ادبیات کودک

شعر کودک نشریات کودک ادبیات نوجوان ادبیات بزرگسال فلسفه و زندگی پرسش های بی پایان اشعار عاشقانه

کتب پارچه ای

کتب گویا خرید کتاب در باره ما یاری گران ما  تازه های سایت Home

بخش فارسی سایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

       

فرانکی گورکی بهترین بچه عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با بقیه بچه ها قسمت می کرد. صبح که می شد پرنده ها لب پنجره ی او می آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.

بهترین بچه عالم


آن ها از طرف شمال صدای باد را شنیدند و می توانستند سبزه های بلندی را که در مقابل طوفان خم می شد ببینند. ناگهان صدای سوت تیزی هم از طرف جنوب شنیدند و وقتی چشم به آن طرف برگرداندند، دیدند که از آن طرف هم سبزه ها خم می شود.

جادوگر شهر زمرد


تو برایم لحظه های واپسینی

لحظه های واپسین پر التهاب یک وداع

لحظه های واپسین

یک خداحافظی ساده

زیر نور ماه

در انتظار کودکی که زاده خواهد شد

5


گفتگوهای تنهایی

... و این را من می دانم

عجیب است که چقدر دوست دارم تو را

عجیب است که چقدر دوست داری مرا

با آن که هرگز

                                            مرا ندیده ای

با آن که هرگز

                                                            تو را ندیده ام

ولی چه فرقی دارد؟

                   آن ها که هم را دیده اند

                                               آن ها که هم را در آغوش کشیده اند

                                          آن ها که هم را بوسیده اند

مگر چقدرش را به یاد می آورند؟

ما با هم زندگی می کنیم

و این را تو می دانی

ما با هم زندگی می کنیم

و این را من می دانم

ساویسا مهوار

84/9/3

تنهایی های عاشقانه

5


English

The Other Land

Send this poem to your friends

THE OTHER LAND

5


Francias

Le Jour du Professuer

Envoyez cette carte à vos amis!

LE JOUR DU PROFESSEUR

5

 

ادبیات یا همه چیز است یا هیچ چیز.

ژرژ باتای

دارم می میرم... اما مهم نیست، مهم این است که کسی اولین قدم را بردارد... روزی فرا می رسد که در این جا میلیون ها بنفشه می شکفند، یخ ها آب می شوند و جزیره ای در میان آن ها پدیدار می شود، جزیره ای پوشیده از چمن و گل ها و بر روی آن کودکان می دوند...

بنفشه ای در قطب 

...

چیک ...

چیک ...

آهای چیک ...

بیا چیک ...

مرا چیک ...

ببند چیک ...

می خوام چیک ...

کمی چیک ...

لالا چیک ...

کنم چیک ...

چیک ...

چیک ...

...

ساویسا مهوار

بیایید!

بیایید کودکان را یاری کنیم

 تا بیش تر

و بیش تر

و بیش تر

و بیش تر...

 زندگی را

دوست بدارند

آن که آمد، آن که رفت

شاهزاده کوچولو گفت:

در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشودحتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد.

و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد، و آن گاه است که می تواند همه وجود آدم را فرا بگیرد، و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود.

...و باز هم شاهزاده کوچولو

...و در واقع هیچ کس نمی تواند از شادی های زندگی لذت ببرد، در حالی که بداند _ و برای دانستن کافی است تلوزیون را روشن کرد _ کسانی دارند گریه می کنند، رنج می برند و می میرند، در این نزدیکی ها و یا در دور دست ها، به هر حال روی کره ی زمین، کره زمین که خانه هایمان یکی است، یک خانه مشترک برای همه.

داستان هایی برای سرگرمی

دوست دارم در آغوش کشی بازی کنیم

جای طناب کشی

چون وقت در آغوش کشی

همه یکدیگر را در آغوش می کشند

غش غش می خندند

و غلت می زنند روی گل های قالی

روی هم را می بوسند همه

بغل می کنند همدیگر را

و با شور و شادی خنده

همگی برنده می شوند

نه بازنده!!!

آن جا که پیاده رو پایان می یابد

 

Designer & Webmaster  : Pedram Payande

Design Copyright © 2004-2007 DELDAR Institute All rights reserved

Copyright © 2004-2007 Smahvar.com