|
چارلی و
کارخانه شکلات سازی
چرا این کتاب
5
گروه سنی کتاب
بخش هایی
از متن کتاب
آقای وانكا با صدای بلند گفت:تا کنون چنین چیزی
ندیده بودم! بچه ها دارند مثل خرگوش ناپدید می شوند! اما شماها نباید
نگران این مساله باشید! همه شان رو به راه می شوند و دوباره برمی گردند
پیش ما!
سپس نگاهی به آن گروه كوچك كه پهلوی او در راهرو
ايستاده بودند، انداخت. حالا فقط دو تا بچه باقي مانده بود، مايك تي وي
و چارلي با كت و سه تا آدم بزرگ، آقا و خانم تي وي و بابابزرگ جو.
آقاي وانكا پرسيد:مي توانيم راه بيفتيم؟
چارلي و بابابزرگ جو با هم فرياد زدنند:بله،
بله!
مايك تي وي گفت:پاهاي من خسته شده. مي خواهم
تلويزيون تماشا كنم.
آقاي وانكا گفت:اگر خسته هستي بهتر است با
آسانسور برويم. اوناهاش، آنجا است بياييد برويم!
بعد به طرف دو در پهلوي هم خيز برداشت، درها
كنار رفت، دو تا بچه و بزرگ ترها وارد آسانسور شدند. آقاي وانكا با
صداي بلند گفت: ببينم، اول كدام دكمه را بزنيم، انتخاب با شما
است!
چارلي با تعجب دور و برش را نگاه كرد. تا آن
موقع آسانسوري به
اين عجيب و غريبي نديده بود. همه جايش پر از دكمه
بود! همه ديوارها و سقفش پوشيده از دكمه هاي كوچك سياه بود. روي هر
كدام از ديوارها دست كم هزار تا دكمه بود. و سقفش هم احتمالاً هزار تا
دكمه داشت. بعد متو جه شد كه كنار هر
يك از دكمه ها
يك بر چسب چسبانده
شده و روي آن نوشته به كدام اتاق مي رود. آقاي وانكا با غرور گفت:
_
اين يك آسانسور معمولي نيست كه برود بالا و بيايد پايين!
اين آسانسور
به چپ و راست ميرود، كج و راست مي رود و خلاصه به هر جهتي كه فكرش را
بكنيد، مي رود! به هر كدام از اتاقهاي كارخانه هم كه بخواهيد مي رود!
كافيست كه دكمه اش را فشار بدهيد، زينگ! و به اَنجا برويد!
بابا بزرگ جو زير لب گفت: فوق العاده است!
چشم هايش به رديف دكمه ها خيره مانده بود و از
شدت هيجان برق مي زد.
آقاي وانكا گفت:تمام آسانسور از شيشه كلفت شفاف
ساخته شده! ديوارها، سقف و كف آسانسور همه و همه از شيشه است تا آدم
بتواند بيرون را بيبند!
مايك تي وي گفت:-ما
اينجا كه چيزي ديده نمي شود!
آقاي وانكا گفت:
يك دكمه را انتخاب كنيد! هر
كدام از بچه ها مي توانند
يك دكمه را فشار بدهند. دكمه تان را انتخاب
كنيد! زوذ باشيد! توي هر كدام از اتاق ها
يك چيز خوشمزه و فوق العاده
ساخته مي شود.
چارلي به سرعت شروع به خواندن برچسب كنار دكمه
ها كرد.
كنار دكمه اول نوشته بود، معدن آب نبات چوبي،
عمق سي هزار سانتي متر.
كنار يكي ديگر نوشته بود، زمين پا تيناژ
نارگيلي. كنار دكمه بعدي نوشته بود، تپانجه آب توت فرنگي.
درخت تافي سيب در اندازه هاي مختلف براي كاشتن
در باغ شما.
آب نبات چوبي شب نما مخصوص شب ها براي خوردن در
رختخواب.
قرص عنابي براي پسر همسايه _
اين قرص ها تا يك
ماه دندان هاي او را قرمز نگه مي دارد.
براده كارامل مخصوص پر كردن دندان – با
اين
براده ها ديگر نيازي به دندان پزشك نخواهيد داشت.
آرواره چسبان، براي والدين پرحرف.
شيريني جنبشي كه بعد از قورت دادن به شكل
دلپذيري در شكم شما مي جنبد.
شكلات نامريي مخصوص كلاس درس.
مداد مكيدني با پوشش آب نبات.
استخر ليموناد گازدار.
شيريني دستي جادويي _ وقتي كه آن را در دستتان
مي گيريد، مزه اش را در دهان تان حس مي كنيد.
قرص رنگين كمان _ با مكيدن اش آب دهان تان شش
رنگ مي شود.
آقاي وانكا فرياد كشيد:بياييد، بياييد! وقت
زيادي نداريم!
مايك تي وي پرسيد: توي
اين همه اتاق، اتاق
تلويزيون پيدا نمي شود؟
آقاي وانكا با انگشت دكمه
اي را نشان داد و گفت:
البته كه پيدا مي شود. دكمه آن طرفي مال اتاق تلويزيون است.
همه به آن دكمه نگاه كردند، روي برچسب كوچك
پهلوي آن نوشته بود، تلويزيون _ شكلات.
مايك تي وي فرياد كشيد: جانمي!
اين مخصوص من
است!
بعد انگشت شستش را با آب دهانش تر كرد و دكمه
را فشار داد. بلافاصله صداي ويژويژ وحشتناكي بلند شد. درها با صداي دنگ
بسته شد و آسانسور چنان از جا پريد كه انگار زنبور نيشش زده است.
اما به جاي
اين كه بالا برود ...
5
گفتگوهای تنهایی
با خواندن این کتاب انگار به طور معجزه آسایی دل مان خنک می شود. که
دخترکی کوچک انتقام همه اردک های وحشی را از کسانی می گیرد که تنها و
تنها برای لذت بردن در زندگی به سوی پرنده های زیبا و بی دفاع شلیک می
کنند. و سپس با خودمان عهد می کنیم که هرگز برای لذت خویش به حریم
حیوانات بی گناه تجاوز نکنیم. و آرزو می کنیم که ای کاش انگشتی داشتیم
جادویی که با آن می شد جهان پیرامون مان را همان گونه ای بسازیم که
دوست اش داریم.
ولی ما همه دارای انگشتی جادویی هستیم!
این طور نیست؟
ساویسا مهوار
5
فارسی
-------------------------
من امروز می نویسم
و با تو یکی می شوم
تو فردا می خوانی
و با من یکی می شوی
من این حضورهای
ناتمام را دوست دارم
ساویسا مهوار
تنهایی های عاشقانه
-------------------------
همه
این ها یعنی کودکی 
این شعر را برای
دوستان خود بفرستید
تنهایی های
عاشقانه
5
من، تو، عشق
حتی اگر ترکم کنی
باز ثروتمندترین
فرد زمینم
چرا که عشقت را
به تو باز پس
نخواهم داد
-------------------------
... و
باز هم شاهزاده کوچولو
بخش یک /
بخش دو /
بخش
سه /
بخش چهار /بخش پنج /
بخش شش /
بخش هفت /
بخش هشت /
بخش نه /
بخش ده
بخش
دهم
در اين لحظه شاهزاده كوچولو با خودش
اندیشید: «بايد فكري بكنم تا همهي آدمبزرگها بتوانند
به دوران كودكيشان بازگردند.»
شاهزاده كوچولو به
ياد آدمبزرگي افتاد كه چند
روز پيش كنار خيابان با او ملاقات کرده بود. شغل او كفاشي بود. و به
شاهزاده كوچولو گفته بود: «كفش چيزي است كه آدمها آن را ميپوشند و به هر جايي كه دلشان
بخواهد ميروند. حتي اگر آن جا كه ميروند خيلي دور باشد. و
اين
مهمترين شغلي است كه در سيارهي زمين وجود دارد.»
