گفتگوهای تنهایی

.نیکولا کوچولو

درج آگهی

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

نام کتاب: نیکولا کوچولو

نویسنده: گوسینی

مترجم: ویدا سعادت

تصویرگر: سامپه

ناشر: هزمس 88795674

بها: 6800ريال

A Letter to a Friend


از همین نویسنده

دوستان نیکولا کوچولو

دردسرهای نیکولا کوچولو

زنگ تفریح نیکولا کوچولو

مدرسه نیکولا کوچولو

تعطیلات نیکولا کوچولو

مارسلون ریزه

چرا این کتاب

گوسینی کودکان را به ما نشان می دهد، و همچنین معصومیت های شان را، که چگونه در زیر بار قواعد و قوانین ما بزرگسالان نادیده گرفته می شوند.

این کتاب پیش از آنکه کتابی باشد جالب و خواندنی برای کودکان، کتابی است که بزرگسالان باید آن را بخوانند تا به رازهای نهان کودکان و دنیاهای درون شان آگاهی یابند. کودکانی که گاه می خواهند با ما سخن بگویند، اما نمی توانند. و همه ی حرف های شان را در پس قطره های اشک پنهان می کنند. پنهان می کنند که شاید، ما هرگز بر گستره ی خیال آن ها دست نیابیم. و شاید بدین سان لذت یگانه بودن را در دنیای خویش تجربه می کنند.

بیایید اندکی به این جمله ها بیندیشیم:

البته من خودم هم

گاهی گریه می کنم،

ولی برای چیزهای مهم...

( از متن کتاب )

پس می توان برای چیزهای مهم گریه کرد.

مثل آن بار که گلدان مهمانخانه شکست

و بابام دعوام کرد،

و بیخود دعوام کرد.

من که از قصد آن را نشکسته بودم.

وانگهی آن گلدان خیلی زشت بود.

البته می دانم که بابام خوشش نمی آید

که من توی خانه توپ بازی کنم،

ولی خوب بیرون باران می آمد.

به نظر می رسد که این جمله ها نه نگارش قطار وار واژه ها، که تصویرهایی اند که گوسینی، به نمایندگی از سوی همه ی کودکان دنیا، از ذهن کودکی به نام نیکولا کوچولو تصویر برداری کرده است، تا بتواند صدای کودکان را به گوش بزرگسالان برساند. به گوش بزرگسالانی که فکر می کنند صدای کودکان را می شنوند، ولی هرگز نمی شنوند. و به آن توجه ای ندارند.

این کتاب و چهار کتاب دیگری که از همین نویسنده به چاپ رسیده است شامل مجموعه داستان ها ی کوتاهی است که هر یک به نوعی بازتابی است از جهان زیبای کودکان و به همین دلیل هم به شدت مورد توجه کودکان قرار گرفته است و هم اینک یکی از مجموعه های موفق ادبیات کودکان در جهان به شمار می رود.


گروه سنی کتاب

این کتاب نیز مانند همه ی کتاب های خوب کودکان کتابی است که باید علاوه بر کودکان همه ی بزرگسالان نیز آن ها را بخوانند. چرا که رازهای مگوی کودکان را برای بزرگسالان باز گو می کند. و همچنین دنیای مشترک زیبایی را بین آن ها ایجاد می کند.

5


بخش هایی از متن همین کتاب

  • عکس یادگاری

  • «کابوی»ها

  • بویون

  • فوتبال بازی

  • بازرس داشتیم

  • رکس

  • جوجو

  • دسته گل زیبا

  • کارنامه

  • لویزت

  • تمرین پیشواز از وزیر

  • من سیگار می کشم

  • بند انگشتی

  • دوچرخه

  • من مریض می شوم

  • خیلی بهمان خوش گذشت

  • معاشرت من با آنیان

  • آقای بوردناو آفتاب دوست ندارد

  • من از خانه مان رفتم

5


لویزت

وقتی مادرم گفت که بعد از ظهر یکی از دوست هاش با دخترش می آید خانه ی ما خوشحال نشدم. من دختر ها را دوست ندارم. آخر، بازی بلد نیستند، فقط بلدند عروسک بازی کنند یا ادای فروشنده ها را در بیاورند، و تا چیزی می شود می زنند زیر گریه. البته من خودم هم گاهی گریه می کنم، ولی برای چیزهای مهم، مثل آن بار که گلدان مهمانخانه شکست و بابام دعوام کرد، و بیخود دعوام کرد. من که از قصد آن را نشکسته بودم. وانگهی آن گلدان خیلی زشت بود. البته می دانم که بابام خوشش نمی آید که من توی خانه توپ بازی کنم، ولی خوب بیرون باران می آمد.

مامان گفت: باید با لویزت خیلی مهربان باشی، دختر کوچولوی قشنگی است و ازت می خواهم که بهش نشان بدهی که چه بچه ی با تربیتی هستی.

وقتی که مامان می خواهد نشان بدهد که من بچه ی با تربیتی هستم، بهم لباس آبی و پیراهن سفیدی می پوشاند، و من ریخت یک دلقک را پیدا می کنم. به مامان گفتم که من بیشتر دلم می خواهد که بل دوست هایم بروم فیلم کابوی تماشا کنم، ولی مامان، مثل وقت هایی که خیال شوخی کردن ندارد، بهم چشم غره رفت.

مامان گلت: از تو خواهش می کنم که با این دختر کوچولو بد رفتاری نکنی، و گرنه من می دانم و تو، فهمیدی؟

ساعت چهار بعد از ظهر، دوست مامان با دخترش آمد.

دوست مامان مرا بوسید و مثل همه بهم گفت که پسر بزرگی هستم. بعد هم گفت: این لویزت است.

لویزت و من به هم نگاه کردیم. لویزت موهای بور بافته ای داشت با چشم های آبی و یک دماغ سرخ و یک پیراهن قرمز. به جای دست دادن، به سرعت به هم انگشت دادیم. مامان برای همه چای آورد و من خیلی خوشحال شدم. برای این که وقتی کسی برای خوردن چای و شیرینی می آید خانه مان، شیرینی شکلات داریم و می توانیم دو تا شیرینی برداریم. چای شیرینی که می خوردیم، لویزت و من هیچ با هم حرف نزدیم. چای و شیرینی مان که تمام شد، مامان گفت: خب بچه ها بروید بازی کنید. نیکولا، لویزت را ببر توی اتاقت و اسباب بازی های قشنگت را بهش نشان بده.

مامان این را با یک لبخند بزرگ گفت. ولی همراهش یک چشم غره هم به من رفت که بهتر بود با این چشم غره حساب کار خودم را بکنم. لویرت و من رفتیم توی اتاق من، و آن جا نمی دانستم چی بهش بگویم. ولی لویزت می دانست چی به من بگوید و گفت: تو ریختت مثل میمون است.

از این حرفش خوشم نیامد. این بود که بهش جواب دادم: و تو یک دختر بی تربیتی!

و لویزت یک سیلی زد توی صورتم.

می خواستم گریه کنم. ولی جلو گریه ام را گرفتم. برای این که مامان ازم خواسته بود که با تربیت باشم. این بود که یکی از موهای بافته اش را گرفتم و کشیدم. او هم با پا زد روی قوزک پام. اینجا دیگر مجبور شدم بگویم: آخ.آخ.

برای اینکه پام خیلی درد گرفته بود. خواستم یک سیلی بزنم توی صورتش که حرف را عوض کرد و گفت: آخر این اسباب بازی هایت را به من نشان نمی دهی؟

داشتم بهش می گفتم که این اسباب بازی ها مال پسرهاست که چشمش به خرس پشمالو افتاد که من یک روز با تیغ ریش تراش بابام نصف موهاش را تراشیده بودم. فقط نصف موهاش را تراشیده بودم. برای این که تیغ ریش تراش بابام دیگر کند شده بود و از کار افتاده بود. لویزت از من پرسید: تو عروسک بازی می کنی؟

و بنا کرد به خندیدن. من می خواستم موی بافته اش را بگیرم و بکشم و لویزت هم دستش را بلند کرده بود که بزند توی صورتم که در باز شد و مامان هامان آمدند تو. مامان گفت: خوب بچه ها دارید بازی می کنید؟

لویزت چشمانش را گشاد کرد و گفت: بله، خانم!

و بعد تند و تند پلک زد و مامان بوسیدش و گفت: به به! چه دختر نازی! مثل یک تکه ماه است!

و لویزت هم همان طور یک ریز پلک هاش را به هم می زد. مامانم به من گفت:

_ آن کتاب قشنگ های عکس دارت را به لویزت نشان بده.

و مامان ها هر دو از اتاق رفتند بیرون.

