|
...و باز هم شاهزاده کوچولو
بخش هایی از متن همین کتاب
نگارش
سفری ست
به
تودرتوی رویاها
رویاهای
غم آفرین
شادی آفرین
و
زندگی ساز
اعتراف
من نويسنده نيستم.
چند دليل هم براي خود دارم:
نخست
اينكه: تا کنون كتابي ننوشتهام.
دوم اينكه: براي نويسنده شدن، بايد خيلي پاك بود، درست مانند
بچهها.
سوم اينكه: نويسنده بايد داراي احساسي يگانه باشد تا بتواند طرح
پيشين خود را بر روي كاغذ پياده كند. ولي من در سطر سطرِ نوشته
خود گريستهام.
چهارم اينكه: نويسنده ميتواند - و بايد بتواند - اگر دوست داشته
باشد، چيزي را ننويسد. ولي من نتوانستم، ننويسم.
پنجم اينکه: شاهزاده كوچولو از آنِ من نيست. او از آنِ انسان
بزرگی است كه براي نخستين بار در سياره زمين با او ملاقات
كرده است.
پس به خاطر پنج دليلي كه بيان شد. همه اشكهاي ترسيم شده بر
روي كاغذ را به بزرگی او تقديم ميكنم.
بخش یک
هميشه در زندگي چيزهايي هست كه نميتوان فراموش كرد.
گاهي يك نگاه كه در خلوت روياها ايستاده است و هميشه نگاه ميكند.
گاهي يك سلام كه در گوشه روياها ايستاده است و هميشه سلام
ميكند.
و
گاهي شاهزاده كوچولويي كه در خلوت تنهاييها بر تو ظاهر ميشود، در
گوشه ای آرام بازي كرده و گاهي ميايستد و از گوشه چشماش تو را
مينگرد، و احساس ميكني كه چشمهايش به تو ميگويند:
-
«ميآيي؟... ميآيي كمي با هم بازي كنيم؟
ميآيي بار ديگر روياهايمان را بشماريم؟
بشماريم و ببينيم روياهاي من بيشتراند يا روياهاي تو؟
روياهاي من قشنگتراند يا روياهاي تو؟
و
اصلاً يك چيزي!
ميآيي روياهايمان را عوض كنيم؟»
اولين باري كه كتاب شاهزاده كوچولو را خواندم، دوازده سالم بود.
آن روزها زندگي من پر بود از روياهاي قشنگ و رنگارنگ. درست مانند
همهي بچههايي كه زندگي آنها پر است از روياهاي زيبا و دوست
داشتني.
ولي پس از خواندن كتاب شاهزادهكوچولو همهي روياهايم را با رويايي
زيبا و دوست داشتني عوض كردم و آن روياي ديدار شاهزادهكوچولو بود.
زيرا نويسندهي كتاب شاهزاده كوچولو در پايان كتاب خود نوشته بود:
«اين شكل به نظر من زيباترين و غمانگيزترين منظره دنياست. همان
تصوير صفحه ی قبلي است. اما من آن را دوباره كشيدم تا در ذهن شما
خوب باقي بماند. اين جا بود كه براي اولين بار شاهزاده كوچولو بر
روي سياره زمين ظاهر شده و در همين جا هم ناپديد شد.
با
دقت به آن نگاه كنيد تا اگر روزي به صحراي آفريقا سفر كرديد بتوانيد
آن را به خوبی بشناسيد. و هر گاه به اين نقطه رسيديد از شما خواهش
ميكنم با شتاب رد نشويد. درست زير آن ستاره لختي درنگ كنيد، اگر
مرد كوچكي در برابر شما ظاهر شد كه ميخنديد و موهاي طلايي داشت و به
پرسشهاي شما پاسخ نميداد، آنگاه او را خواهيد شناخت. اگر چنين چيزي
برايتان پيش آمد بر من منّت گذاريد و مرا آسوده خاطر كنيد. برايم
بنويسيد كه او بازگشته است».
پس از آن هميشه در روياهايم به اين فكر
ميكردم كه آيا ممكن است من هم روزي شاهزاده كوچولو را
ببينم؟ دركنار او بنشينم و همهي سئوالهايم را از او بپرسم؟ و بدانم
آيا شاهزاده كوچولو با تنها گلي كه در دنيا داشت و با او قهر كرده و
به سيارهي زمين آمدهبود، آشتي كردهاست؟ آيا هنوز هم روباه
اهلي شدهاش را به ياد ميآورد؟ همان روباهي كه روزي از شاهزاده
كوچولو ميخواست كه او را اهلي
كند. و زماني كه شاهزاده كوچولو خواسته بود از او جدا شود، روباه
گفته بود:
-
«يادت باشد تو مسؤول چيزي هستي كه او را اهلي كردهاي!»
آري، من همهي روياهاي رنگارنگ كودكيام را با رويايي زيبا و دوست
داشتني كه همان ديدار شاهزاده كوچولو بود، عوض كرده و هميشه با آن
زندگي كردم. و هرگاه به درخشش ستارگان آسمان مينگريستم، احساس
ميكردم او در يكي از ستارهها نشسته و به غروب خورشيد نگاه ميكند.
بله درست است او در يكي از آن هزاران ستارهاي زندگي ميكند كه
شبها در آسمان ميدرخشند.
شاهزاده كوچولو براي نويسندهاي كه براي اولين
بار با او در سيارهي زمين ملاقات كرد، گفته بود كه او از سيارهاي
بسيار دور آمده، سيارهاي بسيار كوچك و زيبا كه سه آتشفشان زيبا
دارد. و شاهزاده كوچولو هر روز آنها را تميز ميكند و آتشفشانهاي او
به قدري كوچكاند كه او صبحانهاش را روي آنها گرم كرده و ميخورد
و
سيارهي او به قدري كوچك است كه او ميتواند، هر روز بارها بنشيند و
غروب خورشيد را تماشا كند.
من
هميشه دراين رويا زندگي ميكردم كه آيا شاهزاده كوچولو هنوز هم
مينشيند و به غروب خورشيد نگاه ميكند؟ و آيا هنوز هم هر روز
آتشفشانها و سيارهاش را تميز ميكند تا سيارهاي زيبا و دوستداشتني
داشته باشد؟
من
هميشه در اين فكر بودم كه آيا شاهزاده كوچولو موفق شده ريشهي
درختان بائوباب را نابود كند؟ زيرا او روزي گفته بود اگر كسي از وجود
آنها غافل شود، درختان بائوباب سيارهي او را ميتركانند و ديگر
سيارهي او قابل زندگي نيست.
دوست داشتم بدانم آيا شاهزاده كوچولو هنوز هم،
پادشاه، خودپسند، ميخواره، كارفرما، فانوسافروز و جغرافيدان را به
ياد ميآورد؟ زيرا پس از قهر از گل خود و پيش از آن كه به سيارهي
زمين سفر كند به شش سيارهي ديگر سفر كرده و در هر سيارهاي با
يكي
از
اين آدمها ملاقات كرده بود. و دوست داشتم بدانم آيا به نظر
شاهزاده كوچولو، كار فانوسافروزي هنوز هم مهمترين كاري است كه در
همهي سيارهها وجود دارد؟ زيرا او روزي گفته بود:
-«كار فانوسافروز تنها كاري است كه خندهدار نيست، زيرا او به چيزي
غير از خودش فكر ميكند.!»
و
دوست داشتم بدانم آيا به نظر شاهزاده كوچولو، صحرا هنوز هم به خاطر
آن زيباست كه چاهي را در خود پنهان كردهاست؟ زيرا او روزي گفته
بود:
-«آن چه صحرا را زيبا كرده اين است كه در نقطهاي از آن چاهي
پنهان است!»
و
دوست داشتم بدانم آيا او هنوز هم مار را به ياد ميآورد؟
همان ماري كه به او ياري داد تا بتواند به سيارهاش بازگردد؟
آري ديدار شاهزاده كوچولو جايگزين همه
روياهاي من شد. و هر بار كه دلم هواي او را ميكرد، چارهاي نداشتم
جز اين كه بازگردم و بار
ديگر كتاب او را بخوانم. و هر بار كتاب او را ميخواندم، شور و
علاقهي من براي ديدار او بيشتر ميشد، به طوري كه همه جا دنبال او
ميگشتم و هرگاه بچهي كوچكي را ميديدم كه ميخنديد و موهاي طلايي
داشت، به دقت به او نگاه ميكردم كه او را باز شناسم. تا اين كه
روزي به پارك رفتم... و او آن جا بود!
بله سرانجام روياي من به حقيقت پيوست، زيرا من شاهزاده كوچولويم
را يافته بودم. شاهزاده كوچولويي كه عمري در انتظارش بودم. و چنان
به او دل بستم كه هرگز دوست نداشتم دربارهي راز سفر او به
سيارهي زمين با كسي حرفي بزنم و يا چيزي بنويسم. زيرا دوست داشتم
او هميشه و هميشه براي خودِ خودم باقي بماند. همچون چاهي كه در
صحرايي دور هميشه پنهان است!
ولي وقتي درخواست نويسندهي شاهزاده كوچولو را به ياد ميآوردم كه
گفته بود:
-«اگر چنين چيزي برايتان پيش آمد- يعني اگر او
را ديديد- بر من منّت گذاريد و مرا آسوده خاطر كنيد، برايم بنويسيد كه
او بازگشته است.»
حس
كردم باري بر دوشم سنگيني ميكند. باري بسيار سنگينتر از آن كه
بتوان تحملاش كرد. چرا كه حس ميكردم چشمان اگزوپري بيش از من در
انتظار اوست. كسي كه شاهزاده كوچولو را بيش از من دوست دارد.
و اين يگانه دليلي بود كه مرا به نگارش
خاطرهي ماندگارم تشويق ميكرد. ولي اي كاش ميتوانستم هميشه آن
را براي خودِ خودم نگه دارم تا بتوانم آن چنان كه شايستهي اوست،
دوستش بدارم.
برای مطالعه دنباله این کتاب، بر
روی بخش های زیر کلیک کنید.
بخشدو /
بخش سه /
بخش چهار /
بخش پنج /
بخش شش /
بخش هفت /
بخش هشت /
بخش نه /
بخش ده /
بخش یازده /
بخش دوازده /
بخش سیزده /
بخش چهارده /
بخش پانزده /
بخش شانزده /
بخش هفده /
بخش هجده /
بخش نوزده
گفتگوهای تنهایی
لذت متن از همین جا سر بر می آورد:
زایش دوباره و
پیاپی تصویرها به شیوه ای که من می سازمش.
آن گونه ای که من
می خواهمش.
------------
آیا
این صدای کودکان نیست که به گوش می رسد؟ صدای همه ی کودکانی که به
کارهای بزرگسالانه واداشته می شوند؟ به کارهایی که ما آدم بزرگ ها بر
کودکان مان تحمیل می کنیم؟
------------
به راستی اگر روزی روزگاری شما درختی بودید و پسرک و یا دخترکی
را دوست می داشتید، با او چه می کردید؟
پسرک و یا دخترکی که هر روز، دوان دوان می آمد
برگ های شما را جمع می کرد
از
آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد؟
ساویسا مهوار
برای تو عشق من
... و این را من می دانم
عجیب است که چقدر
دوست دارم تو را
عجیب است که چقدر
دوست داری مرا
با
آن که هرگز
مرا ندیده ای
با آن که هرگز
تو را ندیده ام
ولی چه فرقی دارد؟
آنها که هم را
دیده اند
آنها که هم را در آغوش کشیده اند
آنها که هم را بوسیده اند
مگر چقدرش را به یاد
می آورند؟
ما با هم زندگی می
کنیم
و این را تو می دانی
ما با هم زندگی می
کنیم
و این را من می دانم
ساویسا مهوار
3/9/84
تنهایی های
عاشقانه
برای تو عشق من

این شعر را برای
دوست های خود بفرستید
Drip
Drip 
Send this poem to your
friends
THE OTHER LAND
La conjugaison
Je chante
Pour moi-même
Tu chante
Pour toi-même
Il chante
Pour lui-même
Elle
chante
Pour elle-même
Aussi
Nous chantons
Pour nous-mêmes
Vous chantez
Pour vous-mêmes
Ils chantent
Pour eux-mêmes
Et
Elles chantent
Pour elles-mêmes
Aussi !
Et un petit chat blanc
nous regarde attentivement
Pour lui-même
LE JOUR DU PROFESSEUR
5 |