گفتگوهای تنهایی

.هنس کوچولو

درج آگهی

نام کتاب: هنس کوچولو

نویسنده: یانوش کورچاک

مترجم: بهرام حبیبی

ناشر: کارنامه

بها: 75000ريال

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

چرا این کتاب

خوش آمدید

به سرزمین هنس کوچولوی پادشاه خوش آمدید!

پیرترین وزیر گفت:

_ کاری نمی شود کرد، باید صبر کنیم. ولی تا آمدن دکتر می توانید بگویید که اگر سلطان پیر مرد چه کنیم؟

وزیر دادگستری گفت:

_ من  می دانم. اگر سلطانی بمیرد مطالق قانون پسر ارشد او بر تخت می نشیند و به جای او حکومت می کند. به همین علت هم می گویند او جانشین پدر شده است. پس اگر سلطان پیر مرد پسر ارشد او بر تخت می نشیند.

_ ولی سلطان ما فقط یک پسر دارد.

_ بیش از آن هم لازم نیست.

درست، ولی پسر سلطان ما همان هنس کوچولو است. او چگونه می تواند شاه باشد در حالی که هنوز نوشتن بلد نیست؟

وزیر دادگستری گفت: چاره ای نیست...

و اینگونه هنس کوچولوی ده ساله پادشاه می شود.

کورچاک در این کتاب ترسیم کننده ی آرزوی همه کودکانی است که فکر  می کنند اگر شاه می شدند، چگونه همه ی نظم جهان را به سود کودکان تغییر می دادند. و با شجاعت اجازه می دهد تا شخصیت هایش در جهان داستان به همان گونه ای زندگی کنند که می خواهند.

ربودن خوراکی از آشپزخانه سلطنتی

فرار هنس کوچولو و شرکت در جنگ

رفتن هنس کوچولو به سرزمین آدم خوارها

دستگیری همه وزیران لشگری و کشوری

تشکیل نخستین مجلس ترقی کودکان

امضاء پیمان صلح و دوستی با پادشاهان دیگر

...

و در نهایت کورچاک به بزرگسالان نشان می دهد، جهانی که کودکان دوست اش دارند چگونه جهانی است. و ما را به سوی اندیشه ای رهبری می کند که برای ساختن جهانی دوستدار کودکان تلاش کنیم.

5


گروه سنی کتاب

یانوش کورچاک در پیشگفتار کتاب نوشته است: بهتر است بزرگ سال ها کتاب مرا نخوانند. چون که بعضی از فصل هایش برای آن ها نوشته نشده. آن ها نمی توانند تکه هایی از این کتاب را بفهمند و فقط به آن خواهند خندید. ولی اگر اصرار دارند که حتماً آن را بخوانند، امتحانش ضرری ندارد. بزرگ سال ها که حرف گوش نمی کنند. به همین علت هم نمی شود آن ها را از کاری منع کرد. و کیست که بخواهد جلوشان را بگیرد؟

خوب این نظر نویسنده ی این کتاب است. یعنی او معتقد است که این کتاب را برای کودکان نوشته است. و جذابیت داستان هم همین را تایید می کند. ولی با این حال این کتاب 573 صفحه ای می تواند برای بزرگسالان نیز سرگرمی خوبی باشد. به خصوص برای آن ها که بخواهند به یک بار دیگر دوران زیبای کودکی را تجربه کنند. آن هم در لباس کودکی که بر سرزمینی حکومت می کند.

5


بخش هایی از همین کتاب

هنس کوچولو مرتب تکرار می کرد: باید به کارهایم برسم، باید به کارهایم برسم.

اما ابداً علاقه ای در خود نمی یافت. خدمتکار اعلام کرد: بارون فون رآوخ.

و فریتز وارد شد و گفت:

_ فردا نخستین جلسه ی مج_تر ( مجلس ترقی ) پس از تعطیلات است. بی شک اعلیحضرت میل دارند چند کلمه ای خطاب به نمایندگان ایراد بفرمایند.

_ مثلاً چه باید بگویم؟

_ معمولاً سخن پادشاهان در این زمینه است که خیلی خوشحالیم که ملت اراده ی خود را نشان می دهد و بعد آرزوی موفقیت برای مجلس می کنند.

هنس کوچولو گفت: خب باشد. می آیم.

 ولی چندان علاقه ای به رفتن نداشت.

