گفتگوهای تنهایی

.مدرسه نیکولا کوچولو

درج آگهی

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

نام کتاب: مدرسه نیکولا کوچولو

نویسنده: گوسینی

مترجم: امیر حسین مهدی زاده

تصویر گر: سامپه

ناشر: هرمس  88795674

بها:10000ريال

از همین نویسنده

نیکولا کوچولو

دردسرهای نیکولا کوچولو

دوستان نیکولا کوچولو

زنگ تفریح نیکولا کوچولو

تعطیلات نیکولا کوچولو

مارسلون ریزه

بخش هایی از همین کتاب

خاطرات شيرين

ما امشب شام مهمان داريم. ديروز بابا خوشحال از راه رسيد و به مامان گفت كه در خيابان اتفاقي دوست قديمي اش لئون لابير را ديده، كه سال ها او را نديده بود. بابا توضيح داد كه:

_ لئون از دوست هاي دوران بچگي من است، ما با هم مدرسه مي رفتيم. چقدر خاطرات شيرين با هم داريم! من او را فردا شام دعوت كردم خانه.

دوست بابا قرار بود ساعت هشت برسد اما ما از ساعت هفت آماده بوديم. مامان مرا خوب شسته بود و كت و شلوار آبي رنگي تنم كرده بود و به موهايم هم كلي روغن زده بود، چون اگر نمي زد موهاي پشت سرم سيخ مي ايستاد. بابا خيلي به من سفارش كرده بود كه بايد عاقل باشم و سر ميز شام تا از من سوالي نكرده اند حرف نزنم، و این که بايد خوب به حرف هاي دوستش لئون گوش كنم كه به گفته ي بابا آدم بي نظيري بود و در زندگي اش خيلي موفق، و اين از همان دوره ي مدرسه معلوم بوده است چون آدم هايي مثل او ديگر پيدا نمي شوند. و بعد زنگ در به صدا در آمد.

بابا رفت و در را باز كرد و يك آقاي چاق و سرخ وارد شد.

بابا داد زد: لئون!

آقاي چاق هم داد زد: دوست قديمي!

و بعد شروع كردند روي شانه ي همديگر زدن اما خوشحال به نظر مي رسيدند، نه مثل وقتي كه بابا و آقاي بلدور كه همسايه مان است و خيلي دوست دارد بابا را اذيت كند روي شانه ي همديگر مي زنند.

بعد از آن بابا برگشت و به مامان كه لبخند بزرگي روي صورتش نقش بسته بود و تازه از آشپزخانه بيرون آمده بود رو كرد و گفت:

_ لئون، ايشان خانم من هستند. ايشان هم لئون لابير هستند.

آقاي لابير گفت كه خيلي خوشوقت است.

بعد بابا به من اشاره كرد كه جلو بروم و گفت: اين هم نيكولا، پسر من است.

آقاي لابير با ديدن من قيافه ي خيلي متعجبي به خودش گرفت، چشم هايش را گرد كرد و سوتي كشيد و گفت: ولي اين كه يك پسر بزرگ است! مرد شده ديگر! مدرسه مي روي؟

و دستش را لاي موهاي من برد و خواست آن ها را به هم بريزد و بخندد. من ديدم كه مامان زياد از اين كار خوشش نيامد. به خصوص وقتي كه آقاي لابير دستش را نگاه كرد و پرسيد: چي به سر اين بچه ماليده ايد؟

بابا قبل از آن كه مامان بتواند جواب بدهد به سرعت پرسيد: به نظرت شبيه من است؟

آقاي لابير گفت: بله كاملاً شبيه توست، فقط موهاش بيشتر است و شكمش كوچكتر!

و قاه قاه زد زير خنده.

بابا هم خنديد، اما يواش تر و مامان گفت كه: بفرماييد سر ميز.

مامان به من زيتون و بيسكويت شور داد، از آن خيلي خوشم آمد.

بابا ليوان نوشيدني اش را بلند كرد و گفت: يادش به خير، چه خاطرات خوشي داشتيم، لئون.

آقاي لابير گفت: يادش به خير، رفيق.

و محكم زد پشت بابا طوري كه ليوان از دست بابا افتاد روي فرش.

مامان گفت: عيب ندارد.

آقاي لابير گفت: آره، زود خشك مي شود.

و بعد نوشيدني اش را تمام كرد و به بابا گفت: خنده ام مي گيرد وقتي تو را در نقش يك پدر پير مي بينم.

بابا كه ليوانش را دوباره پر كرده بود، قيافه اش در هم رفت و گفت: پير، نه بابا، ديگر شورش نكن، ما كه همسن ايم.

آقاي لابير گفت: نخير، يادت نيست، توي كلاس، سن تو از همه بيشتر بود!

مامان گفت: لطفاً بفرماييد سر ميز!

سر ميز نشستيم و آقاي لابير كه رو به روي من نشسته بود، گفت: تو چرا حرف نمي زني؟ خيلي ساكتي.

من جواب دادم: شما بايد از من سوال كنيد تا من بتوانم حرف بزنم.

اين حرف من آقاي لابير را حسابي به خنده انداخت و صورتش از خنده سرخ شد، حتي سرخ تر از قبل و باز هم ضزبه هاي محكمي زد اما اين بار روي ميز، طوري كه ليوان ها به لرزه درآمد.

آقاي لابير وقتي خنده اش تمام شد به بابا گفت كه من خيلي خوب تربيت شده ام و بابا گفت كه اين طبيعي است.

آقاي لابير گفت: خلاصه، اگر درست يادم باشد، تو خيلي شيطان بودي.

بابا جواب داد: نان بردار.

مامان پيش غذا را آورد و ما شروع كرديم به خوردن.

آقاي لابير پرسيد: خوب، نيكولا، تو مدرسه شاگرد خوبي هستي؟

و لقمه اش را قورت داد.

از آنجا كه ازم سوال شده بود و من مي توانستم جواب بدهم، گفتم: پوف!

_ چون بابات بچه ي شيطاني بود! يادت هست پيرمرد؟

بابا به موقع و با مهارت جا خالي داد تا ضربه آقاي لابير بهش نخورد.

بابا خيلي حال خوشگذراني نداشت اما اين مانع شوخي هاي آقاي لابير نمي شد.

_ يادت هست آن دفعه كه قوطي جوهر را تو جيب ارنست خالي كردي؟

بابا نگاهي به آقاي لابير و نگاهي به من انداخت و گفت: قوطي جوهر؟ ارنست؟ ... نه، يادم نمي آيد.

آقاي لابير داد كشيد: آره بابا! همان كه چهار روز به خاطرش از مدرسه اخراج شدي! مثل آن دفعه كه روي تخته سياه نقاشي كشيده بودي، يادت هست؟

مامان گفت: يك برش ديگر ژامبون مي خوريد؟

من از بابا پرسيدم: ماجراي نقاشي روي تخته سياه چي بوده؟

بابا بنا كرد به داد زدن و روي ميز كوبيدن و به من گفت كه بهم سفارش كرده بوده كه سر شام مؤدب باشم و سؤال هم نكنم.

_ ماجراي تخته سياه اين بود كه بابات كاريكاتور خانم معلم را روي تخته كشيد و درست وقتي كه نقاشي اش تمام شد خانم آمد سر كلاس! و بابات هم سه تا صفر كله گنده گرفت!

به نظرم اين ماجرا خيلي خنده دار بود اما قيافه ي بابا را كه ديدم فهميدم الان نبايد بخندم. خيلي خودم را نگه داشتم كه نخندم و صبر كنم تا وقتي تو اتاق تنها شدم بخندم اما آسان نبود.

مامان كباب را آورد و بابا شروع كرد به تكه تكه كردن آن.

آقاي لابير پرسيد: هشت هفت تا؟

جواب دادم: پنجاه و شش تا!

(همين امروز تو مدرسه ياد گرفته بودم، چه شانسي!)

آقاي لابير فرياد كشيد: آفرين! باعث تعجب است، چون رياضي بابات...

داد بابا بلند شد چون نزديك بود انگشتش را به جاي كباب ببرد. بابا انگشتش را مي مكيد و آقاي لابير كه واقعاً خيلي شاد و شنگول بود همچنان قاه قاه مي خنديد و به بابا مي گفت كه هنوز هم مثل آن وقت ها دست و پا چلفتي است، مثل قضيه ي توپ و پنجره ي كلاس. من كه ديگر جرئت نكردم بپرسم قضيه ي توپ و پنجره چي بوده ولي حدس زدم بابا با توپ شيشه ي پنجره ي كلاس را شكسته بوده.

مامان به سرعت دسر آورد. هنوز كباب روي چنگال آقاي لابير بود كه بنگ! كيك خامه اي از راه رسيد.

مامان گفت: ما را ببخشيد ولي بچه بايد سر ساعت بخوابد.

بابا گفت: درست است، نيكولا عجله كن دسرت را بخور و برو تو تختت. فردا مدرسه داري.

من پرسيدم: بابام پنجره را شكست؟

كار اشتباهي كردم، چون بابا از عصبانيت قرمز شد و بهم گفت كه اگر نمي خواهم از كيك محروم بشوم زودتر آن را بخورم.

آقاي لابير گفت: شكست، چه جور هم شكست! تازه يك صفر كله گنده براي نمره ي انضباتش گرفت!

بابا دادكشيد: هي! توي تخت!

و از پشت ميز بلند شد و زير شانه هايم را گرفت و مرا از زمين بلند كرد و گفت: يالا! يالا!

من هنوز داشتم كيك مي خوردم، از آن كيك هاي خامه اي كه دوست دارم و روش گيلاس دارد و خوب معلوم است وقتي سر كيك خوردن آدم شوخي اش بگيرد، كيك مي افتد. و كيك خامه اي افتاد روي كت بابا، اما بابا آن قدر مي خواست مرا بخواباند كه هيچي نگفت.

مدتي بعد صداي مامان و بابا را شنيدم كه به اتاقشان مي رفتند.

مامان گفت: واي كه چقدر خاطرات مشترك شيريني داشتيد!

بابا كه معلوم بود حال خوشي ندارد گفت: ديگر حرفش را نزن، من كه حاضر نيستم ديگر ريخت اين لئون را ببينم.

به نظر من كه خيلي حيف است كه ديگر آقاي لابير را نبينيم، آخر خيلي با نمك بود.

تازه من امروز تو مدرسه يك صفر گرفتم، اما بابام بهم هيچي نگفت.

5

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Savisa Mahvar Institute All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute