گفتگوهای تنهایی

.دوستان نیکولا کوچولو

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.


تعرفه درج آگهی

نام کتاب: دوستان نیکولا کوچولو

نویسنده: گوسینی

مترجم: امیر حسین مهدی زاده

تصویرگر: سامپه

ناشر: هرمس  88795674

بها: 6000ريال

از همین نویسنده

نیکولا کوچولو

دردسرهای نیکولا کوچولو

زنگ تفریح نیکولا کوچولو

مدرسه نیکولا کوچولو

تعطیلات نیکولا کوچولو

مارسلون ریزه

 

بخش هایی از همین کتاب

ما از راديو حرف زديم

امروز صبح خانم معلم سر كلاس گفت: بچه ها، من يك خبر مهم براي شما دارم؛ در چهار چوب تحقيق بزرگي كه با همكاري بچه هاي مدارس صورت مي گيرد، قرار است كه گزارشگرهای راديو به این جا بيايند تا با شما مصاحبه بكنند.

ما حرفي نزديم چون هيچ كدام  چيزي نفهميده بوديم، بجز آنيان؛ خوب اين هم زياد عجيب نيست چون او عزيز كرده ي خانم معلم و شاگرد اول كلاس است. بنابر اين خانم معلم براي مان توضيح داد كه آقاهايي از راديو مي آيند و از ما سوالاتي مي كنند و همين كار را در همه ي مدارس شهر تكرار مي كنند و امروز هم نوبت ماست.

خانم معلم اضافه كرد: من اميدوارم كه شما بچه هاي سر به راهي باشيد و به سوالات هم با هوشمندي جواب بدهيد.

ما مثل همه دانشمنداني كه مي خواهند در راديو صحبت كنند، عصبي شده بوديم، و خانم معلم مي بايست چند بار با خط كش روي ميزش بزند تا بتواند درس دستور زبان را ادامه بدهد.

مدتي بعد در كلاس باز شد و آقاي مدير همراه با دو تا آقاي ديگر، كه يكي شان يك چمدان دستش بود وارد كلاس شدند. خانم معلم گفت: بر پا!

آقاي مدير گفت: بر جا!

و ادامه داد: فرزندان من، براي مدرسه ي ما افتخار بزرگي است كه از طرف راديو، كه با جادوي امواج و به بركت نبوغ ماركوني، گفته هاي شما را در هزاران خانه پخش مي كند، آمده اند تا برنامه اي ترتيب بدهند. من مطمئنم كه شما قدر اين افتخار را خواهيد دانست و در برابر آن با احساس مسئوليت رفتار خواهيد كرد. در غير اين صورت، پيشاپيش به شما مي گويم كه من هر كس را كه بي نظمي كند تنبيه خواهم كرد! آقايان توضيح خواهند داد كه چه كار بايد بكنيد.

بعد يكي از آقا به گفت كه آن ها درباره ي كارهايي كه ما دوست داريم انجام بدهيم، برنامه هايي كه گوش مي كنيم و چيزهايي كه در مدرسه ياد مي گيريم از ما سوال خواهند كرد. بعد دستگاهي را در دست گرفت و گفت:

_ اين ميكروفون است. شما جلوي آن حرف مي زنيد، خيلي شمرده و بدون اينكه هول بشويد؛ و امشب، درست ساعت هشت مي توانيد صداي خودتان را از راديو بشنويد، چون همه ي حرف ها در این جا ضبط مي شود.

بعد به طرف آقاي ديگر برگشت كه چمدانش را كه دستگاه هايي داخلش بود روي ميز خانم معلم باز كرده بود و دستگاهي هم براي شنيدن روي گوشش گذاشته بود. مثل خلباني كه من تو آن فيلم ديدم؛ كه راديوش كار نمي كرد و به دليل مه زياد ديگر نمي توانست شهري را كه بايد برود پيدا كند و سقوط كرد تو دريا، خيلي فيلم قشنگي بود. آقاي اولي به آن كه دستگاه روي گوشش گذاشته بود گفت: گنجشكي، مي توانيم شروع كنيم؟

آقاي گنجشكي گفت: بله، يك بار امتحان كن.

آقاي ديگر گفت: يك، دو، سه، چهار، پنج؛ خوب است؟

آقاي گنجشكي جواب داد: شروع مي كنيم، كيكي.

 آقاي كيكي هم گفت: خب، كي مي خواهد اول حرف بزند؟

ما همه بلند صدا زديم: من! من! من!

آقاي كيكي خنديد و گفت: اين طور كه معلوم است داوطلب زياد است؛ بنابر اين، من از خانم معلم خواهش مي كنم كه يك نفر را از ميان شما انتخاب كند.

خانم معلم هم، البته، گفت كه بايد با آنيان كه شاگرد اول كلاس است مصاحبه كنند. هميشه همين دردسر را با اين عزيز كرده داريم، مسخره است!

آنيان به طرف آقاي كيكي رفت و آقاي كيكي ميكروفون را جلو صورت او گرفت. آنيان رنگش به شدت پريده بود.

آقاي كيكي گفت: پسرم، ممكن است اسمت را به من بگويي؟

آنيان دهانش را باز كرد ولي چيزي نگفت.

آقاي كيكي گفت: اسمت آنيان است، اين طور نيست؟

آنيان سرش را به علامت مثبت تكان داد.

آقاي كيكي گفت: اين طور كه معلوم است، تو شاگرد اول كلاس هستي، چيزي كه ما دوست داريم بدانيم اين است كه تو در اوقات فراغت براي سرگرمي چه كار مي كني، چه بازي هايي را بيشتر دوست داري... خوب، جواب بده! نبايد بترسي، ببين!

در این جا بود كه آنيان زد زير گريه، او مريض بود و خانم معلم مجبور شد كه به سرعت همراه او از كلاس خارج شود.

آقاي كيكي عرق پيشاني اش را پاك كرد، نگاهي به آقاي گنجشكي انداخت و بعد از ما پرسيد: كسي از شما هست كه از حرف زدن جلو ميكروفن نترسد؟

همه ما فرياد زديم: من! من! من!

آقاي كيكي گفت: خوب، آن كه آن جاست، آن پسر تپل، بيا این جا. درست است... خوب، شروع مي كنيم. پسر جان، اسمت چيست؟

آلسست گفت: آلسست.

آقاي كيكي با تعجب پرسيد: آلششت؟

آقاي مدير گفت: خواهش مي كنم لطف كنيد و با دهان پر حرف نزنيد.

آلسست گفت: خوب، من داشتم نان شيريني مي خوردم كه صدام كردند.

آقاي مدير فرياد زد: نان شيريني؟ پس حالا سر كلاس چيز مي خوري؟ بسيار خوب، عالي است! برو آن گوشه بايست. اين مسئله را بعداً حل مي كنيم. نان شيريني ات را هم بگذار روي ميز!

آلسست آه بلندي كشيد، نان شيريني اش را روي ميز خانم معلم گذاشت و رفت گوشه ي كلاس ايستاد و شروع كرد به خوردن شيريني ديگري كه از جيب شلوارش در آورده بود، در حالي كه آقاي كيكي ميكروفن را با آستينش پاك مي كرد.

آقاي مدير گفت: اين ها را ببخشيد. آن ها خيلي كوچك اند و كمي بازيگوش.

آقاي كيكي كه مي خنديد گفت: عيب ندارد، ما عادت داريم. تو برنامه ي قبلي با كارگران بارانداز كه اعتصاب كرده بودند مصاحبه كرديم. مگر نه، گنجشكي؟

آقاي گنجشكي گفت: روز خوبي بود.

بعد آقاي كيكي او را صدا زد و از او پرسيد: پسر جان، اسمت چيست؟

اود فرياد زد: اود!

و آقاي گنجشكي چيزهايي را كه روي گوشش بود برداشت، و گفت: نه اين قدر بلند. راديو را براي همين اختراع كرده اند؛ براي اين كه بدون فرياد كشيدن صداي آدم در آن دور ها شنيده شود. خوب، دوباره شروع مي كنيم... پسر جان، اسمت چيست؟

اود گفت: خوب، اود. من كه يك بار بهتان گفتم.

آقاي كيكي گفت: نه، نبايد بگويي كه اسمت را قبلاً به من گفتي، من اسمت را مي پرسم و تو هم جواب مي دهي، همين. حاضري گنجشكي؟... شروع مي كنيم... پسر جان، اسمت چيست؟

اود گفت: اود.

ژوفروآ گفت: خودمان مي دانيم.

آقاي مدير گفت: ژوفروآ بيرون!

آقاي كيكي فرياد زد: ساكت!

آقاي گنجشكي كه باز چيزهايي را كه روي گوشش بود برداشته بود گفت: آه! حواست باشد وقتي داد مي زني!

آقاي كيكي دستش را روي چشم هاش گذاشت، لحضه اي صبر كرد، دستش را برداشت و از اود پرسيد: براي سرگرمي چه كار مي كني؟

اود گفت: من تو فوتبال معركه ام. همه را شكست مي دهم.

من گفتم: دروغ نگو، يادت نيست ديروز كه دروازه بان بودي چه بلايي سرت آورديم!

كلوتر گفت: راست مي گويد!

اود گفت: روفوس بي موقع سوت زد!

مكسان گفت: بله، او تو تيم تو بازي مي كرد. من هميشه گفتم كه يك بازيكن نمي تواند هم بازي كند و هم داور باشد، حتي اگر فقط او سوت داشته باشد.

اود پرسيد: دلت مي خواهد يك مشت بزنم تو دماغت؟

و آقاي مدير به او گفت كه روز پنجشنبه بايد در كلاس بماند.

آقاي كيكي گفت كه همه چيز ضبط شده، آقاي گنجشكي هم وسايل را گذاشت تو چمدان و هر دو رفتند.

آن شب، ساعت هشت، تو خانه مان غير از بابا و مامان، خانم و آقاي بلدور، خانم و آقاي نشانكوتاه كه همسايه مان اند، آقاي بارليه و عمو اوژن هم بودند، همه دور راديو نشسته بوديم تا صداي من را از راديو بشنويم.

مامان بزرگ خيلي دير خبر شده بود و نتوانسته بود بيايد. ولي او تو خانه با دوستانش به راديو گوش مي دادند.

بابام كه خيلي به خودش مي باليد، دستي به سرم كشيد و گفت: هه، هه!

همه خوشحال بودند! ولي من نمي دانم چرا ساعت هشت راديو فقط موسيقي پخش كرد.

دلم خيلي براي آقاي كيكي و آقاي گنجشكي سوخت . بيچاره ها بايد خيلي نااميد شده باشند!

5

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Savisa Mahvar Institute All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute