|
یوزپلنگانی که با من دویده
اند
|
بخش هایی از متن
کتاب
دفتر خاطرات
بیست
و چهارم پاییز:
دیروز
به دنیا آمدم
عاشق
شدم، دیروز
و
دیروز بود
که من
مردم
بیست
و پنجم پاییز:
امروز، زاده شدم
ظهر
عاشق خواهم شد
و
غروب نخواهم مرد تا...
بیست
و ششم پاییز:
که در
من زاده می شوی،
با تو
هستم عشق پاییزی عشاق
و...
آنگاه
هرگز
پاییز نخواهد شد
وصیت
نیمی
از سنگ ها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با
دره هایش، پیاله های شیر
به
خاطر پسرم
نیم
دگر کوهستان، وقف باران است.
دریای
آبی آرام را
با
فانوس روشن دریایی
می
بخشم به همسرم.
شب
های دریایی را
بی
آرام، بی آبی
با دلشوره فانوس دریایی
به
دوستان دوران سربازی
که
حالا پیر شده اند.
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال
تو
دختر
پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان
هر
مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به
کویر بدهید، ششدانگ
به
دانه های شن، زیر آفتاب
از
صدای سه تار من
سبز
سبز پاره های موسیقی
که
ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی
رف
یک
سهم به مثنوی مولانا
دو
سهم به نی بدهید
و می
بخشم به پرندگان
رنگ
ها، کاشی ها، گنبدها
به
یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و
قندیل های آهک و تنهایی
و بوی
باغچه را
به
فصل هایی که می آیند
پس
از من...
شب سهراب کشان
پرده
آنقدر بزرگ بود که سید توانست آن را روی تپه بیرون از میدان دهکده
بین دو سپیدار آویزان کند. نخ های دو گوشه بالای پرده را به شاخه ها
گره زد و روی گوشه های پایین دو قلوه سنگ گذاشت. باد آرامی که در دهکده
و لای درخت ها راه می رفت نیمرخ نخ نما شده اسفندیار را روی پرده
آهسته تکان می داد. در همان حاشیه پرده که به درخت چسبیده بود دست
رستم و دشنه به اندازه ساقه علف بالاتر از دنده سهراب بود.
سید
به رستم گفت: دست نگه دارید تا مردم بیایند.
وسط
پرده، رستم با ابعاد بزرگتری روی اسب نشسته بود، با دست راستش به آفتاب
روی پرده اشاره می کرد. بر نیم دایره بالای شاخ های کلاهش با نخ سرخ
نوشته شده بود: تا فردا خواهیم دید که کدامیک از اسب های ما بدون سوار
باز می گردد.
پارگی پرده روی خطوط شکسته ای دوخته شده بود که از صورت تهمینه می گذشت
و همان جایی تمام می شد که تهمینه در خوابگاه موهایش را روی سینه لخت
و مهتابی رستم ریخته بود. صبح اطراف آنها تکه ای از پرده بود که به
اندازه یک دستمال، آبی مه گرفته ای داشت.
سید
با کف دست روی سینه رستم زد و خاک زره اش را تکاند و از پشت سرش شنید
که صدای کوچک دویدن بچه ها می آید، تا بچه ها دور سپیدار و سید
بنشینند، زنان، رنگ روی رنگ، در پیراهن های بلند و شرابه های روسری
نزدیک شدند، مردان دهکده هم آمدند. جلیقه آنها هنوز بوی دود زمستان
می داد. سید چوبش را برداشت، از مردم صلوات گرفت.
بچه
ها جیغ خودشان را کشیدند روی صلوات بزرگترها، سید به خاطر فردوسی که آن
طرف استخر طوس ایستاده بود و به پرده بین درخت های این طرف آرارات نگاه
می کرد، باز هم صلوات گرفت: قهوه چی زودتر از دیگران گفت:« الهم صلی
علی محمد و آل محمد» بچه ها تا سیاه شدن رگ های گردنشان داد کشیدند:
«الهم...»
بسیاری از زنان خجالت می کشیدند که نازکی صلواتشان را مردان نامحرم
بشنوند و مثل نمازشان آهسته گفتند: «الهم...»
وقتی
مرتضی دید مردم ناگهان و همه با هم دهانشان را باز می کنند و دوباره می
بندند او هم دهانش را باز کرد و آرواره پایینش را دو سه بار تکان
داد.
سبیل
پشت لبش تازه کرک زده بود. دو ماه پیش کبودی غده شده سینه اش را وسط
مزرعه برنج به پدرش نشان داده بود و با کج کردن گوشه لب ها و بستن
چشم هایش فهمانده بود که کجایش درد می کند، پدر سرش را به بالا تکان
داده بود و حالیش کرده بود که مهم نیست، خوب می شود.
سید
چوبش را به طرف گوشه پرده دراز کرد و گفت: یک
روز تهمینه احساس کرد که حامله شده است و از غذای ترش... تازه عروسی که
بین زن ها نشسته بود سرش را پایین انداخت و سعی کرد قرمزی ریخته روی
گونه هایش را از دیگران پنهان کند. هنوز به مادرش هم نگفته بود که دو
هفته از وعده اش گذشته است. مرتضی روی دنباله چوب سید به گیس بلند
تهمینه نگاه کرد.