من کتاب هایم را از توی گنجه در آوردم و آن ها را به لویزت دادم، اما لویزت به آن ها نگاه نکرد و انداخت شان روی زمین، حتی آن کتابی را که یک عالم عکس سرخپوست داشت و خیلی عالی بود. لویزت گفت: من از این کتاب هات خوشم نمی آید. یک چیز جالب تر نداری؟

و آن وقت توی گنجه نگاه کرد و چشمش افتاد به هواپیمای من که خیلی قشنگ بود، کوکی بود و رنگش هم سرخ بود و پرواز هم می کرد. گفتم:

_ نه، این را بگذار باشد، این مال دخترها نیست. این هواپیمای من است!

و سعی کردم که آن را از دستش بگیرم، ولی لویزت خودش را کنار کشید و گفت:

_ من مهمان تو هستم، حق دارم با همه اسباب بازی های تو بازی کنم. اگر نگذاری مامانم را صدا می کنم. آن وقت می بینیم که کداممان حق داریم!

من نمی دانستم چه کار کنم. نمی خواستم هواپیمایم را بشکند. ولی نمی خواستم هم که مامانش را صدا بزند. برای این که آن وقت شری به پا می شد. همان طور که من ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم، لویزت پروانه ی هواپیما را چرخاند و کوکش کرد و بعد آن را از پنجره ی اتاق من که باز بود انداخت هوا و هواپیما رفت.

من داد زدم: ببین چه کار کردی! هواپیمام گم شد!

و بنا کردم گریه کردن. لویزت گفت: نه، احمق هواپیمایت گم نشده، نگاه کن، افتاده توی باغ. حالا می رویم می آریمش.

ما رفتیم توی اتاق مهمانخانه و من از مامانم خواهش کردم که اجازه بدهد برویم توی باغ بازی کنیم. مامان گفت که هوا خیلی سرد است ولی لویزت دوباره پلک هایش را به کار انداخت و گفت که دلش می خواهد گل های قشنگ پارک را تماشا کند. آن وقت مامانم گفت که دختر نازی است و بعد گفت که باشد. ولی به شرط این که خودتان را خوب بپوشانید. من باید این به هم زدن پلک ها را یاد بگیرم. انگار خیلی کارها می کند!

توی باغ که رفتیم من هواپیما را برداشتم. خوشبختانه چیزیش نشده بود. لویزت به من گفت: خب حالا چه کار کنیم؟

گفتم: من نمی دانم، تو می خواستی گل ها را تماشا کنی، خوب تماشا کن. این جا یک عالم گل هست.

ولی لویزت گفت که هیچ اهمیتی به گل های من نمی دهد و همه شان چیزهای بی ارزشی هستند. دلم می خواست با کف دست بزنم روی دماغش ولی جرأت نکردم. برای این که پنجره ی مهمانخانه رو به باغ باز می شد و مامان ها توی مهمانخانه نشسته بودند. گفتم:

_ من این جا غیر از توپ فوتبال که توی گاراژ است اسباب بازی دیگری ندارم.

لویزت گفت که فکر خوبی است. رفتیم سراغ توپ فوتبال و من خیلی ناراحت بودم. می ترسیدم که دوست هام مرا ببینند که دارم با یک دختر بازی می کنم. لویزت گفت: تو برو لای درخت ها و سعی کن جلو توپ را بگیری.

من از لویزت خنده ام گرفت. آنوقت لویزت دورخیز کرد و با پا محکم زد به توپ!

من نتوانستم جلو توپ را بگیرم. توپ خورد به شیشه پنجره گاراژ و شیشه شکست.

مامان ها دویدند بیرون. مامان من پنجره گاراژ را دید. فوری فهمید که چه شده است و گفت: نیکولا! به جای این بازی های خشن، بهتر است که بیایی و به مهمانت برسی، به خصوص که مهمانت دختر نازنینی مثل لویزت باشد!

من به لویزت نگاه کردم. رفته بود دورتر و داشت بگونیاها را بو می کرد.

شب من از خوردن دسر محروم شدم، مهم نیست. لویزت دختر قشنگی است. وقتی که بزرگ شدم، با هم توپ بازی می کنیم، توپ زدنش عالی است!

خب ما امیدواریم با خرید این کتاب، شما بتوانید داستان های زیبای دیگر این کتاب را بخوانید و از آنها لذت ببرید.


گفتگوهای تنهایی

با خواندن این کتاب گاه آدمی به فکر فرو می رود که کودکان گاه چقدر حرف برای گفتن دارند و به ما نمی گویند. نمی گویند که بدانیم دنیای مورد علاقه آن ها چه دنیایی است و چگونه می توانیم آنا برای شان بسازیم. حتی اگر شده بر روی صفحه های سفید کاغذ و جهانی که نامش ادبیات است!

5

نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند.

6

خدای عزیز!

اسمم اسکار است، ده سال دارم. گربه و سگ و خانه را آتش زدم (و حتی گمان می کنم ماهی ها ی قرمز را در همان آبشان بریان کردم.) این اولین نامه ای است که به تو می نویسم چون تا امروز درس و مشق فرصت این کار را برایم نمی گذاشت.

گل های معرفت

چی؟ کریستف کلمب گفته دنیا گرده؟

چه حرف ها!

من خودم تا لبه ی دنیا رفته ام.

جای که بادهای وحشی چرخ می زنند نشسته ام

و زیر چشمی از لبه اش پیچ و تاب دودهای نیلی را نگاه کرده ام.

حال خیالتان تخت تخت پسرها و دخترها

دنیا صاف صاف است

خودم به چشم دیده ام.

آنجا که پیاده رو پایان می یابد

با خواندن این کتاب انگار به طور معجزه آسایی دل مان خنک می شود. که دخترکی کوچک انتقام همه ی اردک های وحشی را از کسانی می گیرد که تنها و تنها برای لذت بردن در زندگی به سوی پرنده های زیبا و بی دفاع شلیک می کنند.

ساویسا مهوار

فرانکی گورکی بهترین بچه ی عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می کرد. اسباب بازی و شیرینی اش را با بقیه ی بچه ها قسمت می کرد. صبح که می شد پرنده ها لب پنجره ی او می آمدند و منتظر می ماندند تا او بیدار شود بعد آواز بخوانند.

بهترین بچه علم

هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد

هیچ مکانی تا در آن بتوان

جوانه زدن برگ ها را در بهار دید

و یا زمزمه ی حشرات را شنید

ما همه سهمی از زمین هستیم

و این گونه هنس کوچولوی ده ساله پادشاه می شود.

کورچاک در این کتاب ترسیم کننده ی آرزوی همه کودکانی است که فکر می کنند اگر شاه می شدند، چگونه همه ی نظم جهان را به سود کودکان تغییر می دادند. و با شجاعت اجازه می دهد تا شخصیت هایش در جهان داستان به همان گونه ای زندگی کنند که می خواهند.

ساویسا مهوار

با جیغ تازه ای که خاله کشید، رینالدو مجبور شد سوراخ گوش هایش را با دست بگیرد. در واقع وقتی رینالدو داشت می گفت:« خانه پر دوچرخه... » یک مرتبه تمام خانه پر از دوچرخه شد. تنها در دستشویی دوازده تا بودند، خاله رزا در حالی که از وحشت داشت خشکش می زد نگاهی به دستشویی...

داستان هایی برای سرگرمی

مردي كه مي‌شمرد محترمانه اعتراض كرد و در حالي كه من كاملاً متعجب بودم گفت: «مرا فراموش كردي سالم نصير! چنين تقسيمي هر چند ساده است، اما از لحاظ رياضي درست نيست. از آنجا كه من پنج قرص نان دادم، بايد هفت سكه بگيرم و دوست من كه سه قرص نان داد، بايد يك سكه بگيرد.»

وزير از روي كنجكاوي پرسيد: «اين غريبه چگونه چنين تقسيم عجيبي را پيشنهاد مي‌كند؟»

مردي كه مي‌شمرد به وزير نزديك شد و گفت: «اجازه بدهيد به شما وزير محترم نشان دهم كه پيشنهاد من از لحاظ رياضي درست است. در طول سفر، هرگاه كه گرسنه مي‌شديم، من يك قرص نان از خورجين بيرون مي‌آوردم و آن سه قسمت مي كردم و ما هر كدام يك قسمت آن را مي‌خورديم. بنابراين پنج قرص نان من پانزده قسمت شد. درست است؟ سه قرص نان دوست من نيز نه قسمت شد. بنابراين روي هم بيست و چهار قسمت نان داشتيم. از پانزده قسمت نان من هشت قسمت را خودم خورد، بنابراين در حقيقت هفت قسمت را به سالم نصير دادم. بنابراين، سهم من هفت سكه است. از نه قسمت دوت من هشت قسمت را خودش خورد و يك قسمت را به سالم نصير داد. بنابراين سهم دوست من يك سكه است. هفت قسمت نان من و يك قسمت نان دوست من مي‌شود هشت قسمت كه به سالم نصير داديم. بنابراين سهم من هفت سكه و سهم دوست من يك سكه است.

مردی که می شمرد

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Savisa Mahvar Institute All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute