گفتگوهای تنهایی

.تعطیلات نیکولا کوچولو

درج آگهی

نام کتاب: تعطیلات نیکولا کوچولو

نویسنده: گوسینی

مترجم: امیر حسین مهدی زاده

تصویرگر: سامپه

ناشر: هرمس 88795674

بها: 6500

از همین نویسنده

نیکولا کوچولو

دوستان نیکولا کوچولو

دردسرهای نیکولا کوچولو

زنگ تفریح نیکولا کوچولو

مدرسه نیکولا کوچولو

مارسلون ریزه

مشخصات کتابی که پیش روی شماست، شما را یاری می کند تا به سادگی بتوانید، هر کتابی را که خواسته باشید، خریداری کنید. برای کسب آگاهی بیشتر لطفآً به بخش خرید کتاب مراجعه کنید.

بخش هایی از همین کتاب

  • باباست که تصمیم می گیرد

  • ساحل عالی است

  • مجلس گرم کن

  • جزیره آمبرن

  • ژیمناستیک

  • مینی گلف

  • دکان بازی

  • ما برگشتیم

  • باید منطقی بود

  • حرکت

  • شجاعت

  • آب تنی

  • دماغه طوفان

  • خواب بعد از ظهر

  • بازی شبانه

  • سوپ ماهی

  • کرپن ملاقات دارد

  • خاطرات تعطیلات


خاطرات تعطیلات

من بالاخره از تعطیلات برگشتم. تعطیلاتم را در یک اردوگاه گذرانده بودم و خیلی خوب بود. وقتی ما به ایستگاه قطار رسیدیم، همه ی باباها و مامان ها منتظر ما بودند. محشر بود: همه داد می زدند، بعضی ها هم که هنوز باباها و مامان هاشان را پیدا نکرده بودند، گریه می کردند، بعضی ها هم که همدیگر را پیدا کرده بودند، می خندیدند. سرگروه ها که همراهمان آمده بودند، سوت می زدند تا ما منظم در صف بمانیم. کارمندهای راه آهن هم سوت می زدند تا سر گروه ها دیگر سوت نزنند، آخر می ترسیدند که با صدای سوت آن ها قطارهای دیگر راه بیفتند. همان وقت بود که چشمم به بابا و مامانم افتاد. آن قدر خوشحال شدم که نمی توانم برایتان تعریف کنم. اول پریدم تو بغل مامان و بعدش هم تو بغل بابا و روبوسی کردیم. آن ها گفتند که من بزرگ شده ام و خیلی هم سوخته ام. چشم های مامان نمناک بود. بابا هم هه هه کنان می خندید و به موهای من دست می کشید. من شروع کردن برای مامان و بابا از تعطیلاتم تعریف کردن. و با هم از ایستگاه خارج شدیم. چمدانم را بابا تو شلوغی گم کرد.

من از این که دوباره به خانه برگشته بودم خوشحال بودم. خانه بوی خوبی می داد، بخصوص اتاقم با همه ی اسباب بازی هایم. مامان رفت ناهار را حاضر کند، و این خیلی خوب است، آخر گر چه غذاهای اردو خوب بود ولی دست پخت مامانم از همه ی دنیا بهتر است، بخصوص وقتی کیک می پزد، که از هر چیزی که تا حالا خورده باشی خوشمزه تر است. بابا روی صندلی راحتی نشست تا روزنامه اش را بخواند و من ازش پرسیدم: خب حالا من چه کار کنم؟

بابا گفت: من چه می دانم، تو باید الان خسته باشی، برو تو اتاقت استراحت کن.

گفتم: ولی من خسته نیستم.

بابا گفت: خب پس برو بازی کن.

گفتم: با کی؟

بابا گفت: با کی؟ با کی؟ آخر این هم شد سوال؟ به نظر من با هیچ کس.

گفتم: من بلد نیستم تنهایی بازی کنم. تو اردو یک عالم رفیق بودیم و همیشه هم یک کاری داشتیم که بکنیم.

آن وقت بابا روزنامه را گذاشت روی زانوهاش و چشم هاش را گرد کرد و گفت:

_ تو دیگر در اردو نیستی، این جا هم اردوگاه نیست و حالا هم لطف می کنی و می روی تنهایی بازی می کنی!

آن وقت من زدم زیر گریه. مامان از آشپزخانه دوید بیرون و گفت: دوباره شروع شد.

و مرا دلداری داد و گفت که تا ناهار حاضر بشود می توانم بروم تو باغچه بازی کنم و شاید بتوانم ماری_ ادویژ را که تازه از تعطیلات برگشته است، به خانه مان دعوت کنم. من دوان دوان رفتم بیرون، در حالی که مامان داشت با بابا صحبت می کرد. فکر می کنم داشتند در باره ی من حرف می زدند، آن ها از این که من برگشتم خانه خیلی خوشحال بودند.

ماری_اوریژ دختر خانم و آقای نشانکوتاه است که همسایه ی ما هستند. آقای نشانکوتاه رئیس قسمت کفش فروشی، در طبقه سوم مغازه «پس انداز کننده کوچک» است و همیشه هم با بابام جرو بحث دارند، ولی ماری_ادویژ، با این که دختر است، بچه ی خیلی خوبی است. اتفاقاً تا رفتم تو باغچه مان دیدم که ماری_ادویژ هم دارد تو باغچه ی خانه شان بازی می کند.

گفت: سلام ماری_ادویژ، می آیی این جا با هم بازی کنیم؟

ماری_ادویژ گفت: باشد.

