|
فرانکی گورکی بهترین بچه عالم بود.
همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با
بقیه بچه ها قسمت می کرد. صبح که می شد پرنده ها لب پنجره ی او می
آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.
بهترین بچه
عالم
آن ها از طرف شمال صدای باد را
شنیدند و می توانستند سبزه های بلندی را که در مقابل طوفان خم می شد
ببینند. ناگهان صدای سوت تیزی هم از طرف جنوب شنیدند و وقتی چشم به آن طرف
برگرداندند، دیدند که از آن طرف هم سبزه ها خم می شود.
جادوگر شهر
زمرد
تو برایم لحظه های واپسینی
لحظه های واپسین پر التهاب یک
وداع
لحظه های واپسین
یک خداحافظی ساده
زیر نور ماه
در انتظار
کودکی که زاده خواهد شد
5
گفتگوهای تنهایی
... و این را من می دانم
عجیب است که چقدر
دوست دارم تو را
عجیب است که چقدر
دوست داری مرا
با آن که هرگز
مرا ندیده ای
با آن که هرگز
تو را ندیده ام
ولی چه فرقی دارد؟
آن ها که هم را
دیده اند
آن ها که هم را در آغوش کشیده اند
آن ها که هم را بوسیده اند
مگر چقدرش را به یاد
می آورند؟
ما با هم زندگی می
کنیم
و این را تو می دانی
ما با هم زندگی می
کنیم
و این را من می دانم
ساویسا مهوار
84/9/3
تنهایی های عاشقانه
5
English
The Other Land

Send this poem to your
friends
THE OTHER LAND
5
Francias
Le Jour du Professuer

Envoyez cette
carte à vos amis!
LE
JOUR DU PROFESSEUR
5 |