گفتگوهای تنهایی

.ما همه سهمی از زمین هستیم

درج آگهی

نام کتاب: ما همه سهمی از زمین هستیم

نویسنده: سیاتله

مترجم: امید خادم صبا

تصویرگر: علی بوذری

ناشر: شول 77870614

بها: 5500ريال

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

بخش هایی از متن همین کتاب

مقدمه

ایالت واشنگتن که در شمال غربی آمریکا قرار دارد، زمانی زادگاه سرخپوستان دوامیش ( duwamish ) بود. ملتی که خودشان را _ مثل تمام سرخپوستان دیگر _ سهمی از طبیعت می دانستند، احترام آن ها به طبیعت و گرامی داشتن آن نشان می دهد که آن ها از نسل ها پیش با طبیعت در یک هماهنگی آرامش بخش زندگی می کرده اند.

در سال 1855 چهاردهمین رئیس جمهور ایالت متحده ی امریکا دمکراتیک پایرسه، به دوامیش ها تقاضای واگذاری و فروش سرزمین شان و سکنی در رزروات را ارسال داشت. برای سرخپوستان درک این تقاضا چندان آسان نبود. آن ها از خود می پرسیدند چگونه می تواند زمین را بخرد و یا بفروشد؟ این امر در عقیده ی سرخپوستان جایی نداشت چرا که انسان را مالک زمین، آسمان، تازگی هوا و یا درخشندگی آب های زلال نمی دانستند.

سیاتله رئیس قبیله ی دوامیش جواب نامه ی رئیس جمهور امریکا را با قطعه ای ادبی داد که شما آن را در صفحات این کتاب می خوانید. قطعه ای پر از امید و حقایق، حقایقی که امروز بعد از 130 سال کم کم آشکار می شود. « کلمات من _ چنان که سیاتله می گوید _ چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد... » اما کلماتش طنینی در گوش های سفید پوستان نداشت و ملتش درک تمدن ایشان را نداشتند. از ملتش چیزی باقی نگذاشتند و به کلماتش اهمیتی داده نشد.

امروز بعد از 130سال حقیقت آن ها به سان ستارگانی که از دور دست سوسو می زنند، کم کم نزدیک می شوند و آشکار می شوند. ستارگانی که امروز ناخواسته شاهد نابودی آرام زمین هستند. شاید هنوز دیر نباشد اگر به آن ها گوش فرا دهیم.

شاید؟؟؟


سخنان

رئیس قبیله ی بزرگ در واشنگتن

خبری فرستاد، که آرزوی خرید سرزمین ما را دارد!

رئیس قبیله ی بزرگ

حرف هایی هم از دوستی و نیت های خوب برای ما زده است!

این لطف اوست

چرا که ما می دانیم، او نیازی به دوستی با ما ندارد.

اما ما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد

زیرا که می دانیم، اگر سرزمین مان را نفروشیم.

شاید مرد سفید با سلاح هایش بیاید

و از ما بگیرد سرزمین مان را

ولی چگونه می شود آسمان را، گرمای زمین را خرید

و یا به فروش رساند؟

تصور این امر برای ما بیگانه است.

اگر ما تازگی هوا و یا زلالی آب ها را صاحب نباشیم.

چگونه می توانیم آن ها را به فروش برسانیم؟

با این همه ما تصمیم خودمان را خواهیم گرفت

و آن چه را که رئیس سیاتله می گوید

می تواند رئیس بزرگ در واشنگتن به آن اعتماد کند.

آن چنان سخت و آهنین

که برادر سپید به تکرار فصول باور دارد.

کلمات من چون ستارگانی هستند

که هرگز غروب نخواهند کرد،

هر قسمت این سرزمین برای خلق من مقدس است.

هر درخشندگی و برق برگ های کاج

هر ساحل ماسه ای

هر مه در جنگل های تاریک

هر روشنی

زمزمه ی کوچک ترین حشرات

در اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است.

هر شیره ای که در درختی شکل می گیرد،

حامل خاطرات مرد سرخ است.

مردگان مرد سپید، سرزمین زادگاهشان را فراموش کرده اند.

هنگامی که می میرند، در زیر ستارگان تجزیه می شوند.

اما مردگان ما این زمین با شکوه را فراموش نخواهند کرد.

زیرا که زمین برای مرد سرخ مادریست.

و ما تمامی سهمی از او

و او تمامی سهمی از ماست.

خوشبوترین گل ها خواهران ما هستند.

آهو، اسب، عقاب بزرگ، برادرانمان.

صخره ای ترین قله ها

زیباترین بیشه ها

گرمای بدن اسب های کوچک

و گرمای بدن انسان ها

همه و همه به خانواده بزرگ تعلق دارند.

و چنین است، اگر رئیس بزرگ در واشنگتن خبری می فرستد.

که آرزوی خرید سرزمین ما را در سر می پروراند

انتظار زیادی از ما دارد.

رئیس قبیله بزرگ، به ما می گوید

که برایمان مکانی در نظر گرفته

تبعیدگاهی که در آن جا می توانیم

آسوده و راحت به زندگی مان ادامه دهیم.

...

اگر ما این زمین را به شما واگذاریم

باید بدانید که

آن مقدس است

و به کودکان تان بیاموزید

که آن مقدس است

...

تنها نظر به شهرهای شما در چشم مرد سرخ

دردیست.

شاید برای این که مرد سرخ یک وحشی است

و چیزی نمی فهمد!

هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد

هیچ مکانی تا در آن بتوان

جوانه زدن برگ ها را در بهار دید

و یا زمزمه ی حشرات را شنید

شاید تنها به این دلیل که من یک وحشی هستم

و چیزی نمی فهمم؟!

این هجویات دشنامی است در گوش های ما

چه چیز دیگر در زندگیست

اگر انسان

فریاد تنهایی گنجشک

و یا مناقشه ی غوکان برکه را در شب نشنود؟

من یک سرخپوستم و این را نمی فهمم

یک سرخ پوست صدای لطیف باد

که سطح برکه را نوازش می دهد

دوست دارد

و بوی باد که پاکیزه می شود

از باران ظهر

و یا سنگین می شود

از بوی درختان کاج

هوا برای مرد سرخ ارزشمند است

چرا که تمامی موجودات

از همان هوا تنفس می کنند

حیوان

درخت

انسان

در این تنفس مشترکند.

...

اگر ما زمین خود را به شما واگذاریم

فراموش نکنید

که هوا ارزشمند است

که هوا روح شما را سهیم می کند با زندگی

...

به فرزندان تان بیاموزید که خاک زیر پایشان

خاکستر پدران ماست

تا به سرزمین شان احترام بگذارند

به آن ها بگویید که زمین از روح اجداد ما اشباح شده است.

به کودکان تان بیاموزید

زمین مادر ماست

هر آن چه زمین مبتلا می شود

مبتلا می شوند فرزندان زمین هم

...

پیشنهاد مرد سپید،

خرید سرزمین مان ر اندیشه خواهیم کرد.

اما مردمان ما خواهند پرسید

که مرد سپید واقعاً چه می خواهد؟

چگونه می توان آسمان را

گرمای زمین را

و یا سرعت آهوان را خرید؟

چگونه این ها را ما به شما بفروشیم؟

و شما چگونه می توانید آن ها را از ما بخرید؟

...

ما می دانیم

اگر سرزمین مان را نفروشیم

مرد سپید با سلاح هایش خواهد آمد

و سرزمین مان را به غارت خواهد برد.

اما ما وحشی هستیم!!!

مرد سپید چندی

در قله های قدرت خود باور کرده است

که خود خدایی ست

و زمین از آن او.

...

5


همیشه نگاهت را دوست دارم

همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آنگاه که باران را

میزبانی می کند

ساویسا مهوار

تنهایی های عاشقانه

5

نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند.

می خواهم بخوابم

خدایا مرا ببخش!

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازی هایم را بشکن،

تا بچه ی دیگری از آن ها استفاده نکند.

آمین!

چراغی زیر شیروانی

و بدین سان

در باغ

همه قصه های عالم

به رویمان

باز شد.

...

آنا ماریا ماچادو

پسرک فکر می کرد مادرش هم تا به حال خاک اره ندیده و دلش می خواهد بداند که چه طور چیزی است. فریاد کشید:

_ مامان توی تن او خاک اره است.

اما مادر سرش را تکان داد و گفت:

_ نه، خاک اره نیست.

پسرک با حیرت پرسید:

_ پس چیست؟

_ همان چیزی که من و تو توی تنمان داریم: قلب.

_ خرس های پارچه ای قلب دارند؟

مادر گفت:

_ بله، همه ی موجودات قلب دارند. همیشه این موضوع را به خاطر داشته باش.

سکوت کیست؟

فرانکی گورکی بهترین بچه ی عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با بقیه ی بچه ها قسمت می کرد. صبح که می شد پرنده ها لب پنجره ی او می آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.

بهترین بچه علم

خدای عزیز!

اسمم اسکار است، ده سال دارم. گربه و سگ و خانه را آتش زدم (و حتی گمان می کنم ماهی ها ی قرمز را در همان آبشان بریان کردم.) این اولین نامه ای است که به تو می نویسم چون تا امروز درس و مشق فرصت این کار را برایم نمی گذاشت.

گل های معرفت

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Smahvar.com All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute