشیدند: «الهم...»

بسیاری از زنان خجالت می کشیدند که نازکی صلواتشان را مردان نامحرم بشنوند و مثل نمازشان آهسته گفتند: «الهم...»

وقتی مرتضی دید مردم ناگهان و همه با هم دهانشان را باز می کنند و دوباره می بندند او هم دهانش را باز کرد و آرواره پایینش را دو سه بار تکان داد.

سبیل پشت لبش تازه کرک زده بود. دو ماه پیش کبودی غده شده سینه اش را وسط مزرعه برنج به پدرش نشان داده بود و با کج کردن گوشه لب ها و بستن چشم هایش فهمانده بود که کجایش درد می کند، پدر سرش را به بالا تکان داده بود و حالیش کرده بود که مهم نیست، خوب می شود.

سید چوبش را به طرف گوشه پرده دراز کرد و گفت: یک روز تهمینه احساس کرد که حامله شده است و از غذای ترش... تازه عروسی که بین زن ها نشسته بود سرش را پایین انداخت و سعی کرد قرمزی ریخته روی گونه هایش را از دیگران پنهان کند. هنوز به مادرش هم نگفته بود که دو هفته از وعده اش گذشته است. مرتضی روی دنباله چوب سید به گیس بلند تهمینه نگاه کرد.

هوا بوی برنج تازه سبز شده را داشت، و طعم آرام نمکی که از روی خزر می آمد روز را پر کرده بود. سید بین دو درخت راه می رفت، چوبش را مثل عصا به زمین می زد و آواز دردهای زایمان تهمینه را می خواند.

مرتضی، مردم اطرافش را صورت به صورت نگاه کرد، شانه پدرش را تکان داد و با دست هایش گفت: به من هم بگو!

پدر به پرده اشاره کرد و روی شکمش یک نیم کره کشید. بعد هر دو دستش را به اندازه یک قنداق باز کرد و مثل گهواره در هوا تکان داد. مرتضی لبخند زد. سید گفت: صبح نزده تهمینه زایید، چی؟

مردم داد کشیدند: پسر...

مرتضی بعد از مردم دهانش را باز کرد بی آنکه بداند چه کسی، چه چیزی را زاییده است.

سید گفت: اسم پسرش را چی گذاشت؟

مردم داد کشیدند: سهراب...

مرتضی هم دهانش را باز کرد.

زنی که روی تنه بریده درختی نشسته بود برخاست، چهار انگشتش را روی لب هایش گذاشت و تا برخاستن بقیه زن ها، «هله له له له» کرد.

تا رودخانه، تا پل، تا پرچین مسجد، تا بوی تن اسب هایی که به درخت ها بسته شده بودند، صدای« هله له له له» زنان شنیده شد.

مرتضی تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس می کرد و می دانست یک چیز بدون شکل بین دهان مردم و در هوا جریان دارد که او نمی تواند آن را با دست هایش بگیرد.

این را از همان سال هایی می دانست که با تنکه بین دیگران راه می رفت.

چند سال پیش یک روز سر سفره ناهار، قاشق را به پشت دیگ کته زد. قاشق خالی را در دهانش فرو برد و با چشم هایش از مادرش پرسید...؟

مادر گفت: آره ننه این صداست.

یک شب به تاریکی هایی که روی تاریکی های چاه ریخته می شد اشاره کرد و پرسید...؟

مادرش با تکان دادن سر گفت: نه آن هیچ صدایی ندارد.

تابستان گذشته یکی از گوش هایش را روی تنه درخت گردو گذاشت و به پدرش التماس کرد که او هم گوشش را روی درخت بگذارد.

پدر گفت: نه.

مرتضی با حنجره چوبی اش آن قدر زوزه کشید، آن قدر ناخن هایش را از پایین به بالا روی درخت کشید تا پدرش باور کند که درخت دارد قد می کشد.

پدر داد زد: خیلی خب، خیلی خب، دارد قد می کشد.

در تمام روزهایی که باران می بارید مرتضی مطمئن بود که باران هیچ صدایی ندارد. دانه های باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا می آمد و روی سفال ها می ریخت، مثل پیراهن مادرش.

لای زنانی که «هله له له له» می کردند نمی توانست مادرش را پیدا کند. سید گفت: تهمینه پیش از آنکه به سهراب شیر دهد بازوبند را... مرتضی دید که زن ها دوباره نشستند و مادرش با همان چشم های پیله آورده، زیر پیشانی چین خورده ای که انگار از لای سیم های خاردار گذشته بود به سبد زل زده است...


سه شنبه خیس

سه شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغرش ریخته شده بود، از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت می بارید. پشت پنجره های دو طرف کوچه، پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می داد.

ملیحه، سرش را تا چشم های آرایش نکرده اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس نفس کشیدن و صدای پاشنه کفش هایش تقریباً می دوید. پاییز خودش را به آبی چتر می زد، چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دست های او می کشید. پیراهن نفتالین زده و اطو نشده ملیحه از چادر بیرون زده، پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست و چهار ساله او می رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی هرگز روی آن راه نرفته بود. اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره ها را پاک می کرد، می توانست زنی را ببیند که گوشه چادرش را با دندآنهایش گرفته و نمی داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته چتر را ول کرد و با هر دو دست چادر دور شده از تنش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آن قدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکه ای از آبی خنسش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختان ته کوچه رفت. صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوآنهای چتر پنجره به پنجره دور شد. از لنگه های باز در یکی از خانه ها سگی پاکوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد. باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت. چتر به تنه درخت کوبیده شد و همان جا زیر دست و پای پاییز، بی رمق و دور از شباهتش به یک چتر باز شده و آبی افتاد. سگ چتر را دور زد. باز هم چند بار پارس کرد و ساکت شد. برگشت. هر سه چهر قدم بک بار، سرش را بر می گرداند و چتر را نگاه می کرد. حتی یکی ار پنجره ها راز نشد. هیچ کس بخار پنجره ای را پاک نکرد. چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی شنید. داشت می مردو دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر باقی بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می شد...

5

مشخصات کتاب:

یوزپلنگانی که با من دویده اند

نویسنده: بیژن نجدی

طرح جلد: ابراهیم حقیقی

ناشر: نشر مرکز

88965098-88969848

88970462-88965169

قیمت: 1000 تومان

خرید کتاب:

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

5

Copyright © 2004-2008 Smahvar.com

Design Copyright © 2004-2008 DELDAR Institute All rights reserved

Designer & Moderator: Pedram Payande