فکر کرد: بی شک خیلی شلوغ خواهد بود و ناخوش آیند وقتی که این همه بچه به من زل بزنند.

ولی بعد دید که بچه ها از سراسر کشور گرد هم آمده اند تا راه بهتری باری کارهای خود بیابند به طوری که همه سرو سامانی داشته باشند و خرسند زندگی کنند، و وقتی که بچه هاییی را که تا همین چند سال قبل همبازی او بدوند شناخت، یک مرتبه احساس قدرتی به او دست داد و سخنرانی قشنگی کرد. گفت:

_ شماها نماینده ی مجلس هستید. تا کنون ن تنها بودم و سعی داشتم طوری حکومت کنم که زندگی خوب باشد. لیکن کار بسیار مشکلی است اگر قرار باشدکه یک نفر به تنهایی تشخیص بدهد که بقیه ی مردم چه احتیاجاتی دارند. اینک این کار برای شما آسان تر است. بعضی دیگر به احتیاجات بچه های روستا آگاهند. کم سن و سال ها در میان شما می دانند که بچه های کوچک چه می خواهند و آن ها که چند سال بزرگ ترند، خواسته های همسالان خود را می دانند. تصور می کنم که روزی بیاند که بچه های سراسر دنیا گرد هم جمع شوند _ همچنان که چندی پیش پادشاهان جهان دور هم نشستند _ و آن وقت بچه های سفید و سیاه و زرد و سرخ خواهند گفت که هر کدام شان چه می خواهند. مثلاً بچه های سیاه پوست کفش یخبازی لازم ندارند. چون که زمین یخ بازی ندارند.

هنس کوچولو گفت: کارگران پرچم سرخ را برداشته اند. شاید خوب باشد که بچه ها هم پرچمی به رنگ سبز بردارند. سبز رنگ جنگل است و بچه ها جنگل را دوست دارند.

همینطور مدتی سخن گفت و نمایندگان گوش می دادند.

درباره این کتاب

رمان هنس کوچولوی پادشاه که چهل و اندی سال پیش نوشته شده است کتابی است به تمام معنی مناسب برای کودکان و نوجوانان. این کتاب پر است از ماجراهای دل انگیز و جزئیات آموزنده و عجب این که با اوضاع زمانه ما تشابهات گیرایی دارد. مطالعه ی دقیق این اثر معیارهایی به دست می دهد که بر اساس آن می توان کتاب های کودکان را ارزیابی کرد. از جمله:

1_ کتاب بچه ها باید توجه بزرگ سالان را نیز جلب نماید، باید آن ها را به نحوی متأثر کند و باید به خردسالان و بزرگسالان کمک کند تا با هم درباره ی خود و دنیای خود صحبت کنند. کتابی که این خاصیت را نداشته باشد بازیچه ای بیش نیست، بازیچه ای که به قول ماریا مونته سوری بزرگ سالان اختراع کرده اند تا بچه ها را از واقعیت دور نگاه دارند.

در این کتاب بسیاری از آرزوها، پرسش ها و شکایت های بچه ها بازگو می شود و چه دردناک خواهد بود اگر بزرگ سالان تاب شنیدن آن ها را نیاورند و چه تأسف انگیز خواهد بود اگر ما به جای کوشش متفق و بهبود اوضاع، اشتباه هایمان را سرسری بگیرم و یا انتقادهایی را که به ما وارد است به دیگران حواله کنیم.

2_ کتاب خوب باید به بچه ها امکان دهد خود را در نقش قهرمان داستان بازشناسند و در این نقش خود را بیازمایند، با قهرمان یکی شوند و به همراه او شکوفا شوند و از مرزهای خویش بگذرند. باید امکان باشد تا بچه ها تمام حالات را در تصور خود مجسم کنند و در هر حالت نتیجه اوضاع را تا به آخر تجربه نمایند.

3_ کتاب خوب باید جهان را آن طور که هست نشان دهد،روابط جالب و اوضاع...

4_ کتاب خوب باید همزمان با توصیف واقعیت زندگی دورنمایی را از امکان جهانی بهتر نشان دهد و راه های وصول به آن را عرضه کند.

کورچاک در این کتاب موفق می شود هدف بسیار تجریدی آزادی و حق خودمختاری را به بچه ها بشناساند و آن ها را در جهت تحصیل آن به حرکت در آورد. بچه هایی که در نخستین اجتماع خود خواسته های نسنجیده و گاه نامعقولی اعلام می داشتند از جمله:

هر بچه ای باید یک ساعت مچی داشته باشد

به بچه ها اجازه بدهید تلفن بکنند

بعد از این کسی حق ندارد ما را ببوسد

ما می خواهیم دیر بخوابیم

من یک سگ می خواهم

...

در سومین اجتماع خود تصمیم هایی می گیرند که کاملا با این ها فرق دارد. مثلا:

معلم ها نباید این قدر خط قرمز در کتابچه های ما بکشند

بزرگ سال ها حق ندارند به بچه ها بخندند و مسخره شان کنند

آن ها نباید مثل معلم ها دایم از ما سوال کنند به خصوص آن چه را که خودشان هم به درستی نمی دانند.

و سرانجام اعلامیه ی بزرگ آن ها به این جمله ختم می شود که:

بچه ها از قانون اطاعت خواهند کرد ولی نه از روی ترس، بلکه چون خودشان می خواهند که نظمی در کار باشد.

5_ علاوه بر این ها یک کتاب خوب باید مشکلاتی را که بر سر راه خواسته های خوب قرار دارد، نشان دهد.

...

5


پیش گفتار

وقتی که من هنوز به شکل این تصویر بودم.

 دلم می خواست شخصاً تمام کارهایی را که در این کتاب نوشته ام، بکنم. ولی بعدها فراموش کردم. حالا من پیر هستم. نه دیگر وقت و قدرت جنگیدن دارم و نه می توانم به قبیله ی آدمخواران بروم. این تصویر را هم به این علت این جا گذاشتم، چون به نظرم آن دورانی مهم آمد که می خواستم شاه باشم. نه اکنون که از زندگی هنس کوچولوی پادشاه می نویسم.

یه نظر من بهتر است تصویر پادشاهان، مسافران سرزمین های ناشناخته و نویسنده ها را از همان دوران کودکی و نوجوانی شان انتخاب کنند. و گرنه ممکن است کسانی تصور کنند که این آدم ها هیچ وقت بچه نبوده اند و عاقل و بزرگ پا به دنیا گذاشته اند. در این صورت فکر می کنند که نمی توانند وزیر یا نویسنده بشوند یا این که به سرزمین های دور دست سفر کنند. در حالی که این فکر ابداً درست نیست.

بهتر است بزرگ سال ها کتاب مرا نخوانند. چون که بعضی از فصل هایش برای آن ها نوشته نشده. آن ها نمی توانند تکه هایی از این کتاب را بفهمند و فقط به آن خواهند خندید. ولی اگر اصرار دارند که حتماً آن را بخوانند، امتحانش ضرری ندارد. بزرگ سال ها که حرف گوش نمی کنند. به همین علت هم نمی شود آن ها را از کاری منع کرد. و کیست که بخواهد جلوشان را بگیرد؟

5


گفتگوهای تنهایی

با خواندن این کتاب، انگار یک بار همه ی زندگی هنس کوچولو را در وجود خود می ریزیم. تلخ و شیرین. تلخ، به خاطر همه ی سختی هایی که می کشد. و شیرین به خاطر همه ی آرزوهایی که در سر دارد، و همه ی کارهای خوبی که می کند. گاه احساس می کنیم که ای کاش به جای او بودیم،  گاه احساس می کنیم که چه خوب که جای او نیستیم و در مکانی امن نشسته ایم و سرگذشت او را می خوانیم.

سرگذشتی زیبا و لذت بخش.

سرگذشتی که هم اینک

همچون خاطره ی پرنده ای زیبا

در دستان ماست.

5


نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند.

6

... فقط امید به آینده می تواند ما را در برابر بدبختی ها و گرفتاری هایی که به ناگزیر در زندگی هر یک از ما وجود دارد و رویاروی ما قرار می گیرد بردبار و توانا سارد.

کودکان به قصه نیاز دارند

هر کودک سالمی نسبت به داستان های خیالی و حیرت انگیز که غیر طبیعی بودن آن ها آشکار است، یک عشق کلی و طبیعی دارد.