و از سوراخی که تو پرچین باز شده بود، آمد این طرف. بابا و آقای نشانکوتاه، هیچ کدام حاضر به درست کردن این سوراخ نبودند چون هر کدام شان می گفتند که سوراخ مال باغچه ی دیگری است. آخرین بار ماری_ادویژ را پیش از تعطیلات دیده بودم. حالا هو کاملاً آفتاب سوخته شده بود و با آن چشم های آبی و موهای طلای اش خیلی زیبا به نظر می رسید، نه، راستی با این که دختر است، خیلی خوب است این ماری_ادویژ!

ماری_ادویژ پرسید: تعطیلات بهت خوش گذشت؟

گفتم: خیلی خوب بود! من رفته بودم به یک اردوی تعطیلات. چند گروه بودیم، اسم گروه من سیاهگوش بود من هم سر گروهش بودم.

ماری_ادویژ گفت: ولی من فکر می کردم که سر گروه ها بزرگسال اند.

گفتم: آره، ولی من دستیار سرگروه بودم و او بدون اجازه ی من هیچ کاری نمی کرد. در واقع من بودم که دستور می دادم.

ماری_ادویژ گفت: توی اردو دختر هم بود؟

جواب دادم: به! معلوم است که نه، آن جا برای دخترها خیلی خطرناک است. ما کارهای وحشتناکی انجام می دادیم. من خودم مجبور شدم دو نفر را که داشتند غرق می شدند نجات دهم.

ماری_ادویژ گفت: دروغ نگو.

داد زدم: چی؟ دروغ؟ دو دفعه هم نبود، سه دفعه بود، من یک دفعه اش را یادم رفته بود. تازه تو ماهیگیری هم نفر اول شدم، من یک ماهی گرفتم با این اندازه!

و دست هام را تا جایی که می توانستم از هم باز کردم. ماری_ادویژ زد زیر خنده. انگار حرف هام باورش نمی شد. ابداً از این کار خوشم نیامد. راست می گویند که نمی شود با این دخترها حرف زد. بعد برایش تعریف کردم که چه طور به پلیس کمک کردم تا دزدی را که آمده بود و تو اردوگاه مخفی شده بود، دستگیر کند و این که یک بار شنا کنان تا فانوس دریایی رفتم و برگشتم و همه نگرانم شده بودند، ولی وقتی به ساحل رسیدم بهم تبریک گفتند و گفتند که من یک قهرمان بی نظیرم.

این را هم برایش تعریف کردم که یک شب همه ی بچه ها، تو جنگلی که پر از حیوانات وحشی بود، گم شدند و من آن ها را پیدا کردم.

ماری_ادویژ گفت: من با بابا و مامانم رفته بودم کنار دریا. من یک دوست پیدا کرده بودم که اسمش ژانو بود. پسر خوبی بود و تو پراندن سنگ از روی آب خیلی وارد بود...

خانم نشانکوتاه از خانه بیرون آمد و فریاد زد: ماری_ادویژ زود بیا ناهار حاضر است!

ماری_ادویژ گفت: بعد بقیه اش را برایت تعریف می کنم.

و به دو رفت و از سوراخ پرچین رد شد.

وقتی برگشتم خانه بابا نگاهم کرد و پرسید: خب نیکولا دوستت را پیدا کردی؟ حالا حالت بهتر شد؟

من جواب ندادم و دویدم و رفتم تو اتاقم و یک لگد به در گنجه زدم.

بله، پس چی، معنی ندارد؛ چقدر این ماری_ادویژ درباره ی تعطیلاتش دروغ می گوید؟ دروغ هم حدی دارد! من که تره هم برایش خرد نمی کنم.

با آن ژانوی احمق و زشتش!

5

نمونه های کوتاهی از کتاب هایی که در همین سایت معرفی شده اند. 6

می خواهم بخوابم

خدایا مرا ببخش!

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازی هایم را بشکن،

تا بچه دیگری از آن ها استفاده نکند.

آمین!

چراغی زیر شیروانی

_ ببخشید خانم پرنده من از جای تنگ و تاریک می ترسم. برای همین هم نمی توانم توی لاکم بروم. شما می توانید به من کمک کنید؟

پرنده گفت:

_ شاید بتوانم. می دانی، من هم گاهی از پرواز در بلندی می ترسم. و فکر می کنم سرم گیج می رود. برای همین گاهی که کسی من را نمی بیند، چتر نجات می پوشم. می خواهی آن را به تو بدهم؟

فرانکلین در تاریکی

وقتی که دکتر از تیستو می پرسد:

_ خوب تیستو، امروز چه چیز تازه ای یاد گرفتی؟ از علم طب چه چیزی فهمیدی؟

تیستو پاسخ می دهد:

_ فهمیدم که علم طب برای یک آدم غصه دار کار مهمی نمی تواند انجام دهد. فهمیدم که برای معالجه شدن باید شوق زندگی وجود داشته باشد. راستی دکتر، قرصی وجود ندارد که امید بیاورد؟

تیستو سبز انگشتی

یکی از راه ها برای تحمل زندگی، غرق شدن در ادبیات است. انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن.

فلوبر

لافکادیو سرگذشت شیری است که جواب گلوله را با گلوله می دهد. اما او یک خصوصیت انسانی نیز دارد، و آن این که او بی سبب عاشق واژه ها می شود. عاشق واژه ی « شکارچی » و عاشق واژه ی « باسلوق ».

لافکادیو

Webmaster : Pedram Payande

Copyright © 2004-2010 Savisa Mahvar Institute All rights reserved

Sponsored by Hanjoman Institute