|
ما همه سهمی از زمین
هستیم
چرا این کتاب
این کتاب آرزوی
صلح را در دل کودکان می کارد.
و
اشک شوق را در چشم همه کسانی می نشاند که آرزوی جهانی عاری از جنگ را در سر می
پرورانند
این در حالی است
که محتوای کتاب نیز به شدت کودکانه است. نویسنده برای پرداخت کنش های داستانی از
عناصری بهره می گیرد که پیش روی کودکان قرار دارد.
گروه سنی کتاب
5
بخش هایی
از متن کتاب
مقدمه
ایالت واشنگتن که در
شمال غربی آمریکا قرار دارد، زمانی زادگاه سرخپوستان دوامیش (duwamish) بود. ملتی که خودشان را _ مثل
تمام سرخپوستان دیگر _ سهمی از طبیعت می دانستند، احترام آن ها به
طبیعت و گرامی داشتن آن نشان می دهد که آن ها از نسل ها پیش با طبیعت
در یک هماهنگی آرامش بخش زندگی می کرده اند.
در سال 1855
چهاردهمین رئیس جمهور ایالت متحده امریکا دمکراتیک پایرسه، به دوامیش
ها تقاضای واگذاری و فروش سرزمین شان و سکنی در رزروات را ارسال داشت.
برای سرخپوستان درک این تقاضا چندان آسان نبود. آن ها از خود می
پرسیدند چگونه می تواند زمین را بخرد و یا بفروشد؟ این امر در عقیده سرخپوستان جایی نداشت چرا که انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و
یا درخشندگی آب های زلال نمی دانستند.
سیاتله رئیس قبیله دوامیش
پاسخ نامه رئیس جمهور امریکا را با قطعه ای ادبی داد که شما
آن را در صفحات این کتاب می خوانید. قطعه ای پر از امید و حقایق،
حقایقی که امروز بعد از 130 سال کم کم آشکار می شود. « کلمات من _ چنان
که سیاتله می گوید _ چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد...
» اما کلماتش طنینی در گوش های سفید پوستان نداشت و ملتش درک تمدن
ایشان را نداشتند. از ملتش چیزی باقی نگذاشتند و به کلماتش اهمیتی داده
نشد.
امروز بعد از 130سال
حقیقت آن ها به سان ستارگانی که از دور دست سوسو می زنند، کم کم نزدیک
می شوند و آشکار می شوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام
زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آن ها گوش فرا دهیم.
شاید؟؟؟
سخنان
رئیس قبیله بزرگ در واشنگتن
خبری فرستاد، که آرزوی خرید سرزمین ما را دارد!
رئیس قبیله بزرگ
حرف هایی هم از
دوستی و نیت های خوب برای ما زده است!
این لطف اوست
چرا که ما می
دانیم، او نیازی به دوستی با ما ندارد.
اما ما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد
زیرا که می دانیم،
اگر سرزمین مان را نفروشیم.
شاید مرد سفید با
سلاح هایش بیاید
و از ما بگیرد
سرزمین مان را
ولی چگونه می شود
آسمان را، گرمای زمین را خرید
و یا به فروش
رساند؟
تصور
این امر برای ما بیگانه است.
اگر ما تازگی هوا و یا زلالی آب ها را صاحب نباشیم.
چگونه می توانیم آن
ها را به فروش برسانیم؟
با این همه ما
تصمیم خودمان را خواهیم گرفت
و آن چه را که
رئیس سیاتله می گوید
می تواند رئیس
بزرگ در واشنگتن به آن اعتماد کند.
آن چنان سخت و آهنین
که برادر سپید به
تکرار فصول باور دارد.
کلمات من چون
ستارگانی هستند
که
هرگز غروب نخواهند کرد،
هر قسمت این
سرزمین برای خلق من مقدس است.

هر درخشندگی و برق
برگ های کاج
هر ساحل ماسه ای
هر مه در جنگل های
تاریک
هر روشنی
زمزمه کوچک ترین
حشرات
در
اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است.
هر شیره ای که در
درختی شکل می گیرد،
حامل خاطرات مرد
سرخ است.
مردگان مرد سپید،
سرزمین زادگاهشان را فراموش کرده اند.
هنگامی که می
میرند، در زیر ستارگان تجزیه می شوند.
اما مردگان ما این
زمین با شکوه را فراموش نخواهند کرد.
زیرا که زمین برای
مرد سرخ مادریست.
و ما تمامی سهمی
از او
و او تمامی سهمی
از ماست.
خوشبوترین گل ها
خواهران ما هستند.
آهو، اسب، عقاب
بزرگ، برادرانمان.
صخره ای ترین قله ها
زیباترین بیشه ها
گرمای بدن اسب های کوچک
و گرمای بدن انسان
ها
همه
و همه به خانواده بزرگ تعلق دارند.
و چنین است، اگر
رئیس بزرگ در واشنگتن خبری می فرستد.
که آرزوی خرید
سرزمین ما را در سر می پروراند
انتظار زیادی از
ما دارد.
رئیس قبیله بزرگ،
به ما می گوید
که برایمان مکانی
در نظر گرفته
تبعیدگاهی که در
آن جا می توانیم
آسوده و راحت به
زندگی مان ادامه دهیم.
...
اگر ما این زمین
را به شما واگذاریم
باید بدانید
که
آن مقدس است
و به
کودکان تان بیاموزید
که
آن مقدس است
...
تنها نظر به
شهرهای شما در چشم مرد سرخ
دردیست.
شاید برای این که
مرد سرخ یک وحشی است
و
چیزی نمی فهمد!

هیچ سکوتی در شهر
مرد سپید جریان ندارد
هیچ مکانی تا در آن بتوان
جوانه زدن برگ ها
را در بهار دید
و یا
زمزمه حشرات را شنید
شاید تنها به این
دلیل که من یک وحشی هستم
و
چیزی نمی فهمم؟!
این هجویات دشنامی
است در گوش های ما
چه چیز دیگر در
زندگیست
اگر انسان
فریاد تنهایی
گنجشک
و یا مناقشه غوکان برکه را در شب نشنود؟
من یک سرخپوستم و
این را نمی فهمم
یک سرخ پوست صدای
لطیف باد
که سطح برکه را
نوازش می دهد
دوست
دارد
و بوی باد که
پاکیزه می شود
از باران ظهر
و یا سنگین می شود
از بوی درختان کاج
هوا برای مرد سرخ
ارزشمند است
چرا که تمامی
موجودات
از همان هوا تنفس
می کنند
حیوان
درخت
انسان
در این تنفس
مشترکند.
...
اگر ما زمین خود
را به شما واگذاریم
فراموش نکنید
که هوا ارزشمند
است
که هوا روح شما را
سهیم می کند با زندگی
...
به فرزندان تان
بیاموزید که خاک زیر پایشان
خاکستر پدران ماست
تا به سرزمین شان
احترام بگذارند
به آن ها بگویید
که زمین از روح اجداد ما اشباح شده است.
به کودکان تان
بیاموزید
زمین مادر ماست
هر آن چه زمین
مبتلا می شود
مبتلا می شوند
فرزندان زمین هم
...
پیشنهاد مرد سپید،
خرید سرزمین مان
را اندیشه خواهیم کرد.
اما مردمان ما
خواهند پرسید
که مرد سپید
واقعاً چه می خواهد؟
چگونه می توان
آسمان را
گرمای زمین را
و یا سرعت آهوان
را خرید؟
چگونه این ها را
ما به شما بفروشیم؟
و شما چگونه می
توانید آن ها را از ما بخرید؟
...

ما می دانیم
اگر سرزمین مان را
نفروشیم
مرد سپید با سلاح
هایش خواهد آمد
و سرزمین مان را
به غارت خواهد برد.
اما ما وحشی
هستیم!!!
مرد سپید چندی
در قله های قدرت
خود باور کرده است
که خود خدایی ست
و زمین از
آن او.
...
5
گفتگوهای تنهایی
همیشه نگاهت را دوست دارم
همیشه نگاهت را دوست
دارم
فرارهای کودکانه اش را
آن گاه که باران را
میزبانی می کند
ساویسا مهوار
تنهایی های عاشقانه
5
فارسی
-------------------------
... و باز
هم شاهزاده کوچولو
بخش یک /
بخش دو /
بخش
سه /
بخش چهار /بخش پنج /
بخش شش /
بخش هفت /
بخش هشت /
بخش نه /
بخش
ده /
بخش یازده /
بخش دوازده
/
بخش سیزده /
بخش چهارده /
بخش پانزده
بخش
دوم
اولين باري كه شاهزاده كوچولو را ديدم گويي
در رويايي عميق غرق شده بودم. البته همهي دستآوردِ اين برخورد با
ارزش را مديون سازمان جبههي سبز هستم. زيرا بر اساس اساسنامهي
اين سازمان هركسي كه به عضويت آن پذيرفته ميشود، بايد هميشه
براي پاكيزگي محيط زندگي خود و طبيعتي كه متعلق به اوست تلاش
كند.
همانطور كه در پارك قدم ميزدم. چند كاغذ
مچاله شده را كنار گلهاي سرخ ديدم. از كنار شمشادهايي كه به صورت
ديوار در اطراف گلها كشيده شده بود، رد شدم تا كاغذها را بردارم كه
صدايي گفت:
- «آهاي يواشتر! مواظب باش گلها را لگد
كردي!»
سراسيمه دوروبرم را نگاه كردم، كسي نبود. زير پايم را نگاه كردم و
مسيري را كه گام نهاده بودم، چيزي زير پايم نبود، دوباره باز همان
صدا با لحن قبلي گفت: «باز هم كه لگد كردي، خداي من! گلي ديگر هم به دنيا نيامده
مرد!»
ديگر كلافه شده بودم. فكر كردم بي آن كه
كاغذها را بردارم از آنجا خارج شوم. چه فايدهاي دارد كه چند كاغذ
مچاله شده را بردارم ولي چند گل نازنين را پيش از آن كه به دنيا
آمده باشند، نابود كنم. هنوز حركت نكرده بودم كه همان صدا دوباره
گفت: «نه نه نه، از آن طرف نه، اگر از آن طرف
بروي همهي گلها را نابود خواهي کرد.»
ابتدا فكر ميكردم اين گلهايند كه با من حرف ميزنند. ولي اين بار
حس كردم كه صدا درست از پشت سرم و از فاصلهاي بسيار نزديك به
زمين به گوش ميرسد. وقتي برگشتم و نگاه كردم از تعجب خشكم
زد! بله درست است او شاهزاده كوچولو بود. ولي
بايد مطمئن ميشدم. به سمت او رفتم تا از نزديك نگاهش كنم كه
دوباره گفت:
- «خداي من! شش گل ديگر هم به دنيا نيامده
مردند!»
ديگر به او رسيده بودم. سراسيمه به مسيري كه
گام نهاده بودم، نگاه كردم. چيزي نبود. باز به فكر فرو رفتم و
ناگهان جرقهاي ذهن مرا روشن كرد؛ آري خودش است او شاهزاده كوچولو
است. و تنها اوست كه ميتوانست از پشت جعبهاي نقاشي شده گوسفند
زيبايش را ببيند!
اولين باري كه شاهزاده كوچولو به سيارهي زمين سفر كرده بود، در
صحراي آفريقا، در ابتداي ملاقات خود از نويسندهي كتاب شاهزاده
كوچولو خواسته بود كه برايش گوسفندي بِكشد ولي چون همهي
گوسفندهايي كه او نقاشي كرده بود مورد قبول
شاهزاده كوچولو قرار نگرفته بود او مجبور شده بود جعبهاي نقاشي كرده
و به شاهزاده كوچولو بگويد، گوسفندي كه ميخواهي درون اين جعبه
است. و در كمال ناباوري شاهزاده كوچولو به جعبهي نقاشي شده نگاه
كرده و گفته بود:
- «بله درست است، اين همان گوسفندي است كه
من ميخواستم!»
و هماينك نيز اين شاهزاده كوچولو است كه
ميتواند گلهاي سر از خاك برنياورده را ببيند و از مرگ پيش از شكفتن
آنها غمگين است.
آن روز بي آن كه بتوانم با او حرفي بزنم به خانه برگشتم. زيرا
به گلها خيره شده بود و هيچ سخن نميگفت.
بخش شانزده /
بخش هفده /
بخش هجده /
بخش نوزده
...و باز هم شاهزاده کوچولو
-------------------------
پَر

لوله بخاری

ترازو

این اشعار را برای دوستان
خود بفرستید
سرزمینی دیگر
5
|