|
قصه
های
من
و
بابام؛ بابای خوب من |
چرا
این کتاب؟
همراهی پدر و مادر با
بازی ها و شادی هایش!
این یگانه ندایی است که
به وضوح از این قصه ها به گوش می رسد.
اگر گفته
تارکوفسکی را بپذیریم
که:« هنرمند به جای همه کسانی سخن می گوید که خود توانایی سخن گفتن
دارند.» آنگاه خواهیم دید که «اریش ا زر» از زبان همه کودکانی سخن می
گوید که در انتظار شرکت بزرگسالان در بازی ها و شادی های شان هستند.
بازی هایی که در یکایک آن ها زندگی جریان دارد، درست شبیه زندگی. چرا
که کودک بازی های اش را با همان اهمیتی می نگرد که بزرگسالان کارهای
مهم خویش را.
از متن کتاب
-
قصه های من و بابام
-
بابای خوب من
-
آشپزی بابا
-
خیمه شب بازی
-
یک جای خالی
-
توپ من و سر بابام
-
یک فیلم و دو عکس
-
کله های بابام
-
کتاب خوب
-
خواب و بازی
-
شیرینی کشمشی
|
-
مبارزه
-
کودکی و پیری
-
دگمه بازی
-
نقاش ناشی
-
جنگ دریایی
-
راه رفتن در خواب
-
این کار زشت است!
-
آرایش قلمدوش
-
مهمانی من و
خستگی بابام
-
هدیه های پنهانی
-
آرایش وارونه
-
مهمان های شب عید
-
ترقه بازی در روز
عید
|
-
آدم برفی لگد زن
-
نامه ماهی ها
-
بابا کوچولو!
|
-
اولین روز تعطیل
-
عینکی برای خواندن
-
شباهت
-
نامه هوایی
-
بابام خودش را تنبیه
کرد
-
شیشه های شکسته
-
دوچرخه سواری بابام
-
خشم هم اندازه
دارد!
-
هدیه
-
دستگیر کنندگان دزد
بانک
-
بردباری هم اندازه دارد!
-
سخنی با بزرگ ترها
|
من و بابام توی حیاط
خانه مان بودیم. بابام داشت با شن کش زمین را هموار می کرد. من هم
طنابی را که از پنجره اطاقمان آویزان بود گرفته بودم و داشتم با
زحمت می کشیدم. هر چه زور می زدم طناب کشیده نمی شد.

بابام داشت زیر چشمی
نگاهم می کرد.

چون دید کاری از پیش نمی برم، آمد گفت: تو زورت نمی رسد. بگذار من کمکت
کنم! من طناب را برایت می کشم.

بابام به زحمت طناب را کشید و کشید.

آنقدر کشید تا عاقبت پیانوی قشنگ ما از پنجره بیرون آمد و افتاد توی
حیاط.

تا چشمم به پیانو افتاد، پا گذاشتم به فرار. تازه یادم آمده بود که این
طناب را چند روز پیش خودم به پای پیانو بسته بودم.
راستش را بخواهید بابام باید فرار می کرد. خودش بارها گفته بود: وقتی
که می خواهیم به کسی کمک بکنیم، باید اول خوب فکر کنیم که کمک ما برای
چیست و چه فایده یا ضرری دارد.

تابستان بود. مدرسه ها تعطیل بود. من و بابام به کنار دریا رفتیم. چند
روز در آنجا ماندیم. گردش و تفریح خوبی داشتیم. گاهی هم بازی می
کردیم.

یک روز صبح بابام گفت: بازی امروز ما پرتاب سنگ است. هر یک از ما یک
سنگ بر می دارد و آن را توی دریا می اندازد. هر کدام از ما که سنگش
دورتر رفت، بازی را برده است.

تا عصر بازی کردیم. دلم می خواست باز هم بازی کنیم. ولی دیگر سنگی در
کنار دریا نمانده بود. همه آنها را توی دریا انداخته بودیم.

غصه دار به خانه بازگشتیم. من و بابام رفتیم و شام خوردیم و خوابیدیم.

صبح که بیدار شدم، دیدم که بابام نیست.

همه جا دنبال بابام گشتم تا به
کنار دریا رسیدم. دیدم که بابام کنار کوهی از سنگ ایستاده است.
نمی دانید چه بابای خوبی دارم! شب تا صبح نخوابیده بود و برای من سنگ
جمع کرده بود. حیف که آنقدر خسته شده بود که دیگر نمی توانست با من
بازی کند!

5
|