.

ادبیات کودک

شعر کودک نشریات کودک ادبیات نوجوان ادبیات بزرگسال فلسفه و زندگی پرسش های بی پایان اشعار عاشقانه

کتب پارچه ای

کتب گویا خرید کتاب  درباره ما یاری گران ما  تازه های سایت Home

ادبیات نوجوان

 


... و یادت نیست؟


لوله بخاری


پر


...وبازهم شاهزاده کوچولو


ترازو


مشخصات کتاب

نام کتاب: ما همه سهمی از زمین هستیم

نویسنده: سیاتله

مترجم: امید خادم صبا

تصویرگر: علی بوذری

ناشر: شولا  77870614

قیمت: 5500ریال

پخش: شولا

66963197-66963198


از همین نویسنده


مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

5

 

 

 

 

 

 

ما همه سهمی از زمین هستیم

گروه سنی کتاب

کتاب های دیگری از همین نویسنده

 گفتگوهای تنهایی بخش هایی از متن کتاب

چرا این کتاب

این کتاب آرزوی صلح را در دل کودکان می کارد.

و اشک شوق را در چشم همه کسانی می نشاند که آرزوی جهانی عاری از جنگ را در سر می پرورانند

این در حالی است که محتوای کتاب نیز به شدت کودکانه است. نویسنده برای پرداخت کنش های داستانی از عناصری بهره می گیرد که پیش روی کودکان قرار دارد.


گروه سنی کتاب

5


بخش هایی از متن کتاب

مقدمه

ایالت واشنگتن که در شمال غربی آمریکا قرار دارد، زمانی زادگاه سرخپوستان دوامیش (duwamish) بود. ملتی که خودشان را _ مثل تمام سرخپوستان دیگر _ سهمی از طبیعت می دانستند، احترام آن ها به طبیعت و گرامی داشتن آن نشان می دهد که آن ها از نسل ها پیش با طبیعت در یک هماهنگی آرامش بخش زندگی می کرده اند.

در سال 1855 چهاردهمین رئیس جمهور ایالت متحده امریکا دمکراتیک پایرسه، به دوامیش ها تقاضای واگذاری و فروش سرزمین شان و سکنی در رزروات را ارسال داشت. برای سرخپوستان درک این تقاضا چندان آسان نبود. آن ها از خود می پرسیدند چگونه می تواند زمین را بخرد و یا بفروشد؟ این امر در عقیده سرخپوستان جایی نداشت چرا که انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و یا درخشندگی آب های زلال نمی دانستند.

سیاتله رئیس قبیله دوامیش پاسخ نامه رئیس جمهور امریکا را با قطعه ای ادبی داد که شما آن را در صفحات این کتاب می خوانید. قطعه ای پر از امید و حقایق، حقایقی که امروز بعد از 130 سال کم کم آشکار می شود. « کلمات من _ چنان که سیاتله می گوید _ چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد... » اما کلماتش طنینی در گوش های سفید پوستان نداشت و ملتش درک تمدن ایشان را نداشتند. از ملتش چیزی باقی نگذاشتند و به کلماتش اهمیتی داده نشد.

امروز بعد از 130سال حقیقت آن ها به سان ستارگانی که از دور دست سوسو می زنند، کم کم نزدیک می شوند و آشکار می شوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آن ها گوش فرا دهیم.

شاید؟؟؟

سخنان

رئیس قبیله بزرگ در واشنگتن

خبری فرستاد، که آرزوی خرید سرزمین ما را دارد!

رئیس قبیله بزرگ

حرف هایی هم از دوستی و نیت های خوب برای ما زده است!

این لطف اوست

چرا که ما می دانیم، او نیازی به دوستی با ما ندارد.

اما ما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد

زیرا که می دانیم، اگر سرزمین مان را نفروشیم.

شاید مرد سفید با سلاح هایش بیاید

و از ما بگیرد سرزمین مان را

ولی چگونه می شود آسمان را، گرمای زمین را خرید

و یا به فروش رساند؟

تصور این امر برای ما بیگانه است.

اگر ما تازگی هوا و یا زلالی آب ها را صاحب نباشیم.

چگونه می توانیم آن ها را به فروش برسانیم؟

با این همه ما تصمیم خودمان را خواهیم گرفت

و آن چه را که رئیس سیاتله می گوید

می تواند رئیس بزرگ در واشنگتن به آن اعتماد کند.

آن چنان سخت و آهنین

که برادر سپید به تکرار فصول باور دارد.

کلمات من چون ستارگانی هستند

 که هرگز غروب نخواهند کرد،

هر قسمت این سرزمین برای خلق من مقدس است.

هر درخشندگی و برق برگ های کاج

هر ساحل ماسه ای

هر مه در جنگل های تاریک

هر روشنی

زمزمه کوچک ترین حشرات

در اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است.

هر شیره ای که در درختی شکل می گیرد،

حامل خاطرات مرد سرخ است.

مردگان مرد سپید، سرزمین زادگاهشان را فراموش کرده اند.

هنگامی که می میرند، در زیر ستارگان تجزیه می شوند.

اما مردگان ما این زمین با شکوه را فراموش نخواهند کرد.

زیرا که زمین برای مرد سرخ مادریست.

و ما تمامی سهمی از او

و او تمامی سهمی از ماست.

خوشبوترین گل ها خواهران ما هستند.

آهو، اسب، عقاب بزرگ، برادرانمان.

صخره ای ترین قله ها

           زیباترین بیشه ها

                    گرمای بدن اسب های کوچک

و گرمای بدن انسان ها

همه و همه به خانواده بزرگ تعلق دارند.

و چنین است، اگر رئیس بزرگ در واشنگتن خبری می فرستد.

که آرزوی خرید سرزمین ما را در سر می پروراند

انتظار زیادی از ما دارد.

رئیس قبیله بزرگ، به ما می گوید

که برایمان مکانی در نظر گرفته

تبعیدگاهی که در آن جا می توانیم

آسوده و راحت به زندگی مان ادامه دهیم.

...

اگر ما این زمین را به شما واگذاریم

 باید بدانید که

آن مقدس است

و به کودکان تان بیاموزید

که آن مقدس است

...

تنها نظر به شهرهای شما در چشم مرد سرخ

دردیست.

شاید برای این که مرد سرخ یک وحشی است

و چیزی نمی فهمد!

هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد

هیچ مکانی تا در آن بتوان

جوانه زدن برگ ها را در بهار دید

و یا زمزمه حشرات را شنید

شاید تنها به این دلیل که من یک وحشی هستم

و چیزی نمی فهمم؟!

این هجویات دشنامی است در گوش های ما

چه چیز دیگر در زندگیست

اگر انسان

فریاد تنهایی گنجشک

و یا مناقشه غوکان برکه را در شب نشنود؟

من یک سرخپوستم و این را نمی فهمم

یک سرخ پوست صدای لطیف باد

که سطح برکه را نوازش می دهد

دوست دارد

و بوی باد که پاکیزه می شود

از باران ظهر

و یا سنگین می شود

از بوی درختان کاج

هوا برای مرد سرخ ارزشمند است

چرا که تمامی موجودات

از همان هوا تنفس می کنند

حیوان

                             درخت

                                                      انسان

در این تنفس مشترکند.

...

اگر ما زمین خود را به شما واگذاریم

فراموش نکنید

که هوا ارزشمند است

که هوا روح شما را سهیم می کند با زندگی

...

به فرزندان تان بیاموزید که خاک زیر پایشان

خاکستر پدران ماست

تا به سرزمین شان احترام بگذارند

به آن ها بگویید که زمین از روح اجداد ما اشباح شده است.

به کودکان تان بیاموزید

زمین مادر ماست

هر آن چه زمین مبتلا می شود

مبتلا می شوند فرزندان زمین هم

...

پیشنهاد مرد سپید،

خرید سرزمین مان را  اندیشه خواهیم کرد.

اما مردمان ما خواهند پرسید

که مرد سپید واقعاً چه می خواهد؟

چگونه می توان آسمان را

گرمای زمین را

و یا سرعت آهوان را خرید؟

چگونه این ها را ما به شما بفروشیم؟

و شما چگونه می توانید آن ها را از ما بخرید؟

...

ما می دانیم

اگر سرزمین مان را نفروشیم

مرد سپید با سلاح هایش خواهد آمد

و سرزمین مان را به غارت خواهد برد.

اما ما وحشی هستیم!!!

مرد سپید چندی

در قله های قدرت خود باور کرده است

که خود خدایی ست

 و زمین از آن او.

...

5


گفتگوهای تنهایی

همیشه نگاهت را دوست دارم

 همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آن گاه که باران را

میزبانی می کند

ساویسا مهوار

تنهایی های عاشقانه

5


فارسی

-------------------------

... و باز هم شاهزاده کوچولو

بخش یک / بخش دو / بخش سه / بخش چهار /بخش پنج / بخش شش / بخش هفت / بخش هشت / بخش نه / بخش ده / بخش یازده /  بخش دوازده / بخش سیزده / بخش چهارده / بخش پانزده

بخش دوم

اولين‌ باري‌ كه‌ شاهزاده‌ كوچولو را ديدم‌ گويي‌ در رويايي‌ عميق‌ غرق‌ شده‌ بودم‌. البته همه‌ي‌ دست‌آوردِ اين‌ برخورد با ارزش‌ را مديون‌ سازمان‌ جبهه‌ي‌ سبز هستم‌. زيرا بر اساس‌ اساسنامه‌ي‌ اين‌ سازمان‌ هركسي‌ كه‌ به‌ عضويت‌ آن‌ پذيرفته‌ مي‌شود، بايد هميشه‌ براي‌ پاكيزگي‌ محيط‌ زندگي‌ خود و طبيعتي‌ كه‌ متعلق‌ به‌ اوست‌ تلاش‌ كند.

همانطور كه‌ در پارك‌ قدم‌ مي‌زدم‌. چند كاغذ مچاله‌ شده‌ را كنار گل‌هاي‌ سرخ‌ ديدم‌. از كنار شمشادهايي‌ كه‌ به‌ صورت‌ ديوار در اطراف‌ گل‌ها كشيده‌ شده‌ بود، رد شدم‌ تا كاغذها را بردارم‌ كه‌ صدايي‌ گفت‌:

- «آهاي‌ يواش‌تر! مواظب‌ باش‌ گل‌ها را لگد كردي‌!»

سراسيمه‌ دوروبرم‌ را نگاه‌ كردم‌، كسي‌ نبود. زير پايم‌ را نگاه‌ كردم‌ و مسيري‌ را كه‌ گام‌ نهاده‌ بودم‌، چيزي‌ زير پايم‌ نبود، دوباره‌ باز همان‌ صدا با لحن‌ قبلي‌ گفت‌: «باز هم‌ كه‌ لگد كردي‌، خداي‌ من‌! گلي‌ ديگر هم‌ به‌ دنيا نيامده‌ مرد!»

ديگر كلافه‌ شده‌ بودم‌. فكر كردم‌ بي‌ آن‌ كه‌ كاغذها را بردارم‌ از آنجا خارج‌ شوم‌. چه‌ فايده‌اي‌ دارد كه‌ چند كاغذ مچاله‌ شده‌ را بردارم‌ ولي‌ چند گل‌ نازنين‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ به‌ دنيا آمده‌ باشند، نابود كنم‌. هنوز حركت‌ نكرده‌ بودم‌ كه‌ همان‌ صدا دوباره‌ گفت‌: «نه‌ نه‌ نه‌، از آن‌ طرف‌ نه‌، اگر از آن‌ طرف‌ بروي‌ همه‌ي‌ گل‌ها را نابود خواهي‌ کرد.»

ابتدا فكر مي‌كردم‌ اين‌ گل‌هايند كه‌ با من‌ حرف‌ مي‌زنند. ولي‌ اين‌ بار حس‌ كردم‌ كه‌ صدا درست‌ از پشت‌ سرم‌ و از فاصله‌اي‌ بسيار نزديك‌ به‌ زمين‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. وقتي‌ برگشتم‌ و نگاه‌ كردم‌ از تعجب‌ خشكم‌ زد! بله‌ درست‌ است‌ او شاهزاده‌ كوچولو بود. ولي‌ بايد مطمئن‌ مي‌شدم‌. به‌ سمت‌ او رفتم‌ تا از نزديك‌ نگاهش‌ كنم‌ كه‌ دوباره‌ گفت‌:

- «خداي‌ من‌! شش‌ گل‌ ديگر هم‌ به‌ دنيا نيامده‌ مردند!»

ديگر به‌ او رسيده‌ بودم‌. سراسيمه‌ به‌ مسيري‌ كه‌ گام‌ نهاده‌ بودم‌، نگاه‌ كردم‌. چيزي‌ نبود. باز به‌ فكر فرو رفتم‌ و ناگهان‌ جرقه‌اي‌ ذهن‌ مرا روشن‌ كرد؛ آري‌ خودش‌ است‌ او شاهزاده‌ كوچولو است‌. و تنها اوست‌ كه‌ مي‌توانست‌ از پشت‌ جعبه‌اي‌ نقاشي‌ شده‌ گوسفند زيبايش‌ را ببيند!

اولين‌ باري‌ كه‌ شاهزاده‌ كوچولو به‌ سياره‌ي‌ زمين‌ سفر كرده‌ بود، در صحراي‌ آفريقا، در ابتداي‌ ملاقات‌ خود از نويسنده‌ي‌ كتاب‌ شاهزاده‌ كوچولو خواسته‌ بود كه‌ برايش‌ گوسفندي‌ بِكشد ولي‌ چون‌ همه‌ي‌ گوسفندهايي‌ كه‌ او نقاشي‌ كرده‌ بود مورد قبول‌ شاهزاده‌ كوچولو قرار نگرفته‌ بود او مجبور شده‌ بود جعبه‌اي‌ نقاشي‌ كرده‌ و به‌ شاهزاده‌ كوچولو بگويد، گوسفندي‌ كه‌ مي‌خواهي‌ درون‌ اين‌ جعبه‌ است‌. و در كمال‌ ناباوري‌ شاهزاده‌ كوچولو به‌ جعبه‌ي‌ نقاشي‌ شده‌ نگاه‌ كرده‌ و گفته‌ بود:

- «بله‌ درست‌ است‌، اين‌ همان‌ گوسفندي‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌خواستم‌!»

و هم‌اينك‌ نيز اين‌ شاهزاده‌ كوچولو است‌ كه‌ مي‌تواند گل‌هاي‌ سر از خاك‌ برنياورده‌ را ببيند و از مرگ‌ پيش‌ از شكفتن‌ آن‌ها غمگين‌ است‌.

آن‌ روز بي‌ آن‌ كه‌ بتوانم‌ با او حرفي‌ بزنم‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌. زيرا به‌ گل‌ها خيره‌ شده‌ بود و هيچ‌ سخن‌ نمي‌گفت‌.

بخش شانزده / بخش هفده / بخش هجده / بخش نوزده

 ...و باز هم شاهزاده کوچولو

-------------------------

پَر

لوله بخاری

ترازو

این اشعار را برای دوستان خود بفرستید

 سرزمینی دیگر

5

نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند.

6

می خواهم بخوابم

خدایا مرا ببخش!

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازی هایم را بشکن،

تا بچه دیگری از آن ها استفاده نکند.