هوا
بوی برنج تازه سبز شده را داشت، و طعم آرام نمکی که از روی خزر می آمد
روز را پر کرده بود. سید بین دو درخت راه می رفت، چوبش را مثل عصا به
زمین می زد و آواز دردهای زایمان تهمینه را می خواند.
مرتضی، مردم اطرافش را صورت به صورت نگاه کرد، شانه پدرش را تکان داد و
با دست هایش گفت: به
من هم بگو!
پدر
به پرده اشاره کرد و روی شکمش یک نیم کره کشید. بعد هر دو دستش را به
اندازه یک قنداق باز کرد و مثل گهواره در هوا تکان داد. مرتضی لبخند
زد. سید گفت: صبح نزده تهمینه زایید، چی؟
مردم
داد کشیدند: پسر...
مرتضی بعد از مردم دهانش را باز کرد بی آنکه بداند چه کسی، چه چیزی را
زاییده است.
سید
گفت: اسم پسرش را چی گذاشت؟
مردم
داد کشیدند: سهراب...
مرتضی هم دهانش را باز کرد.
زنی
که روی تنه بریده درختی نشسته بود برخاست، چهار انگشتش را روی لب
هایش گذاشت و تا برخاستن بقیه زن ها، «هله له له له» کرد.
تا
رودخانه، تا پل، تا پرچین مسجد، تا بوی تن اسب هایی که به درخت ها بسته
شده بودند، صدای« هله له له له» زنان شنیده شد.
مرتضی تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس می کرد و می دانست یک چیز
بدون شکل بین دهان مردم و در هوا جریان دارد که او نمی تواند آن را با
دست هایش بگیرد.
این
را از همان سال هایی می دانست که با تنکه بین دیگران راه می رفت.
چند
سال پیش یک روز سر سفره ناهار، قاشق را به پشت دیگ کته زد. قاشق خالی
را در دهانش فرو برد و با چشم هایش از مادرش پرسید...؟
مادر
گفت: آره ننه این صداست.
یک
شب به تاریکی هایی که روی تاریکی های چاه ریخته می شد اشاره کرد و
پرسید...؟
مادرش با تکان دادن سر گفت: نه
آن هیچ صدایی ندارد.
تابستان گذشته یکی از گوش هایش را روی تنه درخت گردو گذاشت و به پدرش
التماس کرد که او هم گوشش را روی درخت بگذارد.
پدر
گفت: نه.
مرتضی با حنجره چوبی اش آن قدر زوزه کشید، آن قدر ناخن هایش را از
پایین به بالا روی درخت کشید تا پدرش باور کند که درخت دارد قد می کشد.
پدر
داد زد: خیلی خب، خیلی خب، دارد قد می کشد.
در
تمام روزهایی که باران می بارید مرتضی مطمئن بود که باران هیچ صدایی
ندارد. دانه های باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا می آمد و روی
سفال ها می ریخت، مثل پیراهن مادرش.
لای
زنانی که «هله له له له» می کردند نمی توانست مادرش را پیدا کند. سید
گفت: تهمینه پیش از آنکه به سهراب شیر دهد بازوبند را... مرتضی دید که زن
ها دوباره نشستند و مادرش با همان چشم های پیله آورده، زیر پیشانی چین
خورده ای که انگار از لای سیم های خاردار گذشته بود به سبد زل زده
است...
سه شنبه خیس
سه
شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغرش ریخته
شده بود، از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را
داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت می بارید. پشت پنجره های دو
طرف کوچه، پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت
سوخته می داد.
ملیحه، سرش را تا چشم های آرایش نکرده اش در چادر فرو برده بود و کنار
نفس نفس کشیدن و صدای پاشنه کفش هایش تقریباً می دوید. پاییز خودش را
به آبی چتر می زد، چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دست های
او می کشید. پیراهن نفتالین زده و اطو نشده ملیحه از چادر بیرون زده،
پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست و چهار ساله او می رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی هرگز روی آن راه نرفته بود. اگر
کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره ها را پاک می کرد، می توانست زنی را
ببیند که گوشه چادرش را با دندآنهایش گرفته و نمی داند که با یک چتر
وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته چتر را ول کرد و با هر دو
دست چادر دور شده از تنش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد چتر را
به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آن قدر با خودش برد
تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکه ای از آبی خنسش جر
خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختان ته کوچه رفت. صدای پاره شدن
پارچه و شکستن استخوآنهای چتر پنجره به پنجره دور شد. از لنگه های باز
در یکی از خانه ها سگی پاکوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد.
باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت. چتر به تنه درخت کوبیده شد و
همان جا زیر دست و پای پاییز، بی رمق و دور از شباهتش به یک چتر باز
شده و آبی افتاد. سگ چتر را دور زد. باز هم چند بار پارس کرد و ساکت
شد. برگشت. هر سه چهر قدم بک بار، سرش را بر می گرداند و چتر را نگاه
می کرد. حتی یکی ار پنجره ها راز نشد. هیچ کس بخار پنجره ای را پاک
نکرد. چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی شنید. داشت می مردو دیگر نمی
توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور کمی گرم از کف دست
ملیحه، هنوز در چتر باقی بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام
و آهسته فراموش می شد...
5
|