ادبیات کودک

شعر کودک نشریات کودک ادبیات نوجوان ادبیات بزرگسال فلسفه و زندگی پرسش های بی پایان اشعار عاشقانه

کتب پارچه ای

کتب گویا خرید کتاب در باره ما یاری گران ما  تازه های سایت Home

ساویسا مهوار

 

 

 

مشخصات کتاب

...و باز هم شاهزاده کوچولو

نویسنده: ساویسا مهوار

طرح جلد: یاسر راد

ناشر: مهوار

قیمت: 700 تومان


مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.


از همین نویسنده و تصویرگر

5

 

 

 

 

 

 

...و باز هم شاهزاده کوچولو

بخش هایی از متن همین کتاب

نگارش

سفری ست

به تودرتوی رویاها

رویاهای

غم آفرین

شادی آفرین

و

زندگی ساز


اعتراف‌

من‌ نويسنده‌ نيستم‌.

چند دليل‌ هم‌ براي‌ خود دارم‌:

نخست اينكه‌: تا کنون كتابي‌ ننوشته‌ام‌.

دوم‌ اينكه‌: براي‌ نويسنده‌ شدن‌، بايد خيلي‌ پاك‌ بود، درست‌ مانند بچه‌ها.

سوم‌ اينكه‌: نويسنده‌ بايد داراي‌ احساسي‌ يگانه‌ باشد تا بتواند طرح‌ پيشين‌ خود را بر روي‌ كاغذ پياده‌ كند. ولي‌ من‌ در سطر سطرِ نوشته‌ خود گريسته‌ام‌.

چهارم‌ اينكه‌: نويسنده‌ مي‌تواند - و بايد بتواند - اگر دوست‌ داشته‌ باشد، چيزي‌ را ننويسد. ولي‌ من‌ نتوانستم‌، ننويسم‌.

پنجم‌ اينکه‌: شاهزاده‌ كوچولو از آنِ من‌ نيست‌. او از آنِ انسان‌ بزرگی‌ است‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در سياره‌ زمين‌ با او ملاقات‌ كرده‌ است‌.

پس‌ به‌ خاطر پنج‌ دليلي‌ كه‌ بيان‌ شد. همه‌ اشك‌هاي‌ ترسيم‌ شده‌ بر روي‌ كاغذ را به‌ بزرگی او تقديم‌ مي‌كنم.


            بخش یک

هميشه‌ در زندگي‌ چيزهايي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ فراموش‌ كرد.

گاهي‌ يك‌ نگاه‌ كه‌ در خلوت‌ روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ نگاه‌ مي‌كند.

گاهي‌ يك‌ سلام‌ كه‌ در گوشه‌ روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ سلام‌ مي‌كند.

و گاهي‌ شاهزاده‌ كوچولويي‌ كه‌ در خلوت‌ تنهايي‌ها بر تو ظاهر مي‌شود، در گوشه ای‌ آرام‌ بازي‌ كرده‌ و گاهي‌ مي‌ايستد و از گوشه‌ چشم‌اش‌ تو را مي‌نگرد، و احساس‌ مي‌كني‌ كه‌ چشم‌هايش‌ به‌ تو مي‌گويند:

- «مي‌آيي‌؟... مي‌آيي‌ كمي‌ با هم‌ بازي‌ كنيم‌؟

مي‌آيي‌ بار ديگر روياهاي‌مان‌ را بشماريم‌؟

بشماريم‌ و ببينيم‌ روياهاي‌ من‌ بيشتراند يا روياهاي‌ تو؟

روياهاي‌ من‌ قشنگ‌تراند يا روياهاي‌ تو؟

و اصلاً يك‌ چيزي‌!

مي‌آيي‌ روياهاي‌مان‌ را عوض‌ كنيم‌؟»

اولين‌ باري‌ كه‌ كتاب‌ شاهزاده‌ كوچولو را خواندم‌، دوازده‌ سالم‌ بود. آن‌ روزها زندگي‌ من‌ پر بود از روياهاي‌ قشنگ‌ و رنگارنگ‌. درست‌ مانند همه‌ي‌ بچه‌هايي‌ كه‌ زندگي‌ آن‌ها پر است‌ از روياهاي‌ زيبا و دوست‌ داشتني‌.

ولي‌ پس‌ از خواندن‌ كتاب‌ شاهزاده‌كوچولو همه‌ي‌ روياهايم‌ را با رويايي‌ زيبا و دوست‌ داشتني‌ عوض‌ كردم‌ و آن‌ روياي‌ ديدار شاهزاده‌كوچولو بود. زيرا نويسنده‌ي‌ كتاب‌ شاهزاده‌ كوچولو در پايان‌ كتاب‌ خود نوشته‌ بود:

«اين‌ شكل‌ به‌ نظر من‌ زيباترين‌ و غم‌انگيزترين‌ منظره‌ دنياست‌. همان‌ تصوير صفحه ی‌ قبلي‌ است‌. اما من‌ آن‌ را دوباره‌ كشيدم‌ تا در ذهن‌ شما خوب‌ باقي‌ بماند. اين‌ جا بود كه‌ براي‌ اولين‌ بار شاهزاده‌ كوچولو بر روي‌ سياره‌ زمين‌ ظاهر شده‌ و در همين‌ جا هم‌ ناپديد شد.

با دقت‌ به‌ آن‌ نگاه‌ كنيد تا اگر روزي‌ به‌ صحراي‌ آفريقا سفر كرديد بتوانيد آن‌ را به‌ خوبی بشناسيد. و هر گاه‌ به‌ اين‌ نقطه‌ رسيديد از شما خواهش‌ مي‌كنم‌ با شتاب‌ رد نشويد. درست‌ زير آن‌ ستاره‌ لختي‌ درنگ‌ كنيد، اگر مرد كوچكي‌ در برابر شما ظاهر شد كه‌ مي‌خنديد و موهاي‌ طلايي‌ داشت‌ و به‌ پرسش‌هاي‌ شما پاسخ‌ نمي‌داد، آنگاه‌ او را خواهيد شناخت‌. اگر چنين‌ چيزي‌ برايتان‌ پيش‌ آمد بر من‌ منّت‌ گذاريد و مرا آسوده‌ خاطر كنيد. برايم‌ بنويسيد كه‌ او بازگشته‌ است‌».

پس‌ از آن‌ هميشه‌ در روياهايم‌ به‌ اين‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ آيا ممكن‌ است‌ من‌ هم‌ روزي‌  شاهزاده‌ كوچولو را ببينم‌؟ دركنار او بنشينم‌ و همه‌ي‌ سئوال‌هايم‌ را از او بپرسم‌؟ و بدانم‌ آيا شاهزاده‌ كوچولو با تنها گلي‌ كه‌ در دنيا داشت‌ و با او قهر كرده‌ و به‌ سياره‌ي‌ زمين‌ آمده‌بود، آشتي‌ كرده‌است‌؟ آيا هنوز  هم‌ روباه‌ اهلي‌ شده‌اش‌ را به‌ ياد مي‌آورد؟ همان‌ روباهي‌ كه‌ روزي‌ از شاهزاده‌ كوچولو مي‌خواست‌ كه‌ او را اهلي‌ كند. و زماني‌ كه‌ شاهزاده‌ كوچولو خواسته‌ بود از او جدا شود، روباه‌ گفته‌ بود:

- «يادت‌ باشد تو مسؤول‌ چيزي‌ هستي‌ كه‌ او را اهلي‌ كرده‌اي‌!»

آري‌، من‌ همه‌ي‌ روياهاي‌ رنگارنگ‌ كودكي‌ام‌ را با رويايي‌ زيبا و دوست‌ داشتني‌ كه‌ همان‌ ديدار شاهزاده‌ كوچولو بود، عوض‌ كرده‌ و هميشه‌ با آن‌ زندگي‌ كردم‌. و هرگاه‌ به‌ درخشش‌ ستارگان‌ آسمان‌ مي‌نگريستم‌، احساس‌ مي‌كردم‌ او در يكي‌ از ستاره‌ها نشسته‌ و به‌ غروب‌ خورشيد نگاه‌ مي‌كند. بله‌ درست‌ است‌ او در يكي‌ از آن‌ هزاران‌ ستاره‌اي‌ زندگي‌ مي‌كند كه‌ شب‌ها در آسمان‌ مي‌درخشند.

شاهزاده‌ كوچولو براي‌ نويسنده‌اي‌ كه‌ براي‌ اولين‌ بار با او در سياره‌ي‌ زمين‌ ملاقات‌ كرد، گفته‌ بود كه‌ او از سياره‌اي‌ بسيار دور آمده‌، سياره‌اي‌ بسيار كوچك‌ و زيبا كه‌ سه‌ آتشفشان‌ زيبا دارد. و شاهزاده‌ كوچولو هر روز آن‌ها را تميز مي‌كند و آتشفشان‌هاي‌ او به‌ قدري‌ كوچك‌اند كه‌ او صبحانه‌اش‌ را روي‌ آن‌ها گرم‌ كرده‌ و مي‌خورد و سياره‌ي‌ او به‌ قدري‌ كوچك‌ است‌ كه‌ او مي‌تواند، هر روز بارها بنشيند و غروب‌ خورشيد را تماشا كند.

من‌ هميشه‌ دراين‌ رويا زندگي‌ مي‌كردم‌ كه‌ آيا شاهزاده‌ كوچولو هنوز هم‌ مي‌نشيند و به‌ غروب‌ خورشيد نگاه‌ مي‌كند؟ و آيا هنوز هم‌ هر روز آتشفشان‌ها و سياره‌اش‌ را تميز مي‌كند تا سياره‌اي‌ زيبا و دوست‌داشتني‌ داشته‌ باشد؟

من‌ هميشه‌ در اين‌ فكر بودم‌ كه‌ آيا شاهزاده‌ كوچولو موفق‌ شده‌ ريشه‌ي‌ درختان‌ بائوباب‌ را نابود كند؟ زيرا او روزي‌ گفته‌ بود اگر كسي‌ از وجود آن‌ها غافل‌ شود، درختان‌ بائوباب‌ سياره‌ي‌ او را مي‌تركانند و ديگر سياره‌ي‌ او قابل‌ زندگي‌ نيست‌.

دوست‌ داشتم‌ بدانم‌ آيا شاهزاده‌ كوچولو هنوز هم‌، پادشاه‌، خودپسند، ميخواره‌، كارفرما، فانوس‌افروز و جغرافي‌دان‌ را به‌ ياد مي‌آورد؟ زيرا پس‌ از قهر از گل‌ خود و پيش‌ از آن‌ كه‌ به‌ سياره‌ي‌ زمين‌ سفر كند به‌ شش‌ سياره‌ي‌ ديگر سفر كرده‌ و در  هر سياره‌اي‌ با يكي‌ از اين‌ آدم‌ها ملاقات‌ كرده‌ بود. و دوست‌ داشتم‌ بدانم‌ آيا به‌ نظر شاهزاده‌ كوچولو، كار فانوس‌افروزي‌ هنوز هم‌ مهم‌ترين‌ كاري‌ است‌ كه‌ در همه‌ي‌ سياره‌ها وجود دارد؟ زيرا او روزي‌ گفته‌ بود:

-«كار فانوس‌افروز تنها كاري‌ است‌ كه‌ خنده‌دار نيست‌، زيرا او به‌ چيزي‌ غير از خودش‌ فكر مي‌كند.!»

و دوست‌ داشتم‌ بدانم‌ آيا به‌ نظر شاهزاده‌ كوچولو، صحرا هنوز هم‌ به‌ خاطر آن‌ زيباست‌ كه‌ چاهي‌ را در خود پنهان‌ كرده‌است‌؟ زيرا او روزي‌ گفته‌ بود:

-«آن‌ چه‌ صحرا را زيبا كرده‌ اين‌ است‌ كه‌ در نقطه‌اي‌ از آن‌ چاهي‌ پنهان‌ است‌!»

و دوست‌ داشتم‌ بدانم‌ آيا او هنوز هم‌ مار را به‌ ياد مي‌آورد؟

همان‌ ماري‌ كه‌ به‌ او ياري‌ داد تا بتواند به‌ سياره‌اش‌ بازگردد؟

آري‌ ديدار شاهزاده‌ كوچولو جايگزين‌ همه‌ روياهاي‌ من‌ شد. و هر بار كه‌ دلم‌ هواي‌ او را مي‌كرد، چاره‌اي‌ نداشتم‌ جز اين‌ كه‌ بازگردم‌ و بار ديگر كتاب‌ او را بخوانم‌. و هر بار كتاب‌ او را مي‌خواندم‌، شور و علاقه‌ي‌ من‌ براي‌ ديدار او بيشتر مي‌شد، به‌ طوري‌ كه‌ همه‌ جا دنبال‌ او مي‌گشتم‌ و هرگاه‌ بچه‌ي‌ كوچكي‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ مي‌خنديد و موهاي‌ طلايي‌ داشت‌، به‌ دقت‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كردم‌ كه‌ او را باز شناسم‌. تا اين‌ كه‌ روزي‌ به‌ پارك‌ رفتم‌... و او آن‌ جا بود!

بله‌ سرانجام‌ روياي‌ من‌ به‌ حقيقت‌ پيوست‌، زيرا من‌ شاهزاده‌ كوچولويم‌ را يافته‌ بودم. شاهزاده‌ كوچولويي‌ كه‌ عمري‌ در انتظارش‌ بودم‌. و چنان‌ به‌ او دل‌ بستم‌ كه‌ هرگز دوست‌ نداشتم‌ درباره‌ي‌ راز سفر او به‌ سياره‌ي‌ زمين‌ با كسي‌ حرفي‌ بزنم‌ و يا چيزي‌ بنويسم‌. زيرا دوست‌ داشتم‌ او هميشه‌ و هميشه‌ براي‌ خودِ خودم‌ باقي‌ بماند. همچون‌ چاهي‌ كه‌ در صحرايي‌ دور هميشه‌ پنهان‌ است‌!

ولي‌ وقتي‌ درخواست‌ نويسنده‌ي‌ شاهزاده‌ كوچولو را به‌ ياد مي‌آوردم‌ كه‌ گفته‌ بود:

-«اگر چنين‌ چيزي‌ براي‌تان‌ پيش‌ آمد- يعني‌ اگر او را ديديد- بر من‌ منّت‌ گذاريد و مرا آسوده‌ خاطر كنيد، برايم‌ بنويسيد كه‌ او بازگشته‌ است‌.»

حس‌ كردم‌ باري‌ بر دوشم‌ سنگيني‌ مي‌كند. باري‌ بسيار سنگين‌تر از آن‌ كه‌ بتوان‌ تحمل‌اش‌ كرد. چرا كه‌ حس‌ مي‌كردم‌ چشمان‌ اگزوپري‌ بيش‌ از من‌ در انتظار اوست‌. كسي‌ كه‌ شاهزاده‌ كوچولو را بيش‌ از من‌ دوست‌ دارد.

و اين‌ يگانه‌ دليلي‌ بود كه‌ مرا به‌ نگارش‌ خاطره‌ي‌ ماندگارم‌ تشويق‌ مي‌كرد. ولي‌ اي‌ كاش‌ مي‌توانستم‌ هميشه‌ آن‌ را براي‌ خودِ خودم‌ نگه‌ دارم‌ تا بتوانم‌ آن‌ چنان‌ كه‌ شايسته‌ي‌ اوست‌، دوستش‌ بدارم.


برای مطالعه دنباله این کتاب، بر روی بخش های زیر کلیک کنید.

بخشدو / بخش سه / بخش چهار / بخش پنج / بخش شش / بخش هفت / بخش هشت / بخش نه / بخش ده / بخش یازده / بخش دوازده / بخش سیزده / بخش چهارده / بخش پانزده / بخش شانزده / بخش هفده / بخش هجده / بخش نوزده


گفتگوهای تنهایی

لذت متن از همین جا سر بر می آورد:

زایش دوباره و پیاپی تصویرها به شیوه ای  که من می سازمش.

آن گونه ای که من می خواهمش.

------------

آیا این صدای کودکان نیست که به گوش می رسد؟ صدای همه ی کودکانی که به کارهای بزرگسالانه واداشته می شوند؟ به کارهایی که ما آدم بزرگ ها بر کودکان مان تحمیل می کنیم؟

------------

به راستی اگر روزی روزگاری شما درختی بودید و پسرک و یا دخترکی  را دوست می داشتید، با او چه می کردید؟

پسرک و یا دخترکی که هر روز، دوان دوان می آمد

برگ های شما را جمع می کرد

 از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد؟

ساویسا مهوار


برای تو عشق من

... و این را من می دانم

عجیب است که چقدر دوست دارم تو را

عجیب است که چقدر دوست داری مرا

 با آن که هرگز

مرا ندیده ای

با آن که هرگز

تو را ندیده ام

ولی چه فرقی دارد؟

آنها که هم را دیده اند

آنها که هم را در آغوش کشیده اند

آنها که هم را بوسیده اند

مگر چقدرش را به یاد می آورند؟

ما با هم زندگی می کنیم

و این را تو می دانی

ما با هم زندگی می کنیم

و این را من می دانم

ساویسا مهوار

3/9/84

تنهایی های عاشقانه


برای تو عشق من

این شعر را برای دوست های خود بفرستید


 Drip Drip

 

Send this poem to your friends

THE OTHER LAND


La conjugaison

Je chante

Pour moi-même

Tu chante

Pour toi-même

Il chante

Pour lui-même

 Elle chante

Pour elle-même

Aussi

Nous chantons

Pour nous-mêmes

Vous chantez

Pour vous-mêmes

Ils chantent

Pour eux-mêmes

Et

Elles chantent

Pour elles-mêmes

Aussi !

Et un petit chat blanc

nous regarde attentivement

Pour lui-même

LE JOUR DU PROFESSEUR 

5

 

 

نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند.

6

هر که هستی بیا

رویا پروری بیا

آرزومندی، امیدواری، بیا

دروغ پردازی، دعاخوانی،

لوبیای سحر آمیز خریداری بیا...

لاف زنی بیا

بیا بنشین کنار آتش

 تا قصه های طلایی ببافیم با هم.

بیا!

بیا!

هر که هستی بیا!

آنجا که پیاده رو پایان می یابد


یکی از راه ها برای تحمل زندگی، غرق شدن در ادبیات است. انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن.

فلوبر


البته تمام کلاس از خنده منفجر شد و بعد خانم وینتر گفت:

_ می شود به من بگویید چه چیزی شما را به این شدت به خنده انداخته است؟

و هنگامی که برگشت تا چیزی را روی تخته سیاه بنویسد دیدیم که یک دم هم در آورده! آن هم دمی بزرگ و پشمالو!

انگشت جادویی


فرانکی گورکی بهترین بچه عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با بقیه بچه ها قسمت می کرد. صبح که می#1588;د پرنده ها لب پنجره او می آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.

بهترین بچه عالم


چی؟ کریستف کلمب گفته دنیا گرده؟

چه حرف ها!

من خودم تا لبه ی دنیا رفته ام.

جایی که بادهای وحشی چرخ می زنند نشسته ام

و زیر چشمی از لبه اش پیچ و تاب دودهای نیلی را نگاه کرده ام.

اکنون خیالتان تخت تخت پسرها و دخترها

دنیا صاف صاف است

خودم به چشم دیده ام.

آنجا که پیاده رو پایان می یابد


تمامی رمز و راز در این جاست، یعنی: انسان به  نوشتن یک کتاب نمی پردازد، راستش را بخواهید انسان تنها کار می کند، کتاب ها خود به نگارش در می آیند.

آنا ماریا ماچادو


جهانی بی نظم.

 به همان گونه ای که کودکان دوست دارند که باشد

 اما نیست.

 درست شبیه نظمی که عروسک ها و اسباب بازی های شان پس از ساعت  ها تلاش و بازی در کف اتاق پیدا می کند. یک نابسامانی لذت بخش. نابسامانی ای که کودکان تلاش می کنند تا بسازندش. و می سازندش تا در آن زندگی کنند.

ساویسا مهوار


غم و غصه قرار بود پای مرا هم بگیرد؟

قرار بود من هم این طور دچار بی خوابی بشوم؟

قرار بود این طوری خاموش و بی سر و صدا شوم؟

حتا سالاد را که آن همه دوست داشتم

دیگر برایم بی اهمیت شود؟

قرار بود من این جوری شوم؟

رنگ قایق ها از آن شما


هر چه هست، با خواندن این کتاب ما به سرزمینی سفر می کنیم که در آن شاهزاده ای کوچک با سوال های خویش همه ی ما را در موقعیت هایی قرار می دهد که هرگز به آن نمی اندیشیم.

گاه با جمله هایی روبرو می شویم که از جنس فلسفه ی محض اند: «هیچ چیز کامل نیست» و یا «زبان سرچشمه سوء تفاهم است»

و گاه نیز با کودکی معصوم روبرو می شویم:«لطفاً... برایم یک گوسفند بکش...»

-------------

شاید این مرد نادان باشد ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و میخواره احمق تر نیست. کار او لااقل معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می کند مثل این است که ستاره ای دیگر یا گلی به وجود می آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می کند مثل این است که آن گل یا آن ستاره را خواب می کند. همین خود سر گرمی زیبایی است، و به راستی که مفید هم هست، چون زیبا است.

شازده کوچولو

 

Designer & Webmaster  : Pedram Payande

Design Copyright © 2004-2008 DELDAR Institute All rights reserved

Copyright © 2004-2008 Smahvar.com