شاهزاده كوچولو پرسيده بود: «اما چرا همهي كفشها
يك اندازه نيستند؟»
كفاش گفته بود: «به خاطر آن كه كفش بچهها با كفش
آدمبزرگها فرق ميكند. بچهها کفش های كوچك ميپوشند و آدمبزرگها
كفشهاي بزرگ.»
و شاهزاده كوچولو ديگر چيزي نپرسيده بود.
پيش كفاش رفت و گفت: «سلام. من شاهزاده كوچولو هستم، چند روز
پيش...»
كفاش حرف او را قطع كرد و گفت: «... سلام چند روز پيش
اينجا بودي، درست است؟»
شاهزاده كوچولو گفت: و حالا آمدهام بپرسم
آيا ميشود براي آدمبزرگها هم كفشهاي كوچك
دوخت، تا وقتي در پارك تنها راه ميروند و با خود حرف ميزنند، زياد
خسته نشوند و
يا با آن بتوانند به دوران كودكيشان باز گردند؟»
كفاش گفت: «نه هرگز نميشود. چون پاي آدمبزرگها خيلي
بزرگتر از پاي بچههاست.»
شاهزاده كوچولو گفت: «چه حيف! چون فكر ميكردم كه ميشود
كفشهاي كوچكي براي آنها درست كرد. كسي چه ميداند؟ شايد هم به
خاطر كفشهاي سنگين است كه آدمبزرگها گريه ميكنند. و
يا شايد هم
به خاطر دوري از دوران كودكي، كسي چه ميداند؟»
در اين لحظه شاهزاده كوچولو با خودش گفت: «كسي كه نتواند براي چيزي راه حل پيدا كند بايد سرش را بگذارد
زمين و بميرد. و
اين بهترين كاري است كه ميتواند بكند. و من هم
بايد اين كار را بكنم. چون از
يك علف هم بيارزشترم. چون
يك علف
ميتواند حداقل روزي گوسفندي را سير كند. اما
من، اما من به هيچ دردي نميخورم.»
دوباره انگار ،چيزي به خاطرش رسيد. رو به
كفاش كرد و گفت: «با
اين كفشها كه درست ميكني، آدمبزرگها
به هر جايي كه دوست دارند ميتوانند بروند؟»
كفاش گفت: «خب آدمها براي همين كفش ميخرند...»
شاهزاده كوچولو دنبالهي حرف كفاش را گرفت و
گفت: «و اگر نخرند؟»
كفاش گفت: «خب معلوم است، مجبور ميشوند در خانه
بمانند.»
شاهزاده كوچولو خوشحال شد و پرسيد: «حتي... حتي پارك هم نميتوانند بروند، درست
است؟»
كفاش گفت: «نه، حتي پارك هم نميتوانند بروند.»
شاهزاده كوچولو گفت: «چه خوب شد، و تو ميتواني بعد از
اين كفش
ندوزي، آنوقت آدمبزرگها هم نميتوانند به پارك بروند و
اين خيلي
خوب است. چون در پارك خيلي دلشان ميگيرد.»
كفاش گفت: «ولي
اين طوري خيلي بدتر است. اگر قرار باشد
آدمها هميشه در خانه بمانند از تنهايي دق ميكنند.»
شاهزاده كوچولو گفت: «درست است، فراموش كرده بودم. تنهايي! او
همه جا هست!»
شاهزاده كوچولو به راه افتاد و رفت در حالي
كه زير لب زمزمه ميكرد: «اي كاش من علف بودم!»
بخش یازده /
بخش دوازده /
بخش سیزده /
بخش چهارده /
بخش پانزده /
بخش شانزده /
بخش هفده /
بخش هجده /
بخش نوزده
...وبازهم شاهزاده کوچولو
-------------------------
سه چیز زاییده عشق نیست

این شعر را برای
دوستان خود بفرستید
تنهایی های عاشقانه
5
|