آمین!

چراغی زیر شیروانی


و بدین سان

در

باغ

همه

قصه های عالم

به

رویمان

باز

شد.

...

آنا ماریا ماچادو


پسرک فکر می کرد مادرش هم تا به حال خاک اره ندیده و دلش می خواهد بداند که چه طور چیزی است. فریاد کشید: مامان توی تن او خاک اره است.

اما مادر سرش را تکان داد و گفت: نه، خاک اره نیست.

پسرک با حیرت پرسید: پس چیست؟

_ همان چیزی که من و تو توی تنمان داریم: قلب.

_ خرس های پارچه ای قلب دارند؟

مادر گفت: بله، همه موجودات قلب دارند. همیشه این موضوع را به خاطر داشته باش.

سکوت کیست؟


فرانکی گورکی بهترین بچه عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با بقیه بچه ها قسمت می کرد. صبح که می شد پرنده ها لب پنجره او می آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.

بهترین بچه علم


خدای عزیز!

اسمم اسکار است، ده سال دارم. گربه و سگ و خانه را آتش زدم (و حتی گمان می کنم ماهی های قرمز را در همان آبشان بریان کردم.) این اولین نامه ای است که به تو می نویسم چون تا امروز درس و مشق فرصت این کار را برایم نمی گذاشت.

گل های معرفت


اگر ما زمین خود را به شما واگذاریم

فراموش نکنید

که هوا ارزشمند است

که هوا روح شما را سهیم می کند با زندگی

ما همه سهمی از زمین هستیم


خاطره بزرگ ترین آفریننده تمامی افسانه هاست.

هفده مقاله


آینه شیشه بن بست است.

فراتر از طنز


اگر من معلم بودم، برای فرزندان چنین والدین دلباخته ای، یک آش حسابی می پختم و برای شان می نوشتم:

_« پسر شما ماکسیمیلان، به هیچ دردی نمی خورد. امیدوارم شما کسب و کار خانوادگی داشته باشید تا وقتی ترک تحصیل کرد، دستش را آن جا بند کنید چون جای دیگری کار پیدا نخواهد کرد.»

ماتیلدا


جاودانگی یک اثر از آن رو نیست که یک معنای یگانه را به انسان های گوناگون می قبولاند، بلکه از آن روست که الهام بخش معناهای گوناگون به انسانی یگانه است.

رولان بارت


قابلیت رشد و به کمال رسیدن مائده ای است که انسان با خود می آورد، ولی به رشد رساندن آن ها در گرو شرایطی است که تا حدودی دیگران و جامعه برای او فراهم می کنند.

ثریا قزل ایاغ


چوبی که پینوکیو از آن تراشیده شده است بشریت نام دارد

بندتو کروچه


...و در وافع هیچ کس نمی تواند از شادی های زندگی لذت ببرد، در حالی که بداند_ و برای دانستن کافی است تلوزیون را روشن کرد _ کسانی دارند گریه می کنند، رنج می برند و می میرند، در این نزدیکی ها و یا در دور دست ها، به هر حال روی کره زمین، کره زمین که خانه هایمان یکی است، یک خانه مشترک برای همه.

جانی روداری


ما می دانیم

اگر سرزمین مان را نفروشیم

مرد سپید با سلاح هایش خواهد آمد

و سرزمین مان را به غارت خواهد برد.

اما ما وحشی هستیم!!!

ما همه سهمی از زمین هستیم


سر انگشتانت شکوفه می دهند

تا من ببویمشان

و دستهایت به لب هایم آب

تا زنده بمانم

      چون مادری به کودک خویش.

پابلو نرودا


غم انگیز ترین صحنه ای که به عمرم دیدم

دارکوبی بود که به درخت پلاستیکی نوک می زد.

دارکوب نگاهی به من کرد و گفت:دوست من! درخت هم درخت های قدیم!

چراغی زیر شیروانی


 همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آن گاه که باران را

میزبانی می کند

-----------------

آیا برگ ها همه شبیه هم اند؟

عشق های شان چه طور؟

ساویسا مهوار

تنهایی های عاشقانه


یعنی کودک رازهای دنیای بزرگسالان را در آن کشف کند

و بزرگسال راز ها و خواسته های دنیای پیچیده کودکان را، که نمی شناسد اما فکر می کند می شناسد

و

 این

 پیچیده ترین

 راز

 هنری ست

 به

 نام

ادبیات کودک

ساویسا مهوار


شاهزاده‌ كوچولو دوباره‌ به‌ انديشه‌اي‌ عميق‌ فرو رفت‌ و فكر كرد كه‌ راه‌ به‌ درد چيزهاي‌ ديگري‌ هم‌ مي‌خورد. مثلاً اين‌ كه‌ هر كسي‌ به‌ آن‌ نگاه‌ كند به‌ ياد مي‌آورد كه‌ حتماً بايد روزي‌ باز گردد. و بعد آرزو كرد؛ اي‌ كاش‌ مي‌شد راهي‌ به‌ همين‌ باريكي‌ به‌ سوي‌ خوشبختي‌ كشيد تا هيچ‌ كس‌ راه‌ خوشبختي‌اش‌ را گم‌ نكند.

 ...وبازهم شاهزاده کوچولو


اتفاقاً زیبایی این کتاب از همین جا ناشی می شود. از همین که قصه اش را می دانیم، از همین که می دانیم قصه چگونه پایان می پذیرد.

لذت متن از همین جا سر بر می آورد: زایش دوباره و پیاپی تصویرها به شیوه ای  که من می سازمش.

آن گونه ای که من می خواهمش.

ساویسا مهوار


شاهزاده‌ كوچولو پرسيد: چند وقت‌ است‌ كه‌ خودت‌ را گم‌ كرده‌اي‌؟

ديوانه‌ دور خود چرخيد و گفت‌: ديوانه‌، از وقتي‌ آدم‌ها كف‌ زدند و من‌ چرخيدم‌، كف‌ زدند و من‌ چرخيدم‌ و هنوز هم‌ كه‌ هنوز است‌ من‌ مي‌چرخم‌، ولي‌ ديگر كسي‌ كف‌ نمي‌زند.

شاهزاده‌ كوچولو با خودش‌ گفت‌: گاهي‌ كف‌ زدن‌ هم‌ مي‌تواند بد باشد، ولي‌ با اين‌ حال‌ بعضي‌ وقت‌ها بد نيست‌ چون‌ باعث‌ مي‌شود كه‌ آدم‌ باز گردد و دنبال‌ چيزي‌ بگردد كه‌ هرگز به‌ فكر آن‌ نيست‌.

... و باز هم شاهزاده کوچولو


_ در دنيا بايد مواظب‌ هر چيزي‌ بود تا خطرناك‌ نشود. حتي‌ يك‌ گل‌! آري‌، حتي‌ گلي‌ كوچك‌ هم‌ گاهي‌ مي‌تواند خيلي‌ خطرناك‌ باشد. و آن‌ هنگامي‌ است‌ كه‌ او مثل‌ درخت‌ بائوباب‌ در قلب‌ آدم‌ ريشه‌ زده‌ باشد و آن‌گاه‌ است‌ كه‌ مي‌تواند همه‌ي‌ وجود آدم‌ را فرا بگيرد و هنگامي‌ كه‌ خواسته‌ باشي‌ از او دور شوي‌، تو را به‌ سوي‌ خودش‌ مي‌كشد و اگر مجبور باشي‌ او را ترك‌ كني‌، هميشه‌ غمگين‌ خواهي‌ بود.

... و باز هم شاهزاده کوچولو


لذت متن از همین جا سر بر می آورد:

زایش دوباره و پیاپی تصویرها به شیوه ای  که من می سازمش.

آن گونه ای که من می خواهمش.

ساویسا مهوار