جادوگر شهر زمرد

سعی کنید قیافه ی مردم یک شهر را در برابر چنین اتفاقی در نظر بیاورید! بهت زدگی مردم میراپول را در نظر بیاورید وقتی دیدند زندان شهر شان به قصری پر گل، به قصری شگفت انگیز تبدیل شده! قبل از ساعت ده، همه ی مردم شهر از این اتفاق شگفت آور با خبر شده بودند. وسط ظهر، تمام مردم شهر در برابر دیوار دراز پوشیده از گل سرخ و نرده های درخت شده، جمع شده بودند. حتا یک پنجره و یا یک درخت نرده ای، بدون گل نبود. شاخه های نرده های درخت شده بالا رفته بودند، به هم پیچیده بودند و به جای نوک تیز و زشت نرده ها کاکتوس روییده بود.

تیستوی سبز انگشتی

... و به دانشگاه سوربن که یکی از بزرگترین دانشگاه های زمان بود راه یابد و با مبارزه ای سخت و بی امان موفق شود با نام مادام کوری کشف رادیوم را به نام خود در تاریخ علم ثبت کند و دو بار جایزه ی نوبل را دریافت دارد و تمام اسطوره های غیر عادلانه در مورد زنان را بشکند و نابود کند.

هفده مقاله

با خواندن این کتاب انگار به طور معجزه آسایی دل مان خنک می شود. که دخترکی کوچک انتقام همه ی اردک های وحشی را از کسانی می گیرد که تنها و تنها برای لذت بردن در زندگی به سوی پرنده های زیبا و بی دفاع شلیک می کنند.

ساویسا مهوار

آب نبات چوبي شب نما مخصوص شب ها براي خوردن در رختخواب.

قرص عنابي براي پسر همسايه _ اين قرص ها تا يك ماه دندان هاي او را قرمز نگه مي دارد.

براده ي كارامل مخصوص پر كردن دندان – با اين براده ها ديگر نيازي به دندان پزشك نخواهيد داشت.

آرواره چسبان، براي والدين پرحرف.

شيريني جنبشي كه بعد از قورت دادن به شكل دلپذيري در شكم شما مي جنبد.

شكلات نامريي مخصوص كلاس درس.

مداد مكيدني  با پوشش آب نبات.

چارلی و کارخانه ی شکلات سازی

نور جوهر فیلم است، و برای همین است که در سینما _ غالبآً گفته ام _ نور ایدئولوژی، احساس، رنگ، لحن، ژرفا، فضا و روایت است. نور همان چیزی است که می افزاید، پاک می کند، می کاهد، به هیجان می آورد...

فلینی از نگاه فلینی

اگر مردم عادی بخواهند یک اثر را بیش از یک بار بخوانند احتمالاً نویسنده ی آن، نویسنده ی خوبی است.

میخائیل شولوخوف

پینوکیو از شادی آزادی در پوست خود نمی گنجید. هنگامی که از زندان آزاد شد حتی وانایستاد که پشت سرش را هم نگاه کند.

پینوکیو

همه عاشق گل ناشناس شدند، شیفته ی ساقه ی لرزان آن و همگی با لذت عطر آن را استشمام می کردند.

اما یک چیز برای آن ها عجیب تر از خود گل بود، و آن این که عطر گل برای همه کافی بود و برای آن هایی که هم چنان سر می رسیدند، کمتر نمی شد.

بنفشه ای در قطب

... و باز هم شاهزاده کوچولو

بخش یک / بخش دو / بخش سه / بخش چهار /بخش پنج / بخش شش / بخش هفت  /  بخش هشت

8

وقتي شاهزاده كوچولو به پارك برمي‌گشت بچه‌اي را ديد كه با صداي بلند گريه مي‌كند. فكر كرد شايد او هم بتواند درباره‌ي راز گريه كردن آدم‌بزرگ‌ها كمكش كند. در هر صورت او هم روزي براي خود، يك آدم بزرگ خواهد شد. مانند همه‌ي آدم‌بزرگ‌هاي ديگر. بچه تا شاهزاده كوچولو را ديد، ساكت شد. ولي هنوز دو جوي كوچك اشك برگونه‌هاي او جاري بود.

با ديدن شاهزاده كوچولو پرسيد: «تو كي هستي‌؟ چه قدر شكل عروسكي‌!»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «من شاهزاده كوچولو هستم‌. از سياره ديگري آمده‌ام‌.»

بچه پرسيد: «از سياره‌اي ديگر! آمده‌اي چه كار كني‌؟»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «داستانش خيلي طولاني است‌، آمده‌ام دنبال روباه اهلي شده‌ام بگردم‌.»

بچه پرسيد: «خب روباه‌، روباه است‌. روباه اهلي شده ديگر چيست‌؟»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «بله‌، آن هم روباهي است مثل همه روباه‌هاي ديگر. ولي در نظر كسي كه آن را اهلي كرده است‌، زيباترين روباهي است كه حتي در عالم رويا مي‌تواند وجود داشته باشد.»

بچه آهي كشيد و گفت‌:«بايد كار سختي باشد. منظورم اهلي كردن يك روباه است‌.»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «بله كار سختي است‌. ولي بايد صبور بود، اول كمي دورتر از او مي‌نشيني و از گوشه چشم‌، آرام نگاهش مي‌كني بي آنكه حرفي بزني‌، و هر روز كمي نزديكتر مي‌شوي تا آنكه روزي به او برسي و آنگاه روباهي اهلي شده داري‌.»

بچه گفت‌: «خب اينكه كار سختي نيست‌، هر كسي مي‌تواند روباهي را اهلي كند.»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «ظاهرش ساده است‌. ولي وقتي مجبور باشي روزها از گوشه چشم نگاهش كني و هيچ حرفي نزني‌، احساس مي‌كني كم كم دارد در دلت ريشه مي‌زند. و آنگاه آهنگي زيبا را از درونت مي‌شنوي كه «بسيار آرام فرياد مي‌زند»، «دوستت دارم‌» و آنگاه همه هستي در برابر چشمانت ظاهر مي‌شوند و ترا تشويق مي‌كنند كه «دوستت دارم‌» را بسيار آرام فرياد بزني‌. ولي تو بايد صبور باشي و هيچ حرفي نزني‌. زيرا همه چيز خراب خواهد شد و از همه مهمتر اينكه هنوز كسي نمي‌داند چگونه مي‌توان جمله «دوستت دارم‌» را «آرام فرياد زد.» و اگر بتواني همه اين رنجها را تحمل كني آنگاه روباهي اهلي شده خواهي داشت‌.»

بچه گفت‌: «درست است‌، فهميدم‌، درست مثل عروسكي كه من داشتم‌.»

شاهزاده كوچولو پرسيد: «عروسكي كه تو داشتي‌؟ يعني ديگر آنرا نداري‌؟»

در اين موقع دوباره اشك بر گونه‌هاي بچه جاري شد. با پشت دست صورتش را پاك كرد و گفت‌: «او گم شده است‌، گم شده است‌.»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «خب مي‌تواني بروي دنبالش بگردي‌، من مطمئنم كه او هم دنبال تو مي‌گردد.»

بچه همان طور كه گريه مي‌كرد گفت‌: «ولي ديگر فكر نمي‌كنم پيدايش كنم‌. چون الان سه روز است كه دنبال او می گردم، سه روز!»

شاهزاده كوچولو گفت‌: «ولي مطمئنم كه او روزي باز خواهد گشت تا ترا جستجو كند.»

در اين لحظه شاهزاده كوچولو مي‌خواست بپرسد وقتي آدم‌بزرگ‌ها با خودشان حرف مي‌زنند، چه مي‌گويند؟ ولي به نظرش رسيد كه بايد اين سوال را بطور ديگري بپرسد: «راستي‌، تو فكر مي‌كني چرا آدم‌ها گريه مي‌كنند؟»

بچه بي آنكه فكر كند، گفت‌: «خب معلوم است‌، حتماً عروسك اهلي شده‌شان را گم كرده‌اند.»

و باز شروع كرد به گريه كردن و دوباره ادامه داد: «و اگر عروسك اهلي شده‌شان را پيدا كنند، هرگز گريه نخواهند كرد.»

شاهزاده كوچولو به سمت پارك به راه افتاد. و با خود فكر كرد؛ شايد اين كوتاهترين‌، درستترين و با ارزشترين جوابي است كه بتوان در مورد راز گريه كردن آدم‌ها پيدا كرد و درباره آن انديشيد.

 بخش نه / بخش ده / بخش یازده / بخش دوازده / بخش سیزده / بخش چهارده

بخش پانزده / بخش شانزده / بخش هفده / بخش هجده / بخش نوزده

 ...و باز هم شاهزاده کوچولو

5

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Savisa Mahvar Institute All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute